نامه ای برای یک دوست

هرچند که ممکنه خیلی دیر باشه ولی می نویسمش و توام می خونیش و با افتخار نامه ام رو به همه نشون می دی و خم می شی و از اون بالا بالاها یه بوس کوچولو برام می فرستی و منم خجالت می کشم و لپام گل می ندازه و تو همچنان با لبخند بهم نگاه می کنی و من از اینکه رنگین در خونم هستم دلم می لرزه ، از اون لرزه هایی که درویش مصطفی می گه :"دل، تنها بنایی که اگر بلرزه محکم تر می شه! .. دل آدمی زاد ، باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاد.

قبول حق... عاشقی که غسل نکرده باشه،حکما عاشقه،نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی!"

از اینکه یه بار دیگه تکرارش کنم ع  ا ش ق ی  خجالت می کشم .

و اینک "درون معبد هستی . نشستم در پس سجاده ی صد نقش حسرتهای هستی سوز..نگاهی می کنم،سوی خدا-از آرزو لبریز- به زاری از ته دل یک . دلم می خواست . می گویم.

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند" 

خوب شد که بچگی نکردم به جای قلبم کیسه فریزر وصل کنم آخه یه مدت بود که زیادی تنگ می شد برای همه چی البته از اون روزا خیلی می گذره .

و دوباره و چند باره :"دلم می خواست : دنیا رنگ دیگر بود.  

دلم می خواست: مردم،در همه احوال با هم آشتی بودند، طمع در مال یکدیگر نمی کردند، کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند، مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ودنیا خانه مهر و محبت بود.."

دلم می خواست: کوله بار هیچ کس خالی نبود ..که به ناچار قلم بگذارد ..  تا در این غمکده راحت باشد ..تا یه آرامی به درگاه خدا بشتابد..

 و تویی که همه تویی و منی که همه توام  دام از تو ، سریشم من.که از اول توان نداشتم که رنج سفر کم کنم و خود رنجی بودم در سفر دیگران، توباش هستی و تاب و توانم ، ای دیازپام ده من چون زلف تو نآرامم خود سشوار من باش .

واین چنین نامه در تقابل سنت ومدرنیته به اتمام می رسد در حالی که تو قلبم رو در دست داری و نامت را   حک می کنی ای سنگ تراش مهربون من.  

 

امضا گم کرده ی دیار محبت

..........................................

و ندای بهار

*

 با وجود از دست دادن دوست داشتنی ترین هام دراین سال بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی .

 

*"عروس گل سرو رویی بیاراست .. خروش بلبلان،از باغ برخاست .. مرا با این سبکبالان سرمست.. سحرگاهان، زهر در گفتگوهاست: خدا را،بلبلان، تنها مخوانید! مرا هم،یک نفس ،از خود بدانید. و التماس دعایی پایان ناپذیر برای سالی که از ابتداش بوی تلاش و شادی رو می شه استشمام کرد

با آگاهی به این که"کودک بازی پرست زندگی دل به این رویای رنگین داده است" پس امید به اینکه،" دست مرگ از دامن امید ما کوتاه باشد."

    *و خدا بیامرزاد مشیری و امیرخانی و نامجو را که اگر نبودند کمیتمان لنگ می بود .

.............................................

و عیدی شما یک خبر خوش

 قطار وبلاگ نویسی ما چند صباحی در این ایستگاه توقف دارد .

 آخه تصمیم گرفتم برای دیگران رنج نباشم در این سال جدیدی و خیل دوستان رو از گذاشتن کامنت اجباری برای پستام معاف کنم  .

 تف به ریا ،این آخرین پست هم فقط به خاطرشما گذاشتم .