یه جای دیگه ، یه زمان دیگه..
پدر کنار در پارکینگ ایستاده بود و برای دختر هفت سالش که دو سال بود تو آینه نگاه نمی کرد به امید روزی که وقتی نگاهش به آیینه می افته همه چی مثل قبل باشه دست تکون می داد .
نا خودآگاه تو اشکای پدر مبینا تصویری رو دیدم که چند سال پیش توی تلوزیون دیده بودم: تصویر یه پدر دیگه تو یه جای دیگه و یه زمان دیگه ..
ـــــــــــــــــــــــــ از آسمون و زمین می بارید مثل همیشه نبود من تو این همه سال خیلی روزای شبیه به این دیده بودم ولی یه چیزی تو این روز بود که با روزای دیگه فرق می کرد، محمد رو صدا کردم و راهی شدیم ، برای این دلشورم باید یه فکری بکنم دیگه داره عصبیم می کنه . خیابونا رو دونه دونه رد می کردیم ، با هر قدم رو به جلو صدا نزدیک و نزدیک تر می شد، رسیدیم به خیابون اصلی .وای خدایا چرا این دلشوره دست از دلم بر نمی داره . شاید بخاطر حضور محمده ؟ نه فکر نکنم محمد که اغلب اوقات بامنه چرا پس روزای قبلی این حس رو نداشتم ؟ انشا الله که خیره. خدا خودش بهمون رحم کنه .
بسم الله . محمد جان بگیر پسرم سعی کن درست بزنی وسط صورتشون مجالشون نده بابا . این کاریه که امیدوارم تو دیگه نیازی نباشه به پسرت یادش بدی .
این صداها برام خیلی آشناس لالایی های دوران بچگیم بوده صدای شلیک تانک صدای رگبار مسلسل صدای فریاد لااله الاالله برادرام ، صدای آژیر امبولانس ، صدای زجه ی مادرا، صدای گریه ی آسمون ،صدای خنده ی سربازا .
وای محمد بلند شو پسرم دارن می ان نزدیکمون پاشو والا .. چشام و که باز کردم دیدم اون صحنه ای رو که از صبح دلم گواهیش رو می داد . پسر من ، نه خدایا من قرار بود این پسرو ...این انصاف نیست . این عزیز دل پدر، این پسر تنها امیدم به آینده اس . من و بکشید ولی به این پسر کاری نداشته باشید این امید فلسطین .دستمال سفید رو که یادم نیست از کجا آورده بودم بالا سرم گرفتم که بلکم بتونم باهاش از این نامردا امان بگیرم من با این زخمام مهم نیستم امیدم سالم بمونه .. هه ، چه توقعی .. گرگ و رحم به میش ..
ــــــــــــــــــــــــــــ
مبینا جان
باید ببخشی شاید ترس از دیدن اشکای پدرم بود که مانعم می شد از حالت چیزی بپرسم . دیگه لازم نیست نبود اون موهای نازنینت رو زیر دستمال سرت مخفی کنی . تو زشت نبودی گلم حتی بدون ابرو هم زشت نبودی زشتی از دل اون آقاه بود که بد نگاهت می کرد .
دختر پنج ساله و سرطان ! نه عزیزم تو رو خدا بوسیده بود .
ــــــــــــــــــــــــــــ
یاد پدری افتادم که کنار در پارکینگ ایستاده بود و برای جسد آشنا روی دستهای نه چندان غریبه دست تکون می داد و با اشکهاش از دخترش خداحافظی می کرد .
یاد اون پدری افتادم که جسد نیمه جان پسرش رو بغل کرده بود و دستمال سفیدی رو که هیچ وقت فکرشم نمی کرد در مقابل این لاشخورا بالا ببره برای نچات پسرش تا بلندای آسمون بالا گرفته بود .
یاد اون پدری افتادم که تمام فرزنداش رو ظرف چند ساعت به خدا و صبرو تحمل داغ فرزند رو به همه ی پدرای تاریخ هدیه کرد.