تاریکی سقراطی

 روز ،روز ، روز ، روز، روز

روز، روز ، روز، ..

روز ، روز..

روز..

 عقربه ی ساعت ما روی روزهای تکراری خوابیده است .

کی قرار است که تغییر یابد

.هرروز من خام.

شبی را خواهانم  ظلمانی .

تا نور از پی آن معنا یابد .

ندانستنهایی که به رنگ دانستن زیور یابد .

.....................................

  ببخشید، این بلیط...؟

این بار بلیط پس گرفته نمی شود

برگشت راه رفته شده!!

 معنی ندارد

بلیط یک طرفه است.

 

دیازپام ده

 نامه ای برای یک دوست

هرچند که ممکنه خیلی دیر باشه ولی می نویسمش و توام می خونیش و با افتخار نامه ام رو به همه نشون می دی و خم می شی و از اون بالا بالاها یه بوس کوچولو برام می فرستی و منم خجالت می کشم و لپام گل می ندازه و تو همچنان با لبخند بهم نگاه می کنی و من از اینکه رنگین در خونم هستم دلم می لرزه ، از اون لرزه هایی که درویش مصطفی می گه :"دل، تنها بنایی که اگر بلرزه محکم تر می شه! .. دل آدمی زاد ، باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاد.

قبول حق... عاشقی که غسل نکرده باشه،حکما عاشقه،نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی!"

از اینکه یه بار دیگه تکرارش کنم ع  ا ش ق ی  خجالت می کشم .

و اینک "درون معبد هستی . نشستم در پس سجاده ی صد نقش حسرتهای هستی سوز..نگاهی می کنم،سوی خدا-از آرزو لبریز- به زاری از ته دل یک . دلم می خواست . می گویم.

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند" 

خوب شد که بچگی نکردم به جای قلبم کیسه فریزر وصل کنم آخه یه مدت بود که زیادی تنگ می شد برای همه چی البته از اون روزا خیلی می گذره .

و دوباره و چند باره :"دلم می خواست : دنیا رنگ دیگر بود.  

دلم می خواست: مردم،در همه احوال با هم آشتی بودند، طمع در مال یکدیگر نمی کردند، کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند، مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ودنیا خانه مهر و محبت بود.."

دلم می خواست: کوله بار هیچ کس خالی نبود ..که به ناچار قلم بگذارد ..  تا در این غمکده راحت باشد ..تا یه آرامی به درگاه خدا بشتابد..

 و تویی که همه تویی و منی که همه توام  دام از تو ، سریشم من.که از اول توان نداشتم که رنج سفر کم کنم و خود رنجی بودم در سفر دیگران، توباش هستی و تاب و توانم ، ای دیازپام ده من چون زلف تو نآرامم خود سشوار من باش .

واین چنین نامه در تقابل سنت ومدرنیته به اتمام می رسد در حالی که تو قلبم رو در دست داری و نامت را   حک می کنی ای سنگ تراش مهربون من.  

 

امضا گم کرده ی دیار محبت

..........................................

و ندای بهار

*

 با وجود از دست دادن دوست داشتنی ترین هام دراین سال بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی .

 

*"عروس گل سرو رویی بیاراست .. خروش بلبلان،از باغ برخاست .. مرا با این سبکبالان سرمست.. سحرگاهان، زهر در گفتگوهاست: خدا را،بلبلان، تنها مخوانید! مرا هم،یک نفس ،از خود بدانید. و التماس دعایی پایان ناپذیر برای سالی که از ابتداش بوی تلاش و شادی رو می شه استشمام کرد

با آگاهی به این که"کودک بازی پرست زندگی دل به این رویای رنگین داده است" پس امید به اینکه،" دست مرگ از دامن امید ما کوتاه باشد."

    *و خدا بیامرزاد مشیری و امیرخانی و نامجو را که اگر نبودند کمیتمان لنگ می بود .

.............................................

و عیدی شما یک خبر خوش

 قطار وبلاگ نویسی ما چند صباحی در این ایستگاه توقف دارد .

 آخه تصمیم گرفتم برای دیگران رنج نباشم در این سال جدیدی و خیل دوستان رو از گذاشتن کامنت اجباری برای پستام معاف کنم  .

 تف به ریا ،این آخرین پست هم فقط به خاطرشما گذاشتم .

 

کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه..

پسرک  قصه با کت و شلوار سرمه ای تیره و کیف کوله پشتی و نیم بوتای لژدار سرمه ای ، دستاشو توی جیب شلوارش گذاشته بود و داشت با قوطی خالی نوشابه فوتبال بازی می کردو آسته آسته می رفت سمت مدرسه غافل از اینکه ناظم مدرسه بچه ها روبه صف  کرده بود و کنترل ماهانه می کرد.

پسرک نازنین قصه ی ما تا وارد حیاط شدو آقای ناظم و با اون ماشین ریش تراش تو دستش دید. تازه دوزاریش افتاد که چه خبره .پاورچین پاورچین خودش و رسوند تو صف . آقای ناظم داشت از صف اول سان می دید و بچه ها مثل بره هایی که گرگ دیده باشن داشتن از ترس میلرزیدن .

پسرک کوچولوی مام که اصلا دوست نداشت دومرتبه یه چهار راه وسط سرش سبز شه تا آقای ناظم به اول  صفشون رسید بدو بدو خودشو رسوند آخر صف و تا آقا گرگ رسید آخر صف یه جستی زد اول صف . حالا دیگه خطر از بیخ گوشش گذشته بود و داشت یه نفس راحت می کشید که یکهو یکی دستشو کرد تو موهای سرشو محکم کشید .

: ببینم وروجک از دست من فرار می کنی آره ،حالا بهت نشون می دم .

"آقا ببخشید آقا غلط کردیم آقا دیگه تکرار نمی کنیم آقا . آقا این دفع رو ببخشید دیگه قول می دیم دیگه تکرار نکنیم آقا."

و تا پسرک به خودش بیاد آقا ناظم یه دسته از موهای پسرو از ته چید و داد دستش.

 .

آقای ناظم:

می دونید آقای فلانی  چند ساعت از وقت این بچه های ما جلوی آینه صرف درست کردن موهاشون می شه؟

پس درنتیجه بهتر که بچه ها موهاشون و کاملا کوتاه کنن تا بتونن بهتر به درسشون توجه کنن.درست نمی گم آقا .

ایستگاه پایانی

تا نگاه می کنی :

 ساعت 7 صبح ، یه محوطه ی رنگارنگه پر سر وصدا . جایی که تو از یه نخ آویزونی و با هر تکون به یه سمت گسیل می شی. بعد از گذشتن ازحفره ی تاریکی که با کرمهای شب تاب روشن شده ،حالا داخل محوطه اونقدر پر رنگ شده که تو مجبوری با این رنگ مشکیت تو بغل یه رنگ دیگه جا بگیری .  

چند تا حفره ی دیگه رو هم رد کرد.

 هااااااااااا .. یه نفس عمیق ..  می تونم ملکول های اکسیژنی که می بلعم و بشمرم ..

هوای کم اکسیژن ...

چرا هیچ کدوم از این رنگا مث من برای چندتا اکسیژن بیشتر تقلا نمی کنن !..

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

ولی خودش بهم قول داده بود وقتی نوبت من رسید یکم زودتر خبرم کنه ..

شاید اون وقتی که گفتن برای سفر آماده شو ،اسمت تو زائرای کربلا هست . و چه اطمینانی به برگشت؟..

شاید وقتی که اسم اون کوچولوی نازو روی پرچمای مشکی آویزون جلوی در می خوندی .

شاید اون زمانی که داشتی به صدای اون مرحوم که از رادیو پخش می شد گوش می کردی..

شاید تو نگاه آقاجون که داشتن برای عمل آماده می شدن.

وشاید تو پشت خمیده ی اون پیرزن دست فروش.

داشت فریاد می زد ولی تو..

 پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 و حالا لیست امانتی هایی که باید به صاحباشون برگردونی که جلوی هیچ کدوم هم تیک نخورده ؟؟

آه ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

چه زود

..

و یکهو  صدایی که نوید بخش ، بخشایش  بود..

«میرداماد

ایستگاه پایانی

مسافران گرامی لطفا پس از توقف کامل. قطار و سکو را ترک نمایید .»

نه برای نمره

بخش اول : شامل مباحث مطرح شده در کلاس انسان شناسی است.

بخش دوم: شامل مباحث جزوه ی انسان شناسی است.

انسان شناسی (Anthropology) چیست؟

از آنجایی که انسان شناسی بسیار گسترده است وتاریخ طولانی دارد معمولا نمی توان تعریف واحدی از آن ارائه داد ویه همین دلیل ما با انسان شناسی ها مواجه هستیم مانند جامعه شناسی .

ریمون آرون:جامعه شناسان اگر در مورد یک چیز تعریف یکسانی داشته باشند آن تعریف یکسان نبودن جامعه شناسی است.

با وجود تعدد انسان شناسی ها سه قالب وجود دارد که در تمام انها مشترک است:

1.انسان شناسی به عنوان رشته ی دانشگاهی : یه این معنا که یک رشته ی دانشگاهی محسوب می شود و افراد با تحصیل در این رشته و اخذ مدرک انسان شناسی به کارشناسی در این رشته دست می یابند.

