مردمی که رنج سفر را فراموش کردند
ساعت20:45 .میدان تجریش .ایستگاه اتوبوس .
ایستگاه پر بود از مسافرهایی که به واسطه ی تاخیر 45 دقیقه ای اتوبوس و بوی بد چاه تخلیه نشده هر لحظه گره های ابروشون رو محکمتر می کردن و تو رو مطمئن می کردن که یه من عسل دیگه جواب نمی ده.
وارد شد ، از کنارمن گذشت ، خواست کنارم بشینه که یه خانم پرید وسط و مانع شد .
با ناراحتی رد شد و در حالی که داشت پوست تخمه رو تف میکرد نشست .
بهش می خورد22.23 سال داشته باشه ، صورتشو سفید کرده بود و دور چشماش،بهتره بگم از زیر ابروهاش تا زیر گونش نقره ای اکلیلی بود و سعی کرده بود هر 40تا گیره سرش رو روی موهای چتری نقره ایش جابده .
کم کم زمزمه ها شروع شد : دختره ی بی حیا ، خجالت نمی کشه این چه سرو وضعیه ، نگاه خودشو شبیه راکن آرایش کرده . واه واه...
فریاد رسید رسید توجه منتظران رو معطوف به اتوبوسی کرد که از دوردستها رویت شده بود .همه ی
مشتاقان طی یک عملیات 2دقیقه ای سوار اتوبوس شدند .
داخل اتوبوس
با تعارف چند تا گردو شروع شد .دختر مشارالیه چندتا گردو از کیفش درآورد و سمت بغل دستیش گرفت و گفت : بفرمایید . همین یه کلمه با لحن مردانه کافی بود برای اینکه سیل عظیمی از جمعیت از جاشون که کلی با سختی و له کردن دیگران بدست آورده بودند بلند شن و دور خانم آقا حلقه بزنن .
سوالها شروع شد .شما خانمی ؟ پس چرا صدات اینجوریه ؟ اِ پس عمل کردی . خوب مادرجون شما که خانمی پس چرا مثل یه خانم متین رفتار نمی کنی ؟ اِ واقعاً فکر می کنی اون جوری کسی نگات نمی کنه .
کم کم سوالا جاشون و به شوخی و خندهای بلند دادن .اونقدر تو خندوندن مردم مهارت داشت که وودی الن پیشش کم می آورد . همه فقط می خندیدن در همین گیرو دادها بود که یه خانم به دخترش که از طنازی های فرد مذکور نمی تونست جلوی خندشو بگیره و به حالت غش روی مادرش افتاده بود گفت : بخند بخند عزیزم که این طوری لااقل رنج سفر کم می شه .
خانم راست می گفت رنج سفر ما کم شده بود ولی تکلیف رنج سفر اون چی می شه ، کی قراره رنج سفر اونو کم کنه .