باز آمد بوی ماه مدرسه..

پسرک کوچولوی ما با کت و شلوار سرمه ای تیره و نیم بوتای سرمه ای لژدارش با کوله پوشتی پوماش که یادتونه ، همونی که با بطری پپسی کولا یه فوتبال درست درمونه تو مسیر مدرسه اش بازی می کرد همونی که یه چهار راه وسط سرش باز کرده بودن .یاد تون اومد؟

 این دفعه با بولوز مردونه ی آبی روشن بدون کت تو راه روی طبقه دوم پله ها رو دو تا یکی پایین می آمد و هرلحظه امکان سقوط آزادش تا پایین پله ها وجود داشت به حیاط مدرسه که رسید بچه ها دم بوفه تو سرو کله هم می زدن و عملیات جیمزباندی انجام می دادن تا بتونن یه چیزی بخرن و نجات پیدا کنن از گرسنگی که تمام زنگ اول نذاشته بود بفهمن دبیر ساعت اولشون چی میگه پسرک مام خوشحال از اینکه زرنگی کرده بود و از سوپری محل برا خودش سوروسات زنگ تفریح خریده بود رفت سمت آبخوری مدرسه،نزدیکای آبخوری بود که یه دفه نقیبی رو دید، یه دونه محکم رو شونش زد ورفیق نحیف و شکننده و البته شفیقش تا کمر خم شد و یه «چه طوری؟» بلند سرداد هنوز نقیبی به حالت عادی برنگشته بود که آقای ناظم زد رو شونه پسرک و «گفت: چی کارمی کنی بزغاله؟، بیا ببینم »و با حرکت دستش نشون داد که باید سمت دفتر مدرسه حرکت کنن. پسرک که شکه شده بود و اصلا توقع دیدن آقای ناظم رو نداشت سعی کرد با همون لحن سابقش مظلوم نمایی کنه تا بتونه خودش رو از یه کتک حتمی نجات بده مدام می گفت:« آقا ما که کاری نمی کردیم آقا به خدا داشتیم باهاشون شوخی می کردیم ما کلا با نقیبی شوخی داریم آقا اونام با ما شوخی می کنن، نکه فکر کنین فقط من شوخی می کنم آقا » در همین اثنا آقای ناظم با دستش یه فشاری به کمر پسر آورد و بهش فهموند که نباید صحبت کنه و باید به راهش ادامه بده. کل مسیر رسیدن به دفتر پسرک داشته باخودش فکر می کرد که چی کار کرده که آقای ناظم داره می بردش دفترنکنه به خاطر دست رشته کردن لیوان امیری با بچه های کلاس، شایدم به خاطر نخودی زدن پشت گوش پسر جلویی و شاید به خاطر سی دی کانتری بود که دم خونشون به مهدی داده بود شاید کسی به آقای ناظم خبرداده ولی نه اون که تو مدرسه کاری نکرده بود از پله ها پریدنم که جرم نیست دلش داشت مثل سیرو سرکه می جوشید ولی جوابی برا علت این توبیخ پیدا نمی کرد یعنی قراره که خط کش بخوره

بالاخره به دفتر رسیدن و پسرک خواست که یه مرتبه دیگه شانسش رو امتحان کنه و برا آقای ناظم توضیح بده که فقط یه شوخی بوده، که آقای ناظم آقای رحیمی دبیر تجا رو صدا زد و گفت:« بیا آقای رحیمی از این بپرس. »و پسرک که نمی دونست چه خبره با فشار آقای ناظم به سمت میز آقای رحیمی هدایت شد، چند قدم جلو رفته بود که یکهو آقای رحیمی دو تا انگشتش رو گرفت سمت پسرک و بهش گفت : «بگو کدومشون؟» پسرک که کلی بهت زده بود دستش رو برد سمت انگشت اشاره آقای رحیمی و «گفت: این.»، بعد آقای رحیمی با یه لبخند گفت:«خودمم همبن رو می خواستم فکر کنم برم بهتر باشه. آقای ناظم ،رفتن در اومد. »و با دست به پسرک اشاره کرد که دیگه می تونه بره .

......................................