2.انسان شناسی به عنوان یک نوع فعالیت فرهنگی ، که این ویژگی وجه تمایز انسان شناسی با جامعه شناسی است و از این جهت با باستان شناسی برابر است . موزه های مردم شناسی و عکاسی در این زمینه یا رمان های موجود مانند :رمان های اسکارلویس:فرزندان سانچز.مرگ در خانواده ی سانچز ...و رمانهای کارلس کاستانکا از جمله نمونه های موجود می باشد .

3.انسان شناسی به عنوان گفتمان:این مورد شامل تمامی رشته های دانشگاهی می شود .

دانشگاه چیست؟دانشگاه به اجماع دانشگاه همراه با ایده ی دانشگاه اطلاق می شود.

ایده ی دانشگاه چیست؟مجموعه ای از سنتهای معرفتی و تمام بحث های و گفت وگو هاست.

پس : انسان شناس کسی است که بین خود و یک گفتمان لینک و پیوند دارد و البته انسان شناس ها خود گفتمان ساز هستند . 

ادامه نوشته

تشنه لبی مست رفت است به میدان

 

 

ای چشم تو بیمار گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیش آمده این بار علم دار

گیریم که دست و علم و مشک بیافتاد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

 

..................................

و من ، از زبان خدا 

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

روزی خداوند رو کرد و به گفت : باورکن ، باورکن آنچه به دوش توست،تنها لاکی نیست...

 تو پاره ای از هستی را به دوش می کشی .پاره ای از مرا..                                                                                                                                    

یه جای دیگه ، یه زمان دیگه..

پدر کنار در پارکینگ ایستاده بود و برای دختر هفت سالش که دو سال بود تو آینه نگاه نمی کرد به امید روزی که وقتی نگاهش به آیینه می افته همه چی مثل قبل باشه دست تکون می داد . 

 نا خودآگاه تو اشکای پدر مبینا تصویری رو دیدم که چند سال پیش توی تلوزیون دیده بودم: تصویر یه پدر دیگه تو یه جای دیگه و یه زمان دیگه ..

ـــــــــــــــــــــــــ                                                                                                                                                                     از آسمون و زمین می بارید مثل همیشه نبود من تو این همه سال خیلی روزای شبیه به این دیده بودم ولی یه چیزی تو این روز بود که با روزای دیگه فرق می کرد، محمد رو صدا کردم و راهی شدیم ، برای این دلشورم باید یه فکری بکنم دیگه داره عصبیم می کنه . خیابونا  رو دونه دونه رد می کردیم ، با هر قدم رو به جلو صدا نزدیک و نزدیک تر می شد، رسیدیم به خیابون اصلی .وای خدایا چرا این دلشوره دست از دلم بر نمی داره  . شاید بخاطر حضور محمده ؟ نه فکر نکنم محمد که اغلب اوقات بامنه چرا پس روزای قبلی  این حس رو نداشتم ؟ انشا الله که خیره. خدا خودش بهمون رحم کنه .  

بسم الله . محمد جان بگیر پسرم سعی کن درست بزنی وسط صورتشون مجالشون نده بابا . این کاریه که امیدوارم تو دیگه نیازی نباشه به پسرت یادش  بدی .

 این صداها برام خیلی آشناس لالایی های دوران بچگیم بوده صدای شلیک تانک صدای رگبار مسلسل صدای فریاد لااله الاالله برادرام ، صدای آژیر امبولانس ، صدای زجه ی مادرا، صدای گریه ی آسمون ،صدای خنده ی سربازا .  

وای محمد بلند شو پسرم دارن می ان نزدیکمون پاشو والا ..  چشام و که باز کردم  دیدم اون صحنه ای رو که از صبح دلم گواهیش رو می داد . پسر من ، نه  خدایا من قرار بود این پسرو ...این انصاف نیست . این عزیز دل پدر، این پسر تنها امیدم به  آینده اس . من و بکشید ولی به این پسر کاری نداشته باشید این امید فلسطین .دستمال سفید رو که یادم نیست از کجا آورده بودم بالا سرم گرفتم که بلکم بتونم باهاش از این نامردا امان بگیرم من با این زخمام مهم نیستم امیدم سالم بمونه ..  هه ، چه توقعی .. گرگ  و   رحم به میش ..  

ــــــــــــــــــــــــــــ                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

مبینا جان

باید ببخشی شاید ترس از دیدن اشکای پدرم بود که مانعم می شد از حالت چیزی بپرسم . دیگه لازم نیست نبود اون موهای نازنینت رو زیر دستمال سرت مخفی کنی . تو زشت نبودی گلم حتی بدون ابرو هم زشت نبودی زشتی از دل اون آقاه بود که بد نگاهت می کرد .  

دختر پنج ساله و سرطان ! نه عزیزم  تو رو خدا بوسیده بود .  

ــــــــــــــــــــــــــــ

یاد پدری  افتادم که کنار در پارکینگ  ایستاده بود و برای جسد آشنا روی دستهای نه چندان غریبه دست تکون می داد و با اشکهاش از دخترش خداحافظی می کرد .

یاد اون پدری افتادم که جسد نیمه جان پسرش رو بغل کرده بود و دستمال سفیدی رو که هیچ وقت فکرشم نمی کرد در مقابل این لاشخورا بالا ببره  برای نچات پسرش تا بلندای آسمون بالا گرفته بود .

یاد اون پدری افتادم که تمام فرزنداش رو ظرف چند ساعت به خدا و صبرو تحمل داغ فرزند رو به همه ی پدرای تاریخ هدیه کرد. 

  

 

یک روز با یک ساندیس

اولش از یه جلسه ی ساده ی گروهی شروع شد درست یادم نیست که به خاطر کارگاه جنسیت بود یا هسته های مطالعاتی حالا چندان فرقی هم نمی کنه ما درصورتی که مهمان ویژه داشته باشیم  ازش پذیرایی می کنیم و از اونجایی که نمی شه مهمون بخوره ما نگاه کنیم از خودمون هم پذیرایی می کنیم .ساندیس مذکور از اجزای تشکیل دهنده ی پذیرایی اون روز بود که من اون موقعه فرصت نکردم بخورمش.

پرده ی اول : بخور ضعف نکنی

از اتاق اومدیم بیرون و ساندیسه هنوز تو دست من بود، داخل حیاط که شدیم بازم طبق معمول تصمیم بر این شد که یه چایی بخوریم بعد بریم سر کلاس از اون جهت  از خوردن ساندیس منصرف شدم و ساندیسه هم به متعلقات کیفم اضافه شد. کلاس تموم شد و ما راهی منزل شدیم .ساعت 8شب بود هنوز اتوبوس نیامده بود نمی دونم چرا هر وقت یه کوچولو بارون می آد همه چی بهم می ریزه در این فاصله یکی از دوستان که به مراسم چای خورون نرسیده بود و از صبح هم چیزی نخورده بود دچار ضعف ناگهانی شد ،و ساندیس بنده فدایی شد تا ایشون رو ازضعف نجات بده هنوز نی به ساندیسم نخورده بود که یکی دیگه از دوستان یه شکولات از تو کیفش پیدا کرد و ساندیس من رو از قربانی شدن نجات داد.

پرده ی دوم : مسافر حرم مطهر                          

بنده آدم به شدت چلمنی در زمینه ی جاگرفتن تو مترو هستم و همیشه به مدد دوستان یه جا برام پیدا می شه ٬نشسته بودم و داشتم درعوالم خودم سیر می کردم اصلا حواسم به اطراف نبود ، متوجه نشده بودم که از کجا باهام هم مسیر شده  ولی الان که مترو یکم خلوت تر شده می تونم ببینمش  یه خانم  تقریبا مسنی که رو به روی من نسشته بود و داشت با بغل دستیش صحبت می کرد نظرم وقتی بهشون جلب شد که خانومه آستینش رو بالا زد و دستش رو که پر بود از تاول های ریز و درشت  نشون داد .                                                                                                  

مثل اینکه تو قسمت آشپزخونه ی یکی از سازمان ها کار می کرد و ظهر که مشغول ابکش کردن برنج بوده دیگ از دستش رها می شه و می سوزه و کارفرما دستور می ده که خانم تنهایی با این وضعیت بره پزشکی قانونی و گواهی بگیره بعداز پزشکی قانونی از اونجایی که خونه  شون تو کرج بود و مسیر خونش به شدت بده  تصمیم می  گیره بره خونه ی یکی دیگه از اقوامشون که از شانسش بدش اونها هم منزل نبودن و حالا خانمه جایی رو نداره که بتونه شب رو اونجا بگذرونه . تا صحبت های خانم به اینجا رسید اطرافیانشون که تا حالا ماجرا رو با دقت دنبال می کردن و بعضا یه نچ نچ و اوا خدا مرگم بده ام  برای هم دردی نثار خانم می کردن نگاهشون رو ازش دزدیدن و از ترس اینکه نکنه ازشون بخواد که شب و خونه ی اونا بمونه خودشون رو مشغول نشون دادن .خانم هم بدون توجه به این مسئله ادامه داد که حالا هم که ساعت تقریبا 9 می خوام برم حرم مطهر بلکم اونجا بتونم شب رو بگذرونم .به اینجای قضیه که رسید من باید پیاده می شدم دیگه فکرم کار نکرد و با عجله ساندیس و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو بغلش و پریدم بیرون .

