تا نگاه می کنی :

 ساعت 7 صبح ، یه محوطه ی رنگارنگه پر سر وصدا . جایی که تو از یه نخ آویزونی و با هر تکون به یه سمت گسیل می شی. بعد از گذشتن ازحفره ی تاریکی که با کرمهای شب تاب روشن شده ،حالا داخل محوطه اونقدر پر رنگ شده که تو مجبوری با این رنگ مشکیت تو بغل یه رنگ دیگه جا بگیری .  

چند تا حفره ی دیگه رو هم رد کرد.

 هااااااااااا .. یه نفس عمیق ..  می تونم ملکول های اکسیژنی که می بلعم و بشمرم ..

هوای کم اکسیژن ...

چرا هیچ کدوم از این رنگا مث من برای چندتا اکسیژن بیشتر تقلا نمی کنن !..

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

ولی خودش بهم قول داده بود وقتی نوبت من رسید یکم زودتر خبرم کنه ..

شاید اون وقتی که گفتن برای سفر آماده شو ،اسمت تو زائرای کربلا هست . و چه اطمینانی به برگشت؟..

شاید وقتی که اسم اون کوچولوی نازو روی پرچمای مشکی آویزون جلوی در می خوندی .

شاید اون زمانی که داشتی به صدای اون مرحوم که از رادیو پخش می شد گوش می کردی..

شاید تو نگاه آقاجون که داشتن برای عمل آماده می شدن.

وشاید تو پشت خمیده ی اون پیرزن دست فروش.

داشت فریاد می زد ولی تو..

 پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 و حالا لیست امانتی هایی که باید به صاحباشون برگردونی که جلوی هیچ کدوم هم تیک نخورده ؟؟

آه ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

چه زود

..

و یکهو  صدایی که نوید بخش ، بخشایش  بود..

«میرداماد

ایستگاه پایانی

مسافران گرامی لطفا پس از توقف کامل. قطار و سکو را ترک نمایید .»