باز آمد بوی ماه مدرسه..
این دفعه با بولوز مردونه ی آبی روشن بدون کت تو راه روی طبقه دوم پله ها رو دو تا یکی پایین می آمد و هرلحظه امکان سقوط آزادش تا پایین پله ها وجود داشت به حیاط مدرسه که رسید بچه ها دم بوفه تو سرو کله هم می زدن و عملیات جیمزباندی انجام می دادن تا بتونن یه چیزی بخرن و نجات پیدا کنن از گرسنگی که تمام زنگ اول نذاشته بود بفهمن دبیر ساعت اولشون چی میگه پسرک مام خوشحال از اینکه زرنگی کرده بود و از سوپری محل برا خودش سوروسات زنگ تفریح خریده بود رفت سمت آبخوری مدرسه،نزدیکای آبخوری بود که یه دفه نقیبی رو دید، یه دونه محکم رو شونش زد ورفیق نحیف و شکننده و البته شفیقش تا کمر خم شد و یه «چه طوری؟» بلند سرداد هنوز نقیبی به حالت عادی برنگشته بود که آقای ناظم زد رو شونه پسرک و «گفت: چی کارمی کنی بزغاله؟، بیا ببینم »و با حرکت دستش نشون داد که باید سمت دفتر مدرسه حرکت کنن. پسرک که شکه شده بود و اصلا توقع دیدن آقای ناظم رو نداشت سعی کرد با همون لحن سابقش مظلوم نمایی کنه تا بتونه خودش رو از یه کتک حتمی نجات بده مدام می گفت:« آقا ما که کاری نمی کردیم آقا به خدا داشتیم باهاشون شوخی می کردیم ما کلا با نقیبی شوخی داریم آقا اونام با ما شوخی می کنن، نکه فکر کنین فقط من شوخی می کنم آقا » در همین اثنا آقای ناظم با دستش یه فشاری به کمر پسر آورد و بهش فهموند که نباید صحبت کنه و باید به راهش ادامه بده. کل مسیر رسیدن به دفتر پسرک داشته باخودش فکر می کرد که چی کار کرده که آقای ناظم داره می بردش دفترنکنه به خاطر دست رشته کردن لیوان امیری با بچه های کلاس، شایدم به خاطر نخودی زدن پشت گوش پسر جلویی و شاید به خاطر سی دی کانتری بود که دم خونشون به مهدی داده بود شاید کسی به آقای ناظم خبرداده ولی نه اون که تو مدرسه کاری نکرده بود از پله ها پریدنم که جرم نیست دلش داشت مثل سیرو سرکه می جوشید ولی جوابی برا علت این توبیخ پیدا نمی کرد یعنی قراره که خط کش بخوره
بالاخره به دفتر رسیدن و پسرک خواست که یه مرتبه دیگه شانسش رو امتحان کنه و برا آقای ناظم توضیح بده که فقط یه شوخی بوده، که آقای ناظم آقای رحیمی دبیر تجا رو صدا زد و گفت:« بیا آقای رحیمی از این بپرس. »و پسرک که نمی دونست چه خبره با فشار آقای ناظم به سمت میز آقای رحیمی هدایت شد، چند قدم جلو رفته بود که یکهو آقای رحیمی دو تا انگشتش رو گرفت سمت پسرک و بهش گفت : «بگو کدومشون؟» پسرک که کلی بهت زده بود دستش رو برد سمت انگشت اشاره آقای رحیمی و «گفت: این.»، بعد آقای رحیمی با یه لبخند گفت:«خودمم همبن رو می خواستم فکر کنم برم بهتر باشه. آقای ناظم ،رفتن در اومد. »و با دست به پسرک اشاره کرد که دیگه می تونه بره .
......................................
این سومین پستی که من با موضوع مدرسه می ذارم همیشه خودمم از اون آدمایی که بیرون گود نشستن و کارشون فقط نقد کردنه بدم می آمده ولی خدا وکیلی بعضی وقتها یه چیزایی میشنوی که کفرت رو در میاره و نمی تونی ننویسی هفته ی پیش یکی از دوستام بهم گفت که 13 تا واحد بیشتر نگرفته ودر مورد علت کارش گفت: بعد از این قراره بره یه مدرسه دبستان درس بده و تا ساعت 12 نمی تونه بیاد دانشکده و خودش بیشتر از من تعجب کرده بود که چه طور اون و دیگران رو 2هفته قبل از بازشدن مدرسه ها استخدام کردن بدون اینکه حتی دوره آموزشی براشون بذارن گویا آموزش پرورش نیرو برای مقطع دبستان کم آورده ضرب العجلی استخدام کرده حالا وخامت قضیه اونجایی بیشتر می شه که بفهمی در شرایطی که دو روز تا باز شدن مدارس مونده اینا حتی نمی دونن کدوم پایه قراره تدریس کنن و حتی کتابای دبستان رو هم بعد از تغییرندیدن . البته من مطمئنم که این دوست من از عهدی این کار بر میآد چون واقعا پرتلاشه و خدا بخاطر دل نگران و دغدغه مندش حتما کمکش می کنه ولی در مورد دیگران چه اطمینانی وجود داره.