پرده ی آخر : مسجد جایی برای(2)...

مترو که از ایستگاه خارج شد تازه یادم اوفتاد که حرم رو که ساعت 12می بندن و تا ساعت 4 صبح باز نمی کنن خانومه این 4ساعت رو کجا می مونه تو این شب بارونی  سرد . چرا باید این جوری باشه اولا که تا اونجایی که من از قصه ها ی پدر بزرگم خاطرم هست ،مسجد زمان پیامبر جایی برای ابن سبیل ها هم بوده ولی الان چی به جز یه نماز جماعت و بعضا مراسم سوم و هفتم و چهلم میت  ازش باقی مونده .

.................

می دونید که مواد غذایی ام چرخه ی کمال دارن ؟

کمالشون اینه  که توسط یه انسان خورده شن .

ولی به نظر من کمالشون بستگی به اینم داره که توسط چه کسی خورده می شن و انرژی حاصل از این مواد صرف چه کاری می شه.

بیایید یکم به این که ما می تونیم یه سیب رو به کمالش برسونیم یا نه فکر کنیم..  

   

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

شاید مرا دیگر نشناسی و شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود و نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد،می دانم چطور از راه به درتان کنم .

تو،شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی .و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .من هم همین کار را کردم، بچه های دیگرهم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم ونه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...

دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانمی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند« از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است .اگر گم شدی از این راه بیا.»     

بلند شو.

از دلت شروع کن.

.. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

                                                                                                                                                                                                         

      عرفان نظر آهری

                                                                                                                                                                                               در سینه ات نهنگی می تپد

    انتشارات کتابهای دانه

             

مسجد جایی برای...1.      

 

خیر سرمون رفته بودیم یه اردوی چند ساعته علمی –تفریحی تو پارک قیطریه  . اذان ظهر می داد و ما در به در دنبال یه نماز خونه می گشتیم نمازمون رو بخونیم (تف به ریا خواستم بگم نمازم می خونم)بعد از طی طریق هایی که کردیم جایی رو جهت این مهم نیافتیم .جمعا تصمیم گرفتیم که بریم منزل نماز بخونیم .نزدیک های میدون فلسطین بودیم که متوجه شدیم اگه نجنبیم امکان قضا شدن نمازمون وجود داره  .                                  

  ساعت نزدیک چهار بود .یه سری از خدمه ی مسجد مشغول تمیز کردن پله های مسجد بودن .طی یک عملیات جیمز باندی با شنل مشکیم پریدم وسط و فدایی شدم برم ،بپرسم که می تونیم بریم داخل یا باید صبر کنیم تا تمیز کنن بعدا بریم.

  بعد از کلی کُرکُ و پَر کردن خودم و بال و پر زدن بالاخره  آقاه  متوجه حضورم شد. هِدفونش رو از تو گوشش درآورد  و گفت بفرمایید:

به صورت خیلی خوشحال و خجسته گفتم آقا اگه اجازه بدید می خواستیم نماز بخونیم .

آقاه  یه نگاهی به من کرد و گفت : این موقع که مسجد بسستس نمی تونید برید داخل.

من که کلی تعجبیده بودم داشتم فکر می کردم  چه جوری این خبره  رو به جمع مشتاقان بدم.

  خلاصه از اونجایی که چند دقیقه تا قضا شدن نمازمون نمونده بود سعی کردیم یه راه دیگه برای ادای این فریضه ی الهی پیدا کنیم .

بالاخره  بعد از کلی تقلا یه جعبه ی مقوایی خالی اون اطراف کشف شد.

 لحظه ی امتحانمون فرارسیده بود باید بین خواندن نمازمون تو خیابون یا قضا شدنش یکی رو انتخاب می کردیم  چشم خدا به ما بود(در راستای کمپوت باز کردن برای خودمون)

همگی اتفاق نظر پیدا کردیم که  دو نفرمون عملیات استتار رو انجام بدیم و یکی دیگه نمازش رو بخونه و بعد جامون رو عوض کنیم .

اونی که داشت نماز می خوند چادرش رو صورتش می کشید و نمازش رو می خوند ولی بیچاره اون دوتای دیگه که باید نگاه ها و پوزخندها و کنایه های عابری پیاده رو تحمل می کردن جمله های نیش داری مثل :جمع کنید این جانمازای ریاتون رو .

.............................

 

ادامه دارد...

 

بعضی ها چه بی چشم رو اَن، در مقابل بعضیها   

 دختره شونصد ساعت بود جلوش ایستاده بود و با قسم و آیه مدام می گفت : تورو خدا یعنی نمی شه با 10تومان برام انجامش بدی آخه من بیشتر از این نمی تونم بدم خیلی واجبه .خانم کارمند دیگه از اینکه خودش رو با مسئول مالی در بندازه خسته شده بود ،آخه آقای مسئول مالی معتقد بود لطف به دیگران کم کم تبدیل به وظیفه می شه و همیشه به خاطر لطف های خانم کارمند شماتتش می کرد ولی بالاخره خانم کارمند دلش برا دختره  سوخت و قبول کرد که کارمزد خودش رو ازش نگیره و دختره فقط هزینه ی شرکت رو پرداخت کنه .دختر با عجله رفت و با مسئول مالی صحبت کرد و مسئول بعد از شنیدن تصمیم خانم کارمند یه نگاه تاسف بار نثار کارمند کرد و به اجبار قبول کرد .کار دختره تقریبا تموم شده بود ، خانم کارمند صداش زد و گفت بفرمایید اینم برنامه ی شما . دختر یه نگاه طلبکارانه روانه ی کارمند کرد و ادامه داد : ببین خانم فلانی اگه اشکالی داشته باشه می آرم سرت ها .کارمند همین طور مبهوط فقط به دختر نگاه کرد.

در مقابل

شماره خوان شماره ی 48 رو صدا کرد و بعد از چند دقیقه یه خانم مسن جلوی باجه نشست .ریس باجه شروع کرد طبق معمول با پیرزن با صدای آروم و مهربون حرف زدن و فرم برداشت از حساب رو گذاشت جلوی پیرزن .  پیرزن با صدای لرزونش به کارمند گفت:آخه دختر گلم من که سواد ندارم . کارمند یه نگاه مهربون تر به پیرزن کرد و گفت : می بخشید مادرجون منم نمی تونم براتون فرم رو پر کنم آخه بخش نامه است ،  بدید یه کی دیگه از مشتری ها براتون پرش کنن. پیرزن یه نگاه به اطرافش کرد و یه جوری ملتمسانه با نگاهش به در بانک زل زد .کارمند باجه بازم طبق معمول از دلش نیامود که پیرزن رو دوباره از جاش بلند کنه بنابراین غرغرای معاون شعبه رو به جون خرید و فرم رو از پیرزن گرفت و شروع کرد به پر کردن و در نهایت خودش بلند شد و بقیه کارهای مربوط از جمله امضای ریئس و تاییدیه حساب رو گرفت و بالاخره کار پیر زن  رو تموم کرد و روانش کرد. از اون روز به بعد پیرزن هر وقت برای خرید بیرون می آمد یه سری به کارمند بانک می  زد  و یه لقمه نان وریحان و پنیر که از قبل برای دختر درست کرده بود رو بهش می داد و همش دعای خیر بود که رونه ی دختر می کرد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

می گن تعداد بی چشم و روها ی عالم زیاد شده پس  نتیجه می گیریم به کسی لطف...  

بابا چرا نمی فهمین من می خوام گزینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش  شم..

 وقتی که خانم ندرلو زنگ زد و گفت که باید برم مدرسه و یه معرفی نامه ازشون بگیرم و بعدم برم اموزش پرورش برای گزینش شدن یکهو قالب تهی کردم  و وقتی  چشمام رو باز کردم تو مدرسه بودم ،روبه روی میزش و سعی می کردم یه جورایی  از میون حرفاش متوجه شم که منظورش از گزینش چیه تا بدونم تو این مدت بشینم قواعد عربیم رو بخونم اونم  تا حد خوندن استثناعاتی که خود عربام چیزی ازش سر در نمی آرن یا باید برم سر وقت کتاب های احکام و ازغسل میت و تعداد کفن های مرده تا اعمال روزهای شوال و دعاهای هر روزش رو حفظ کنم.  

چند روز گذشت ومن کم کم به این نتیجه رسیدم حالا از کجا معلوم که بخوان این چیزا رو بپرسن شاید یه گزنش معمولی و معقول باشه اونم که لازمه.خب هر چی باشه من دارم به بچه ها درس می دم اونم دبیرستانی که کلی تو رفتارهات دقیق می شن و اگه  ازت خوششون بیاد می شی الگویی که هیچ وقت فراموشت نمی کنن و هر لحظه به تو و ارزش هایی که قبول داری نزدیک تر می شن  .کم کم کلی مشتاق شده بودم برم برای گزینش و دوست داشتم ببینم چی می خوان بپرسن .

 چهارشنبه ی هفته ی بعد شد و من رفتم آموزش و پرورش برای گزینش .

 تق تق تق. هی در بزن٬ مگه کسی جواب می ده .

از یه آقایی که اون اطراف می چرخید پرسیدم و گفت که مسئول گزینشون پستش عوض شده و کسی هنوز جاش نیومده .