  این سومین پستی که من با موضوع مدرسه می ذارم همیشه خودمم از اون آدمایی که بیرون گود نشستن و کارشون فقط نقد کردنه بدم می آمده ولی خدا وکیلی بعضی وقتها یه چیزایی میشنوی که کفرت رو در میاره و نمی تونی ننویسی هفته ی پیش یکی از دوستام بهم گفت که 13 تا واحد بیشتر نگرفته ودر مورد علت کارش گفت: بعد از این قراره بره یه مدرسه دبستان درس بده و تا ساعت 12 نمی تونه بیاد دانشکده و خودش بیشتر از من تعجب کرده بود که چه طور اون و دیگران رو 2هفته قبل از بازشدن مدرسه ها استخدام کردن بدون اینکه حتی دوره آموزشی براشون بذارن گویا آموزش پرورش نیرو برای مقطع دبستان کم آورده ضرب العجلی استخدام کرده حالا وخامت قضیه اونجایی بیشتر می شه که بفهمی در شرایطی که دو روز تا باز شدن مدارس مونده اینا حتی نمی دونن کدوم پایه قراره تدریس کنن و حتی کتابای دبستان رو هم بعد از تغییرندیدن . البته من مطمئنم که این دوست من از عهدی این کار بر میآد چون واقعا پرتلاشه و خدا بخاطر دل نگران و دغدغه مندش حتما کمکش می کنه ولی در مورد دیگران چه اطمینانی وجود داره.

 

فردایی دیگر

گمونم ساعت نزدیکای نه بود و تقریبا آخرین اتوبوسی بود که حرکت می کرد از مراسم حلیم خورون با دوستان برمی گشتم و کلا سه تا خانم بیشتر تو اتوبوس نبودیم هرچه قدر اون دوتای دیگه خسته خسته بودن من سرخوش خجسته بودم. تقریبا وسطای مسیر که رسیدم یکی از خانم ها یه تماس کوتاه گرفت واطلاع داد که تا 10دقیقه دیگه به ایستگاه معهود می رسه . چند تا ایستگاه بعد خانم از جاش بلند شد و رفت کنار دراتوبوس، در که باز شد خانم با یه آقایی وارد دیالوگ شد و چندتا باشه باشه و بعد در بسته شد و خانم مذکور دست یه فرشته کوچولوی 5 ساله رو گرفت و آوردش داخل اتوبوس از همون اول یه سلام شنگولانه ی بلند داد و خیلی خوشحال و به حالت تابخوران تو دست مامانی اومد روی صندلی موازی من نشست و مادرش هم رو به روش.شاد بودن بچه اون وقت شب بدون غرغر کردن !! شیٌ عجیبا جدا.

دیالوگها شروع شد

مامانی: خب بگو ببینم امروز چه طور بود؟

پریدخت: شیدا امروز خیلی منو اذیت کرد.

شیدا می گه : چرا مامانت اینقدر دیر میاد دنبالت. حتما تو رو دوست نداره. شیدا می گه مامانت پس اندازهاش کی تموم می شه؟

مامانی :تکلیفای مهدو که انجام دادی ؟

شیدا یکمی امروز بازیگوشی می کرد ولی عزیز می گه پریدخت امروز دختر خوبی بوده عزیز از من خیلی راضی بود ولی شیدا کاراش رو انجام نمی داد شیدا خیلی من و اذیت می کنه.

شیدا امروز با آقاجون رفت بیرون شیدا غذاشو کامل نمی خوره بعدم شیداا..خیلی دختر بدیه ، باید باهاش دعوا کنی بگی دیگه منو،خوب .. اذیت نکنه.

و فکر کنید همه ی این حرفها رو باصدای بلند داد می زد و ناخواسته ما رو هم مخاطب حرفاش قرار داده بود نمی دونم خانم تو نگاه من چی دید که مخاطبم قرار داد و با صدای آروم گفت: شیدا شخصیت خیالی ذهنشه هر کار بدی که انجام می ده به اون نسبتش می ده.

.....................................

اولش کلی تعجب کردم بعد بلافاصله فکر کردم باید بره پیش روانپزشک  ولی بعدش خوب که فکر کردم فهمیدم چرا اینقدر سرخوش و شاده تمام کارهای بد و کس دیگه ای انجام می داده و پریدخت فقط ناظر بوده به خاطر همین اصلا در مورد این کارها احساس شرم یا گناه نداره به همین خاطرم هست که راحت می تونه کارهاشو به مادرش بگه چون اصلا احساس تعلق نسبت به آنها نداره.

