پسرک  قصه با کت و شلوار سرمه ای تیره و کیف کوله پشتی و نیم بوتای لژدار سرمه ای ، دستاشو توی جیب شلوارش گذاشته بود و داشت با قوطی خالی نوشابه فوتبال بازی می کردو آسته آسته می رفت سمت مدرسه غافل از اینکه ناظم مدرسه بچه ها روبه صف  کرده بود و کنترل ماهانه می کرد.

پسرک نازنین قصه ی ما تا وارد حیاط شدو آقای ناظم و با اون ماشین ریش تراش تو دستش دید. تازه دوزاریش افتاد که چه خبره .پاورچین پاورچین خودش و رسوند تو صف . آقای ناظم داشت از صف اول سان می دید و بچه ها مثل بره هایی که گرگ دیده باشن داشتن از ترس میلرزیدن .

پسرک کوچولوی مام که اصلا دوست نداشت دومرتبه یه چهار راه وسط سرش سبز شه تا آقای ناظم به اول  صفشون رسید بدو بدو خودشو رسوند آخر صف و تا آقا گرگ رسید آخر صف یه جستی زد اول صف . حالا دیگه خطر از بیخ گوشش گذشته بود و داشت یه نفس راحت می کشید که یکهو یکی دستشو کرد تو موهای سرشو محکم کشید .

: ببینم وروجک از دست من فرار می کنی آره ،حالا بهت نشون می دم .

"آقا ببخشید آقا غلط کردیم آقا دیگه تکرار نمی کنیم آقا . آقا این دفع رو ببخشید دیگه قول می دیم دیگه تکرار نکنیم آقا."

و تا پسرک به خودش بیاد آقا ناظم یه دسته از موهای پسرو از ته چید و داد دستش.

 .

آقای ناظم:

می دونید آقای فلانی  چند ساعت از وقت این بچه های ما جلوی آینه صرف درست کردن موهاشون می شه؟

پس درنتیجه بهتر که بچه ها موهاشون و کاملا کوتاه کنن تا بتونن بهتر به درسشون توجه کنن.درست نمی گم آقا .