دست از پا دراز تر برگشتم و زنگ زدم به خانم ندرلو که اجازه بگیرم ببینم می تونم این هفته ام بیام برای تدریس  یا نه، که ایشون بهم گفت : آره عزیزم شما تشریف بیارید ما بعدا بهتون اطلاع می دیم که برید اداره چیزی مهمی نبود شما فقط باید مدارکتون رو تحویلشون می دادید حالا هم خیلی مهم نیست .

کلی علامت سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو ذهنم ایجاد شده بود که آخه یعنی گزینش گزینش همین بود چندتا مدرک تحصیلی .

یعنی کسی نمی خواد بدونه اونی که داره به بچه هاشون درس می ده کیه ؟

چی کارس؟

مسلمونه؟

 اقلیته ؟

یعنی همین که من تو فرهنگ درس خوندم و معلم های عربیم شهره ان کافیه ؟

یعنی فرقی نمی کرد اگه من لایک بودم ؟

معتاد بود م؟

یا چه می دونم یه جورایی از نظر اخلاقی  می شنگیدم  ؟

؟؟؟؟؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

. در راستای زنده کردن خاطرات کودکی

بچه که بودم تو جواب این سوال که دوست دارید چه کاره شوید ؟

می نوشتم معلم ،اونم معلم دبستان، اونم اول دبستان، چون روز معلم که می شه یه عالمه کادو می گیره .

اصلا فکر نکنید که من بچه ی مادی بودما، نه، تف به ریا من از اولم دخترقانعی بودم حالا یه کوچولو هم کادو گرفتن رو دوست داشتم دیگه مگه چی می شه  .

خدایا

ازتون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ... ممنونم 

ممنونم  از این که هر چیزی رو که خواستم ولو یه مدت کم ، بهم دادین  .

سیر تحول انسان شناسی

قلمرو انسان شناسی :

ــــ انسان شناسی و مطالعه ی دیگری The other :

.  اروپاییان معتقد بودند که رسیدن به شناخت خود با شناخت غیر، ممکن تر و راحت تراست.

. از آنجایی که جوامع دست نخورده  به عنوان بقایا و باز مانده ها ی مراحل پیشین جوامع بشری هستند

مطالعه ی انها می تواند نتایج مناسب تری را درباره ی تاریخ بشر در  اختیار انسان شناسان قرار می دهد.

. جوامع غیر غربی فرهنگ (ایده ی فرهنگ)به عنوان اینکه یک کلیت درهم و پیچیده ای از آداب و رسوم است و در این جوامع پیوستگی بیشتری نسبت به جوامع غربی وجود دارد و این خود موجب علاقه مند ی  به the other  در جوامع غربی شد.

.  این مساله در ناخودآگاه غربی ها وجود داشت که برای پیش بردن شخصیت خود و کمال خود به یک رقیب و یک دیگری نیازمندیم.

ــــ انسان شناسی و مطالعه ی خود Self :

  کم کم با توجه به تغییراتی که در جوامع غیر غربی بوجود آمد مطالعه ی دیگری دیگر موضوعیتی نداشت از جمله ی این عوامل :

. رشد و توسعه ی ارتباطات و صنعت رسانه و بوجود آمدن برنامه های تلوزیونی و رایویی فراوان با این موضوع .

. به دلیل انبوه انسان شناسانی که مشغول تولید دانش بودند.

. نقشی که انسانشناسی برای جوامع غربی داشت از بین رفت .

. توسعه ی انسان شناسی در جوامع غیر غربی(از جمله انسان شناسی هند و چین و..) باعث شد که این انسان شناسی ها درانسان شناسی غرب تاثیر بگذارد. و از سال 1950مطالعه ی انسان شناسی خود  اهمیت یافت .

تحول نظری در جامعه شناسی :

تحول نظری انسان شناسی از رویکرد پوزیتیویستی یا تحصلی به رویکرد تفسیری ایجاد شد .

در گذشته کسانی که به بررسی حوزه های اجتماعی می پرداختند علاقه داشت که علوم اجتماعی  مانند علوم دیگر مثل شیمی و فیزیک و... علمی را بوجود بیاورد بعنی علمی که با استفاده از داده های آماری از روش کمی حاصل شود (پزیتیویستی –تحصلی ) بدون توجه به این مطلب که علوم اجتماعی که موضوع مورد مطالعه ی آن انسانها وروابط میان انهاست،با علوم طبیعی فرق دارند و نمی شود آن را تبیین مطلق کرد .

درعلوم اجتماعی  بر خلاف علوم دیگرمیان محقق و موضوع تحقیق فاصله وجود ندارد و محقق نمی تواند از خارج از خود به تحقیق بپردازد به همین دلیل است که این دانش حاصله ذهنی  است.

 ما در علوم انسانی  برای توصیف پدیده ها از تمثیل ها استفاده می کنیم چون ما وقتی به خودمان می اندیشیم در واقع از تمثیل ها و استعارات استفاده می کنیم .(مثل مفهوم جامعه که یک تمثیل ذهنی است)

از نظر گالامر روابط انسان ها از نوع گفت و گویی است یعنی در بررسی و توضیح یک سوژه ،این افق ها معنایی آدم ها یا سوژهاست که به تعامل با هم می پردازد و فرد محقق این افق ها را سازمان می دهد و از همین گفت وگوها ایده های جدید زاده می شود و در این دیالکتیک های روانی ما یک چیزهایی را می فهمیم  .

توسعه ی مردم نگاری یا انسان شناسی

طی چند دهه ی اخیر رشته های مردم شناسی و انسان شناسی  گسترش پیدا کرده است واین تحولات و گسترش ها یک سری تغییرات را شامل می شود از جمله تغییر کاربرد انسان شناسی از یک روش برای تحقیق و پژوهش به یک دانش گسترده و یک رشته ی مستقل و کاربرد های مختلف آن در حوزه های مختلف .

دو علت عمده برای گسترش مردم نگاری

. انسان شناس ها متوجه شدند که باید حوادث و اتفاقات را در جامعه و در بستر واقعی که اتفاق می افتد بررسی کنند.توصیف غنی و جامع و کامل  در باره آن ارائه کنند(شرح غنی ، توصیف پر مایه یعنی ما لایه های مختلف و معناها ی مختلف یک موضوع را کشف کنیم)

یک کنش با زمان و مکان و سیاست و اقتصاد و تاریخ وآینده ارتباط دارد و نمی تواند ان را مستقل بررسی کرد و دارای لایه های معنی گسترده ای است .

. درک واقعیات از نقطه نظر درونی به جای بیرونی . این مفهوم به این معناست که در جامعه شناسی ، جامعه شناس ابتدا به تعریف مفاهیمی می پردازد و بعد سعی می کند این مفاهیم را در جامعه بیاورد ولی در مردم شناسی اعتقاد بر این است که این مفاهیم را باید از درون خود جامعه بیرون کشید .و نیز سهولت مردم نگاری در تبیین مسائل باعث رونق و گسترش استعمال و بسط آن شد .

    

تصور عمومی از انسان شناس و انسان شناسی:

تصور عمومی از انسان شناس و انسان شناسی:

ما تصورات مختلفی نسبت به افراد متفاوت در ذهن داریم.   سوال این است که "چه تصویری از انسان شناس در ذهن نقش می بندد؟"  

کار انسان شناس این است که درباره فرهنگ سایر جوامع بررسی و مطالعه کند. در میان مردم زندگی کند و درباره بعد خاصی از فرهنگ آن ها با استفاده از روش هایی نظیر؛ مشاهده مشارکتی، مشاهده میدانی، مصاحبه و ... دست به توصیف فرهنگی بزند. گاهی لازم است که انسان شناس برای بررسی مردمی که درباره آن ها تحقیق می کند، زبان آن ها را نیز یاد بگیرد.

 اولین کتاب انسان شناسی در دنیا تاریخ هرودوت است که در حدود 3000 سال پیش نوشته شده است. هرودوت همراه ارتش یونان به ایران آمد و در مورد فرهنگ ایران به طور مفصل کتاب نوشت. (لازم به ذکر است که هرودوت را هم پدر تاریخ می دانند و هم پدر انسان شناسی فرهنگی.)

 موضوع انسان شناسی به طور کلاسیک عبارت است از مطالعه، بررسی و تحقیق درباره فرهنگ های دیگر (other culture).چون در انسان شناسی اعتقاد بر این است که از راه مطالعه فرهنگ دیگری می توانیم به خویشتن خویش پی ببریم.

معنای انسان شناسی  

لازمه انسان شناسی این است که ما به فرهنگ دیگری سفر کنیم که گاه این مسافرت جغرافیایی است و گاه تاریخی. گاهی از سرزمین خود به سرزمین های دیگر می رویم و گاه درباره دوره های گذشته (مثل صفویه و زندیه و ...) یک سرزمین مطالعه می کنیم و چون تفاوت های بارزی بین فرهنگ حال و گذشته وجود دارد ما از منابع فرهنگی و باستان شناسی هم استفاده می کنیم. حتی گاهی لازم است زبان گذشتگان را هم یاد بگیریم مانند زبان گذشته  ایران که پهلوی بود. از آنجا که دوره های پیشین وجود ندارند و تفاوت های عمده ایی با فرهنگ امروز دارند، می توان به بازسازی فرهنگ گذشته در جامعه پرداخت. فرهنگ های دیگر به دلیل غریبه و بیگانه بودن بهتر قابلیت مطالعه دارند و با دید وسیعتر می توان آن ها را دید، توصیف کرد و شناخت.