از ته دل یک دلم می خواست می گویم،دلم می خواست که منم یه شیدایی ملیحه ای خاتونی ملیکایی مهنایی می داشتم که کارای بدم رو بهش نسبت بدم  تا شب ها با احساس سنگینی بیشتر و کوله بار خالی تر خوابم نبره .و سهمم  ای کاش های مدام نباشه..

.................................

راه در پیش گرفتیم وبه خیال خود سبکبار به سر منزل معبود می رویم با شتاب

هه..زهی خیال محال..

غافلیم ..همه

نه،غافلم من که گمان می کردم خدا پیش روست

و پر باز کردن می خواهد و بریدن از تراب

وتنها مانع وصل ،این تراب است

چه بد اشتباهی، اشتباهی از جنس دیروز و امروز.

اگر خدا در برمان بود که دیگر ارجعی معنا نمی یافت

خدا را پشت سر گذاشته ام و در فردا به دنبال هیچ می گردم

و این هم توهمی است از جنس ماسوی الله

سهم ما از منزل یار شاید فراموشی باشد

شاید صبر باشد

 وشاید ..

وشاید فقط وفقط فردایی دیگر نه از جنس دیروزها و امروزها

سهم ما هر چیز دیگری می تواند باشد .

ارجع الی ربک راضیته مرضیه

چه آرزوی محالی ، چه حس زاویه داریست این

 نفس مطمئنه .

 

من،خیلی خوشبینانه.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

...............................................................................................................................................

جان در هوای دیدن دلدار داده ام

باید چه عذر خواست متاع دگر نبود

آن سر که در وصال رخ او به باد رفت

گر مانده بود در نظر یار سر نبود

.....................

پ.ن:ذره بودم با نام و نشان

پ.ن:ذره شدم بی نام و نشان

امید که ذره نمانم و جهان شوم بی نام و نشان

 

توهمی از جهل کمتر

طرح های تعرفه رنگی:روزانه ،هفتگی،ماهانه ی ایرانسل

طرح آبی ایرانسل

طرح سبز

طرح طلایی ایرانسل

  یه ایرانسل بخر، یکی دیگم جایزه ببر طرح  دوقلو ایرانسل

و این روزها  برنده جایزه دو ملیون ثانیه مکالمه رایگان .

.......................................

به کجا چنین شتابان

افسار این خرک لنگان تکنولوژی ایرانی کی قراره تو دستای ما قرار بگیره کی قراره سرمون به سنگ بخوره وقتی دیگه اونقدر تو این گل فرو رفته باشیم که همه روزم امروزمون شده باشه.

 همه روزمون =روزمرگی = مصرف  دوباره و چندباره  روزمرگی = مصرف .

مصرفی شدن  وسرسپردن به نیازهایی که هرروز تکثیر می شه. عازم کدوم آینده شدیم.اصلا آینده ای رو تصور می کنه این انسان سرسپرده به تکنولوژی.  

غرق شدن توامروزی که نه از دیروز خبر می گیره و نه از فردا. و فردا در حد یک توهمی از غرق شدن امروزه و مایی که با شتاب و حریص گونه سرمون رو پایین انداختیم و میریم از پی این توهم و هرروز یه چیز برای هم رنگی با این توهم دست وپا می کنیم ،برای مقبولیت در این نظام توهم محور پوچ مدار. از ماهواره هوا کردن دیروزمون و از ثبت ماهواره پشت 500 تومانی امروزمون .
....................

پ.ن:نه دیروز ........نه فردا => روزمرگی = مصرف .

 

هر آنکس که دندان دهد،نان دهد

خانم خدمتکار مسن با لباس محلی کردیش وارد اتاق می شه و ظرف غذا رو میذاره رو میز.

و با لهجه کردیش می گه : مام نامدار، این روزها که دولت به همه چی وام می ده برا دندونام وام می ده.

(مام نامدار که پشت میز نشسته لیوانش رو روی میز میذاره و یه نگاه تیز و از روی کنجکاوی  بسمت دندونای پیرزن می کنه )

(پیر زن هم معذب می شه و دستش رو جلوی دندونای سیاه شدش می گیره .)

(مام نامدار بایه نگاه شیطنت آمیز ویه لبخندی که سعی می کنه بخوردش) جواب می ده: نه؛ فکر نکنم ،آخه براشون مسئولیت داره ،

مگه نشنیدی که می گن: هر آن کس که دندان دهد نان دهد.