 انسان شناس در عین لذت بردن به شناخت فرهنگ  می پردازد و دارای دیدگاه های نظری است و هدف آن، این است که از طریق مشاهده فرهنگ های دیگر، سازوکار و طرز عمل آن فرهنگ را بشناسد. انسان شناس نیاز دارد اقامت طولانی تری را در آن سرزمین داشته باشد تا بتواند لایه های پنهان آن فرهنگ را بشناسد و نوعی همدلی و هم زبانی با آن فرهنگ به دست آورد. انسان شناش چون هدفش شناخت است، به کمک ابزارهای عملی و نظری به مشاهده می پردازد  .فرهنگ سایر کشورها ضرورتا به آن کشور خاص تعلق ندارد. سفر برای این است که از داخل فرهنگ خود بیرون بیاییم و به داخل فرهنگ متفاوتی برویم.

آیا انسان شناس با مردم شناس فرق دارد؟

 مردم شناسی دانشی است به مثابه قوم شناسی. وقتی انسان شناسی به مطالعه یک قوم خاص می پردازد، مردم شناسی است اما زمانی که به تبیین های عام می پردازد، انسان شناسی است، یعنی زمانی که فرضیه سازی می کند و فرضیه ها را تعمیم می دهد.   

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت ...بدست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

اپیزد اول:آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده است زلیخا عوض شده است

 دختر حدود23-24ساله آرام آروم از کنار کوچه رد می شد . مسیر هرروزش بود تا رسیدن به ایستگاه .روزای زوج ساعت 10همیشه از همین مسیر رد می شد . 

پسر بچه ی تقریبا 5-6ساله با چشمای سبز و موهای کم پشت قهوی ای تیره و صورت سوخته از آفتاب،سوار دوچرخه ی پت پتی و زنگ زدش از رو به رو می آمد .

یه سر بلند کردن از دختر و یه لبخند از روی محبت .

یه نگاه شرم گونه و سرعت گرفتن دوچرخه و دور شدن پسر .

روز دوم

یه نگاه همراه محبت از دختر و

یه تک چرخ همراه با صدای بلند تکاب  از پسر .

روز سوم

نیامدن دختر و

نگاه منتظر پسر .

روز چهارم و پنجم و ششم و ...

باز هم نیامدن دختر و

نگاه منتظر پسر .

روز ...

ساعت 3ظهر و آمدن دختر و نگاه بی تفاوت به پسر .

نگاه عصبانی و حق به جانب پسر.

 

اپیزد دوم:  یک عمر زیر پا لگد کردند او را 

اکنون که می گیرند روی شانه مرده است .

روز اول

پیرزن 62-61ساله ، همراه ساک دستی .داخل نانوایی سنگکی .

پیر مرد 75ساله ،با عصای چوبی منبت کاری شده در همان سنگکی .

روز دوم

پیرزن داخل کوچه با چادر گل گلی و ساک بزرگ پر از سبزی آش .

پیر مرد با همان عصای دستی و قدم های آرام تر از همیشه .

روز سوم

پیرزن با کاسه ی چینی پر از آش تزیین شده با پیاز داغ و سیر، کنار در خانه پیر مرد .

پیر مرد با موهای بهم ریخته و پیرژامه جلوی در .

روز چهارم

پیرمرد همراه یه شاخه گل رز داخل سینی جلوی در خانه ی پیرزن برای پس دادن کاسه آش .

 و صدای بلند زنگ و جواب نیامدن از خانه ی پیرزن. 

روز پنجم

 جلوی در خونه ی پیرزن 

صدای قاری و گلدسته های پژمرده :یس . یا سید المرسلین .

اپیزد سوم :دوک نخ ریسی بیار و یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

دختر 17-18 ساله ، آروم ، متین ،ساده و شاید افسرده ،منتظر کنار ایستگاه .

پسر 22-23ساله ، لبخند زنان و نگاه همراه با شیطنت اونم منتظر کنار همون ایستگاه.

روز دوم

دختر،هنوز آروم ، متین ولی یکم مرتب تر و خوش پوش تر از دیروز .

پسر بازهم با همون لبخند ولی پر رنگ تر و پر جنب و جوش تر از دیروز.

روز سوم

دختر آروم ، متین و بدون افسردگی روز اول و خیلی خوش پوش تر از دیروز.

پسر شاد تر  و نگاه همراه پر از  شیطنت روز اول و پر جنب و جوش تر ازدیروز.

روز چهارم

دختر متین .شاد  و خیلی خیلی خوش پوش تر از دیروز.

پسر دست تو دست یه خانم  جون و خوش پوش با همون لبخند روز اول و نگاه همراه با تعذب  .  

روز ...

دختر:  سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد....

پسر ؟؟؟؟؟؟؟...

 

 

عصای سفید

دیر بود و مثل همیشه عجله داشتم بازم همه رفته بودن و فراموش کرده بودن من رو بیدار کنن.

دیگه همه ی کسبه محل به ماراتون رفتن های هر روزمن عادت کرده بودن.

بازم بی احتیاط ازخیابون رد شدم  و صدای بوق ماشین ها بوووووووووووووق..

به محض اینکه وارد ایستگاه شدم اتوبوس  رسید کیفم  رو باز کردم تا بلیط بردارم که متوجه شدم حتی یه سکه هم توش نیست .

آخ خدا من چرا اینقدر حواس پرتم..

 عابر بانکم رو در آوردم و رفتم سراغ نزدیک ترین دستگاه ATM(همون خودپرداز خودمون) .

 خدا رو شکر فقط یه نفر جلوی دستگاهه.

کنار ایستادم و منتظرشدم  تا آقاه  کارش  تموم شه .

ای وای چرا اینقدر دس دس می کنه، بابا بجنب دیگه . دیرم شد .

یکم با دکمه ها ور رفت و این پا اون پا کرد و بعدم که متوجه حضور من شد و شاید هم غرغرای زیر زبونم روشنید٬از پول برداشتن منصرف شد و برگشت که بره .

یه کم از دستگاه فاصله گرفت و دورتر ایستاد و دستش رو تو جیب کتش کرد و عصاش رو درآورد و باز کرد و شروع کرد به قدم برداشتن با احتیاط .

همین جور مبهوط نگاش کردم . احساس کردم دنیا داره روسرم آوار  می شه ..

یادم رفته بود که عجله دارم همین طور به مسیر حرکتش زل زده بودم.

چند دقیقه ای بود که دیگه کامل از جلوی دیدم محو شده بود. ناخودآگاه چشمام رو بستم و به طرف دستگاه برگشتم و سعی کردم بدون چشم ، پول بردارم  ولی نه شماره ها برجسته نما داشت و نه دستگاهش صدای گویا.    

* غمت را بزرگ دید،دلم بس که تنگ شد

  نگنجد دگر به تنگ که ماهی،نهنگ شد

انسان شناسی (Anthropology)

« یکشنبه . 21/7 /1387 . ساعت 16:30- 15. کلاس 313  »

بخش اول : رفع ابهام و شفاف سازی

1. توضیح درباره ی موضوع مقاله ی تصویری :

  فراغت چیست؟

اوقاتی که فرد برای تولید فرهنگ و یا مشارکت در فرهنگ می گذراند و از کار اجباری برای تامین معیشت خود فارغ است .

*زمانها و کارهایی که جزء اوقات فراغت محسوب نمی شود :

1. تماشای تلوزیون(سرگرمی )..................................2.زمان خوردن شراب(گذران وقت)

3.زمان استفاده از مواد مخدر ...................................4.و امثالهم...

*. عکسها باید حس خاصی رو نمایش داده و دارای بینش باشد که لازمه ی آن مطالعه و درگیری ذهنی نسبت به موضوع است .

2.بررسی ایده های دانشجویانی که سوژه ی خود را برای تحقیق انتخاب کرده اند.

*تجریه ی تهرانی هایی که به عنوان دانشجو به شهر کاشان رفته اند.

*تجربیات افرادی که در ایران و ترکیه زندگی کردند.

*شیوه ی جدیدی از خانه :خانه ی مجردی .

*سوژه ی خوشونت علیه زنان در جامعه ی ایرانی .

*نقد یکی از دوستان به مقاله ی استاد درباره ی مدرنیته ایرانی و تعریف از مدرنیته (مدرنیته یک امر عقلانی است و مردم ایران باید ابتدا عقلانیت خود را تغییر داده تا به مدرنیسم برسند )

بخش دوم :کنفرانس فصل اول از جزوه ی انسان شناسی فرهنگی

  انسان شناسی (Anthropology) چیست؟

از آنجایی که انسان شناسی بسیار گسترده است وتاریخ طولانی دارد معمولا نمی توان تعریف واحدی از آن ارائه داد ویه همین دلیل ما با انسان شناسی ها مواجه هستیم مانند جامعه شناسی .

ریمون آرون:جامعه شناسان اگر در مورد یک چیز تعریف یکسانی داشته باشند آن تعریف یکسان نبودن جامعه شناسی است.

با وجود تعدد انسان شناسی ها سه قالب وجود دارد که در تمام انها مشترک است:

1.انسان شناسی به عنوان رشته ی دانشگاهی : یه این معنا که یک رشته ی دانشگاهی محسوب می شود و افراد با تحصیل در این رشته و اخذ مدرک انسان شناسی به کارشناسی در این رشته دست می یابند.

2.انسان شناسی به عنوان یک نوع فعالیت فرهنگی ، که این ویژگی وجه تمایز انسان شناسی با جامعه شناسی است و از این جهت با باستان شناسی برابر است . موزه های مردم شناسی و عکاسی در این زمینه یا رمان های موجود مانند :رمان های اسکارلویس:فرزندان سانچز.مرگ در خانواده ی سانچز ...و رمانهای کارلس کاستانکا از جمله نمونه های موجود می باشد .

3.انسان شناسی به عنوان گفتمان:این مورد شامل تمامی رشته های دانشگاهی می شود .

دانشگاه چیست؟دانشگاه به اجماع دانشگاه همراه با ایده ی دانشگاه اطلاق می شود.

ایده ی دانشگاه چیست؟مجموعه ای از سنتهای معرفتی و تمام بحث های و گفت وگو هاست.

پس : انسان شناس کسی است که بین خود و یک گفتمان لینک و پیوند دارد و البته انسان شناس ها خود گفتمان ساز هستند .

 برنامه ی جلسه ی آینده :

*ادامه ی کنفرنس ها .

*ارائه ی نقد کتاب ها .

*توجه ..................توجه

استاد فاضلی به کسایی که حجم کتابهایشان بیشتر از 200صفحه است یه هفته مهلت می دهد.

ده فرمان

 «یکشنبه . 14/7 /1387 . ساعت 16:30- 15. کلاس 313 . 4 نفرغایب،28نفر حاضر»

ده فرمان

 1.اگر که غیبت شما از 4جلسه بیشتر شود در صورت موجه نبودن از نظر استاد ،2واحد انسان شناسی فرهنگی پَر.

2.امتحان پایان دوره ی این درس 2بخش دارد.

3. ده نمره کتبی و ده نمره کار کلاسی.

4.ده نمره ی کتبی از جزوه ی انسان شناسی فرهنگی تالیف استاد فاضلی  طرح می شود .

5. ده نمره ی کار کلاسی شامل سه بخش مستقل است.

6. قسمت اول، مقاله ی تصویری :

1- مقاله ی شما شامل 20تا 50 قطعه عکس راجع به سوژه ی انتخاب شده .

2-نمایش عکسها به وسیله ی نرم افزار پاورپینت انجام می گیرد.

3- عکس های شما باید دارای یک دیدگاه باشد. (یعنی حول طرح یک مسئله جمع آوری شده باشد)

4- صفحه ی اول پاورپینت شما باید با  یک شناسنامه آغاز شود:1.اسم نویسنده ،موضوع ، انسان شناسی فرهنگی ،..

5- صفحه دوم مقدمه ای راجع به زمان و مکان  و موضوع و دیدگاه  عکسهاست(150تا250کلمه)

6- عکسها  به ترتیب اهمیت گرداورنده تنظیم شود.

7- هر عکس باید دارای یک زیر نویس مناسب ویک سرصفحه ی مناسب باشد (این توضیح باید تحلیل جامعه شناسانه راجع به عکس باشد نه یک جمله ی زیبا و یا حتی یک بیت شعر. )

8-  نتیجه گیری (150تا200کلمه تجزیه و تحلیل نهایی )

* شما می توانید یک موسیقی مناسب برای عکسها ی خود انتخاب کنید البته باید توجه کنید این موسیقی ها باید روزمینی باشند نه زیر زمینی .

 7. قسمت دوم،نقد کتاب:(6-5صفحه /دو نمره ازده نمره)

1- موضوع کتاب چیست؟(یک صفحه)

2- کتاب  چگونه به موضوع خود پرداخته است؟ (فصل های کتاب ،روش کتاب و سازمان بندی کتاب )

3-کتاب دارای چه اهمیتی است ؟(سفرنامه بوده ،مشاهدات بوده ، در واقع اهمیت روشی کتاب را باید ذکر کنیم )

4- کتاب دارای چه امتیازی است ؟(نقاط قوت کتاب ، و معایت کتاب: مثلا سبک نگارش . نوع نوشتار . جلد و فونت و صفحه آرایی و...)

 * اول مقاله باید با مشخصات و شناسنامه ی کامل کتاب آغاز شود و مقاله باید دارای عنوان مناسب باشد .

8 . قسمت سوم،تحقیق :

*ابتدای امر دو کتاب معرفی شده توسط استاد که تالیف خود ایشان است (فرهنگ و دانشگاه و مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران)را مطالعه کرده و یک سوژه ی مناسب برای تحقیق خود انتخاب می نمایید.

*در انتهای امر سبک و سیاقی که استاد در این دو کتاب برگزیدند را اختیار نموده و شروع به نوشتن می نمایید .

9.  رای می گیریم:1. مترو(7نفر) ......2.اعتیاد......3.حمل و نقل.....4.قبرستان......5.موبایل(10نفر)

دانشگاه(6نفر).....7.سالمندان ........8.استادان....9.مد(14نفر).....10.تصادف.....11.برج میلاد........

12.گدایی(12نفر) ................13.جوانان...14.سیگار.........15.نانوایی.........16.تفریحات ****

*و بالاخره موضوعی انتخابی : چگونگی گذراندن اوقات فراغت .

10. اولتی ماتوم نهایی :زمان ارائه ی کارهای کلاسی

*.مقاله تصویری : تا نیمه ی آبان

*.نقد کتاب: تا آخر مهر

*.زمان تحقیق: سه هفته مانده به پایان ترم (تقریبا نیمه ی آذر)      

زن - قورمه سبزی – تبلیغات

(بیرون در خانه ، مرد با کت وشلوار و کیف اداری)

مرد: به به چه بویی می آد، نکنه امروز مهمون داریم

(داخل آشپزخانه ، زن در حال آشپزی )

(مرد با بسته های میوه وارد خانه می شود و زن در حال چیدن میز غذا)

مرد : یادم نرفته بود مهمون داریم

 زن :مهمون نداریم ، اما در عوض یه شام خوشمزه داریم

شما با دیدن این تبلیغ چه حسی بهتون دست می ده ؟

 رسانه ها با قرار دادن زن در قالب هایی که از پیش تعیین شده مثل نقش همسر ، مادر ، کدبانو و با ناچیز به حساب آوردن و یا عدم حضور زن در اجتماع،قصد دارن که به زن ها بقبولونن که در یک جامعه ی پدر سالاری سرنوشت زنان به جز این نیست و با استفاده از بازتولید فرهنگی نحوه ی ایفای این نقشها را به زنان یاد می دن  و سعی می کنن آنها رو در نظر زنان طبیعی جلوه بدن .

تبلیغ بالا نشون دهنده ی نمونه ی  واضح و مستقیم فناسازی نمادین زنان در تبلیغاته ،ولی تبلیغات و برنامه های دیگه ای هم هستن که به هوش بالای بیننده ایمان دارن و ارزش هایی رو که قصد درونی کردنش رو دارن به صورت غیر مستقیم فریاد می زنن ، اگه یه کوچولو به آگهی بازرگانی هایی که پخش می شه دقت کرده باشید باید این تبلیغ رو دیده باشید که :

 

پدر خانواده به همراه کودکش داخل آشپزخونه نشسته و داره راجع به حساب بانکی که برای بچه اش  باز کرده براش توضیح می ده . و در همین لحظه کودک به صورت بسیار خوشحال و خجسته سعی می کنه با پرتاب غذا به در و دیوار و سر و صورت بابایی سبک جدیدی از نقاشی کوبیسم رو ارائه بده .

و یا یه نمونه ی دیگه:

یه پدر خانواده ی دیگه که باز هم بر حسب تصادف داخل آشپزخونه نشسته و وظیفه ی خطیر غذا دادن به بچه رو بر عهدش گذاشتن ، قاشق رو پرمی کنه وتا جلوی دهان بچه می بره و به محض اینکه بچه برای هام کردن غذا اقدام می کنه هواپیما راهش رو کج می کنه و تو دهن بابا فرود می یاد و این عمل چندین بار تکرار می شه .  

این عدم کفایت پدر درغذا دادن به کودک وکارهای که تا حالا خانم ها بدون نقص انجام می دادن فقط یه معنی می تونه داشته باشه :

 

*          بازگشت زنهای با کفایت به منزل ...

 

توجه ..................... توجه

انسان شناسی فرهنگی و گزارش کلاسی

جهت اطلاع خوانندگان کوله بار باید عرض کنم بنده این ترم درس انسان شناسی فرهنگی دارم که هفته ی گذشته یکشنبه اولین جلسه اش بود و دکتر فاضلی بر حسب  لطف بنده رو موظف کردن تا گزارش های هفتگی کلاس رو داخل وبم قرار بدم .

پس منتظر گزارش های هفتگی  کلاس انسان شناسی فرهنگی  ما باشید .   

 

این داستان :همشهری جوان

هفته اول

شنبه    : آقا اومده ............................- نه نیومده

یکشنبه : آقا امروز دیگه اومده ............- نه امروزم نیومده

دوشنبه : آقا امروز حتما اومده دیگه ......-نه امروزم نیومده

...

پنجشنبه:آقا امروزم خبری نشده ...........-نه امروزم نیومده

هفته دوم

شنبه    : آقا اومده ............................- نه نیومده

یکشنبه : آقا امروز دیگه اومده ............- نه امروزم نیومده

دوشنبه : آقا امروز حتما اومده دیگه ......-نه امروزم نیومده

سه شنبه ( نشست خبري مجمع عمومي سازمان ملل)

احمدی نژاد: ايران آزادترين كشور دنياست ورسانه های ملی ایران منتقدترین گروه به ما هستند.

داستان این هفته : همشهری جوان

همشهری جوان خونا تا حالا متوجه شدن ولی جهت اطلاع اونایی که در جریان نیستند باید عرض کنم دو هفته ای هست که فریدالدین حدادعادل و احسان رضایی بی کارشدن و به قول خود بچه های همشهری سه هفته توقف براشون بریدن . بنابراین این هفته زحمت تمشک و گوی طلایی و میهمان هفته ی همشهری افتاد گردن کوله بار.

گوی طلایی /تمشک طلایی  

گوی: حسینی بای و سربازی

حسینی بای خبرنگارمرکز خبری به منا سبت روز سربازطی

 یه عملیات ژانگولری موهای سرش  رو می تراشه و لباس

سربازی می پوشه و با باقی سربازا شروع به انجام تمرینات

 سخت سربازی می کنه این کارحسینی بای اونا لایق یه گوی

 طلایی می کنه.

 تمشک: از دست این احسان

میهمان برنامه که ازطرف سا زمان ملل به عنوان شخصیت

 برتربابت تلاشش برای ترک اعتیاد انتخاب شده اصرار داره

 که به جای اصطلاح معتاد از اصطلاح مصرف کننده استفاده

کنیم تا کم کم بشه با اتکا به این موضوع نگاه عدم درمان پذیری

 به معتاد رو عوض کرد ولی مجری برنامه با غد بازی مدام از

اصطلاح معتاد استفاده می کنه این کاراحسان علیخوانی یه عالمه

تمشک نثارش می کنه.    

رویداد x هفته

فریدالدین در تلوزیون

تلوزیون رو روشن می کنی، می زنی شبکه 1 تا سریالی رو که درحال حاضر تنها سریالی که ارزش دیدن   دار(صاحبدلان) رو نگاه کنی، یکهو می بینی آقای فریدالدین حدادعادل روی صندلی نشستن و دارن راجع به مدارس خاص صحبت می کنن و از اونجایی که حضورایشون در رسانه ی ملی با توقف همشهری جوان مصادف شده فکرمی کنی که نکنه تو این برنامه راجع به علت توقف همشهری چیزی گفته بشه ولی آخر برنامه می بینی که گول خوردی و به غیراز یه سری حرفای تکراری راجع به دبیرستان خاص فرهنگ که چهارسال خودت همه ی انا رو شنیده بودی چیزی از همشهری گفته نشد.

میهمان هفته

این شماره:مددکارجوان

مطلب زیر پیوندی به پست«مردمی که رنج سفر را فراموش کردند» است که توسط یکی از خوانندگان این وبلاگ آقای ابوالفضل گلستانی برام فرستاده شده .با تشکر فراوان از ایشان.

« وظیفه ی خودم به عنوان یک مددکار دونستم که به خوانندگان این وبلاگ که اکثرا جامعه شناس هستن گروهی رو معرفی کنم که اکثر جامعه شناسان به این افراد توجهی ندارند البته مانند این گروه ، گروه های دیگری هم وجود دارند که از سوی مطالعه کنندگان جامعه مورد کم لطفی قرار میگیرند .

 یکی از نوشته های این وبلاگ من رو یاد یک جریانی انداخت که جا داره در اینجا از قشری یاد کنم که خیلی زیاد توی جامعه ی ما مظلوم واقع شدن .

 منظور من TS ها هستند، افرادی که نتوانستند مسئله ی هویت جنسی خود رو در ذهن دیگران و خود حل بکنند و این قشر یا به شکل مونث هستند ولی با حرکات و ویژگی های مردانه، یا مذکر هستند با خصوصیات زنانه ، که ما مددکاران به راحتی و بر خلاف آدم های دیگه میتونیم اونارو تشخیص بدیم چراکه بخشی از مراجعین و مددجویان مارو تشکیل میدن. زندگی آنها سراسر مملو از استرس های روانیست.

بهزیستی کشور به تازگی از اونها حمایت میکنه . در گذشته این افراد در جامعه هیچ جایی نداشتند .فکر کنید خصوصیات فردی شما مردانه است ولی شناسنامه ی شما به اسم نرگس باشد ، آنوقت چگونه وارد اجتماع خواهید شد ، چگونه اشتغال خواهید داشت ، چگونه ازدواج خواهید کرد. با توجه به پیشرفت علم پزشکی و امکان تغییر جنسیت کار این گروه آسان تر شده است.

با توجه به سیاست های خصوصی سازی دولت عدالت طلب ،بهزیستی این افراد را تحت عنوان گروه همیاران به کلینیک های مددکاری که خصوصی هستند معرفی میکند تا توسط مددکاران اجتماعی حمایت از سوی بخش های خصوصی صورت بگیرد .

چند روز پیش مدیر کلینیک بهم گفته بود یه جلسه داریم در مورد توانمند سازی TS ها سر ساعت 7 کلینیک بودم جلسه شروع شده بود فقط جای خودم خالی بود .وارد اتاق جلسه شدم . صحبت از 8 ملیون پول بود که بهزیستی به کلینیک داده بود تا گروه مذکور رو باز توان کنیم . مدیر پیشنهاد داد براشون یه رستوران تاسیس کنیم همه موافقت کردن ، روز بعد با مدیر رفتیم یه پارک توی دهکده المپیک تا تو پارک یه رستوران برای این گروه اجاره کنیم،الان که این داستانو میخونید سه ماهه که این گروه توی پارک یه رستوران راه انداختن و قلب ما مددکارا هم شاد شده از اینکه تونستیم یک گروه گمنام در جامعه مان رو توانمند کنیم و بنده هر ماه با این گروه جلسه ای دارم و از این گروه گزارش کار میخواهم و چون این گروه از وضعیت خاص روانی برخوردار هستن به این نیاز دارن تا هرزگاهی با اونها مشاوره ای بشه تا در مقابل اختلاف سلیقه ها و مشکلات گروهی شان مقاومت کنند.»

 

یه نگاه بی ستاره

        می خوام از شما بخونم

                           شما که غریبه هستید

                                         توی چشم آشنا ها

                                                         از همیشه تا همیشه

                                                                         دستاتون رو هدیه کردید به نگاه سرد ماها

     

- خانم ، خانم یه فال می خری ؟ تو رو خدا یه فال بخر .

  یه بسته دستمال کاغذی بخر یه فال جایزه ببر .

 - خاک جله ای (ژله ای ) ، خاک ویتامینه بسته ای پونصد تومن . توش یه لیوان آب می ریزی بعد از هشت ساعت گل و با ریشش توش می ذاری نه آب می خواد نه کود . خانم یه بسته می خوای انقدر تو اکواریوم خوشگل می شه ببین چه رنگی رنگیه .

-  اِوی  اُوه اِو اِوی اِو اِوی                  _ چی می گی؟ هان ؟ چی، آدامس ؟ نه نمی خوام .چی ؟ صد تومن ،خیلی خب بیا بگیر.

 

        دو تا چشم بی تکلف ..       یه صدای خشک زخمی  ..   یه نگاه بی ستاره ..    دوتا دست پینه بسته..

           دو تا پای خرد وخسته    ..    که دیگه رمق نداره ..

 

                  پیشتون مثل یه بره است    ..         سر به زیر و رام وآروم     ..      دنیا و اونهمه گرگیش  ..

                   توی این معرکه میدون      ..         کوچیکه قد یه کوچه          ..      با نهایت بزرگیش .

                   توی مشتاتون اسیره         ..        مثل بازیچه ی کوکی          ..      که تودست این و اونه

                  اگر مردی مونده باشه        ..       توی بازوی شما هاست       ..     جون هر چی پهلونه .

 

سارااااااا ، سارا  بهارستان پیاده شو مترمون و عوض کنیم  . بُدویی ها من دیگه خسته شدم .

سارا راستی می دونی امروز مامور مترو جنسای احمد و گرفته . آره بخدا راست می گم . بی چاره از مشماش گرفته بود نمی ذاش ببره ، مامورم اونو تو راهرو می کشید ..آره دلم خیلی براش سوخت .

سارا ، می گم من امروز خوب فروش کردم فکر می کنی بتونم اون پیرن قرمزَ رو براش بخرم  . آره  اونم  همینو می گه، هی میگه نباید ولخرجی کنی.  آره خب یادم نرفته سر اون مداد رنگیایی که برای مهدی خریده بودم چه کتکی بهم زد . بعدم مجبورم کرد برم پسش بدم ولی خودشم  آخر طاقت  نیاورد و فردا رفت یه شیش رنگشو براش خرید .آره خب خودمم می دونم اگه پولامو نگه دارم  زودتر می تونیم بابا رو بیاریم بیرون ولی خب می گم مهدی اوله مدرسشه دوست دارم لباس های نو بپوشه .خیلی خسته شدم ولی بازم باید فردا صبح..

 

                از سر صبح تا دل شب   ..    می پیچه، صدای بارون       ..       تو گوش کَر خیابون

                توی گرما زیر آفتاب      ..    توی سرما زیر بارون         ..       سر چارراه، دور میدون

 

               کوچیکین اما بزرگین     ..     وقتی سختی ها زیاده           ..          همت شما بلنده

               توی این دوره زمونه     ..     خیلی حرف که یه بچه         ..           کمر مردی ببند

               دل آسمون می ریزه       ..     وقتی لبهاتون می خنده         ..           کوچیکین اما بزرگین

                                       به خود خدا قسم که       ..          شماها یه پارچه مردین        .

 

 

(شاعر:ابراهیم اسماعیلی ،کاست هوای حوا. زنده یاد ناصرعبدالهی )

* بهترین آدمها = خودخواه ترین آدمها

دخترک تو دعای بچگیاش از خدا می خواست که بهش یه عالمه پول بده تا بتونه به همه ی ساراها و احمدها و مهدی ها و خواهرهاشون کمک کنه. کم کم دختره بزرگ شد،وقتی که دعای بچگیاش اجابت شد ، اون شادیی رو که منتظرش بود تو نگاه بچه ها ندید . از اون روز به بعد دعای دخترک عوض شد این بار از خدا می خواست که خدا به اونو همه ی ساراها و احمدها و مهدی ها و خواهراشون بی حساب روزی بده و اونا رو به هیچکس به غیراز خودش  محتاج نکنه .

 

یه نفر > میلونها نفر

 

دخترک از پشت تپه ها بیرون آمد و یه نگاهی به اطراف انداخت و به راه افتاد انقدرلاغر و نحیف بود که می تونستی  دنده هاشو بشمری .از زور گرسنگی  شکمش به کمرش چسبیده بود و سرش  از تنش بزرگتر بود هر چند قدم که راه می رفت از روی ضعف زمین می خورد وبه سختی پا می شد، درست بالای تپه زمین خورد ودیگه  نتونست بلند شه، سرش رو برگردوند و به دهکده ی آرومشون که تو دل کویر بود نگاه کرد، پاهاشو تو شکمش جمع کرد بلکم از فشار گرسنگیش کم کنه وروی زمین دراز کشید .  

لاشخورا روی درخت خشکیده نزدیک تپه نشسته بودند و هر از چندگاهی که زمان  بی حرکت موندن دخترک طولانی می شد می آمدن و دور تپه می چرخیدن  و دوباره برمی گشتن .

چند ساعت گذشت و دختر هنوز نایی برای بلند شدن نداشت . از دور یه سیاهی دیده می شد که سمت تپه می آمد ، نزدیک تر که شد با دیدن دختر  کیفش رو زمین انداخت و  دوید .دخترک با دیدن مرد نفس راحتی کشید و لبخندی از روی رضایت روی لبهاش نشست .

 در همین لحظه یکی از لاشخورا از روی درخت بلند شد، بعد از اینکه چند دور دور تپه چرخید کنار دختر نشست.

مرد با دیدن این صحنه  ایستاد و بعد از چند دقیقه تامل برگشت و کیفش رو برداشت و دوربینش رو درآورد و سعی کرد جای مناسبی برای گرفتن عکس انتخاب کنه، هر جا که می ایستاد از لنز دوربین یه نگاه به دخترک می کرد که هر لحظه رمقش رو از دست می داد و یه نگاه به لاشخوری که داشت بهدخترک نزدیک می شد .

تو آخرین تصویری که مرد از داخل لنزدیده بود، لاشخوره بالا سر دخترک نشسته بود ودخترک...   

 

*      مردم دنیا با دیدن این عکس کمکهای نقدی و غیره نقدی شون رو روانه ی سودان  کردند و سازمانها  و  NGO  های مختلف برای کمک به اونها تشکیل شد و عکاس بواسطه ی این عکس هم مشهور شد و هم تونست  بچه های  دیگه رو از گرسنگی نجات بده ولی دیگه چه فرقی می کرد دخترک...

 

مردمی که رنج سفر را فراموش کردند

 

  ساعت20:45 .میدان تجریش .ایستگاه اتوبوس .

 

ایستگاه پر بود از مسافرهایی که به واسطه ی تاخیر 45 دقیقه ای اتوبوس و بوی بد چاه تخلیه نشده هر لحظه گره های ابروشون رو محکمتر می کردن و تو رو مطمئن می کردن که یه من عسل دیگه جواب نمی ده.

وارد شد ، از کنارمن گذشت ، خواست کنارم بشینه که یه خانم پرید وسط  و مانع شد .

 با ناراحتی رد شد و در حالی که داشت پوست  تخمه رو تف میکرد نشست .

بهش می خورد22.23 سال داشته باشه ، صورتشو سفید کرده بود و دور چشماش،بهتره  بگم از زیر ابروهاش تا زیر گونش  نقره ای اکلیلی بود و سعی کرده بود هر 40تا گیره سرش رو روی موهای چتری نقره ایش جابده .

کم کم زمزمه ها شروع شد : دختره ی بی حیا ، خجالت نمی کشه این چه سرو وضعیه ، نگاه خودشو شبیه راکن آرایش کرده . واه واه...

 فریاد رسید رسید  توجه منتظران رو معطوف به اتوبوسی کرد که از دوردستها رویت شده بود .همه ی

مشتاقان طی یک عملیات 2دقیقه ای سوار اتوبوس شدند .

داخل اتوبوس

 

با تعارف چند تا گردو شروع شد .دختر مشارالیه  چندتا گردو از کیفش درآورد و سمت بغل دستیش گرفت  و گفت : بفرمایید . همین یه کلمه با لحن مردانه کافی بود برای اینکه سیل عظیمی از جمعیت از جاشون که کلی با سختی و له کردن دیگران بدست آورده بودند بلند شن و دور خانم آقا حلقه بزنن .

سوالها شروع شد .شما خانمی  ؟ پس چرا صدات اینجوریه ؟ اِ پس عمل کردی . خوب مادرجون شما که خانمی  پس چرا مثل یه خانم متین رفتار نمی کنی ؟ اِ  واقعاً فکر می کنی اون جوری کسی نگات نمی کنه .

کم کم سوالا جاشون  و به شوخی  و خندهای بلند دادن .اونقدر تو خندوندن مردم مهارت داشت که وودی الن پیشش کم می آورد .  همه فقط می خندیدن در همین گیرو دادها بود که یه خانم  به دخترش که از طنازی های  فرد مذکور نمی تونست جلوی خندشو بگیره و به حالت غش روی مادرش افتاده بود گفت : بخند بخند عزیزم که این طوری لااقل رنج سفر کم می شه .

* خانم راست می گفت رنج سفر ما کم شده بود  ولی تکلیف رنج سفر اون چی می شه ،  کی قراره رنج سفر اونو کم کنه .

 

آزردگان

 

تاریکی بود و تاریکی ...

یکهو احساس کرد که باید چشمهاشو بازکنه ولی به محض اینکه بازشون کرد ، بست .

دستاشو  روی چشمهاش گذاشته بود و جرأت برداشتن نداشت .

 این چه نوری بود .

 ترس موهومی تمام وجودش رو گرفت. ترس از تاریکی دوباره .

سریع دست هاش رو برداشت و چشمها رو باز کرد . دیگه از اون نور شدیدی که چشمهاش رو زده بود خبری نبود

 یه نگاهی به اطراف کرد و ایستاد . اونقدر رنگ دور و برش بود که از یاد برد قبلا فقط تاریکی رو می شناخته  از هر رنگی که می دید برای خودش برمی داشت  اونقدر با خودش رنگ آورده بود که کم کم خسته شد و احساس کرد که تشنه است . "خستگی"،"تشنگی"   تا به حال این طوری نشده بود .

کنار رود نشست و خواست از آب رود بخوره که یکهو نگاهش به تصویری افتاد که تو آب بود،اینم جدید بود ولی با چیزهایی که تا حالا دیده بود یه فرقی داشت ، آره این ازهمه ی اون چیزهایی که دیده بود زیبا تر بود خیلی زیبا .

عمری رو کنار این تصویر ماند تا بلاخره خسته شد  دیگه تحمل نداشت بلند شد و چند قدم رفت عقب ولی یکهو پرید و دستش رو کرد داخل آب  و تصویر رو تو دستاش گرفت و بدون اینکه بهش نگاه کنه شروع به دویدن کرد  آب از میان دستهاش چکه می کرد واون بدون توجه فقط می دوید .

 

*       نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی مارا

           که از اول برای خاک دنیا ساختی مارا

 

           ملائک با نگاه یاس برما سجده می کردند

           ملائک راست می گفتند اما ساختی مارا

 

            که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی

           که منکر می شویم آخر خودت را ساختی مارا

 

           به ظاهر ماهیان ناگزیر از تنگ تقدیریم

           توخود بازیچه ی اهل تماشا ساختی مارا!

 

           به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند

          چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را ؟

 

          دل آزردگانت را به دام آتش افکندی

         به خاکستر نشاندی،سوختی تا ساختی مارا ؟