این یه دیالوگ خوشگل از فیلم خاک آشنای فرمان آرا بود با علم به اینکه  یه کاراکتر رو از فیلم سانسور کردن و کلا فیلم بعد از دو سالی که از ساختش می گذره داره اکران می شه ولی  اونقدرها فیلم  خوبی نبود اما یه سری دیالوگ های  در حد عالی داشت که باعث می شد با حس سرخوردگی از سینما بیرون نیایی .

.................................

و اما بهانه ی من برای نوشتن این دیالوگها یه روستاس: یه روستا تو منطقه ی لوداب که به دلیل خشکسالی های پیاپی و پاییز و زمستان کم بارش سال گذشته به مشکل کم آبی برخورده.

اغلب چشمه های این منطقه  خشک شدند و باعث شده که آب در این منطقه جیره بندی بشه و هر خانواده فقط حق داره که چند ظرف 20لیتری آب برای مصرف برداره که این آب با توجه به خانواده های پرجمعیت اونجا کفاف اعضای خانواده رو نمی ده چه برسه به احشام و کشاورزیشون و اونها مجبورن برای تهیه آب مورد نیازشون با پای پیاده یا با الاغ به محل توزیع آب برن و حالا شما فکر کنید تو این گرما و بازبون روزه چقدر سخت می شه .تازه بعد از طی طریق ها و راه رفتن تو این هوای گرم همش به این فکر می کنی که زمان افطار یه لیوان آب می تونه  تلافی این سختی رو در بیاره که یاد دیروزت می افتی و آب بو گرفته از  ظرف های پلاستیکی حمل آب .

البته اگه نخوام روزنامه نگار بازی دربیارم و تمام حقیقت رو ننویسم فقط به خاطر اینکه ترحم شما رو جلب کنم باید بگم تانکرها مرتب توسط آب و فاضلاب روستایی به این روستاها آب رسانی می کنن ولی فکر درست و درمونی برای حل این مشکل تو دراز مدت انجام نگرفته.

آیا کسی به فکر روستاییان کهگیلویه و بویراحمد  تشنه لب هست؟ 

................

سهم ما برای به فکرشون بودن:

 می تونه یه دعا از ته دل باشه وقتی عطش تمام وجودت رو گرفته .

 

هرج و مرج محض

 ملچ ملوچ و شپنهاور

..ازدید گاه شوپنهاور،فاجعه ی هستی نه جبر خوردن سه وعده ی غذایی مرتب و چند وعده ی مابین غذایی در روز،که ملچ ملوچ کردن و خوردن با صدای بلند و ناهنجار بود.شوپنهاور یکی از مخالفان سرسخت جویدن بی هدف چیپس و بادام زمینی در حین انجام فعالیت های دیگر مثل تلوزیون نگاه کردن یا فیلم دیدن در سینما بود و تا زمانی که او زنده بود هیچ کس از ترس انتقادهای آتشین او جرات نکرد حین تماشای تلوزیون یا حضور در سالن سینما پاپ کورن و چیپس بخورد،ضمن اینکه عده معتقدند که علت اصلی اش این بود که تا زمان مرگ او، تلوزیون و سینما هیچ کدام اختراع نشده بود...

تولد املت نهیلیسم

26دسامبر1863ساعت یک ونیم بعد از ظهر.املت نهیلیسم امروز پا به عرصه ی خوراکی های فلسفی دنیا گذاشت. چه طور؟    خیلی ساده  .

نبچه: سه عدد تخم مرغ را با پوستش داخل قابلمه ی آب جوش شکستم.دوست داشتم املتی خلق کنم که پوچی حیات و بی معنی بودن مفهوم زندگی را زیر دندان آدم بیاورد اما متاسفانه تنها مزه ی تخم مرغی را می داد که آن را با پوست داخل آب جوش شکسته اند. گوته که مهمانم بود پیش از خوردن املت معتقد بود که شکل سنتی املت(تخم مرغ و گوجه فرنگی و روغن)نماد چندش آوری از زندگی صرفا مادی است و پخت و پز سنتی در وهله اول از فقدان کامل قوه ی تخیل و تحلیل ناشی می شود.اما بعد از اینکه کمی از املت را خورد رکیک ترین دشنام هایی را که بلد بود نثار نهیلیسم وجد و آبادش می کند.

بله!اصلاحات حداقل در عرصه درست کردن املت هیچ دردی را دوا نمی کند.جهان شما وقتی تغییر شکل می یابد که چیزی در آن بمیرد و چیز دیگری زاده شود.به هر حال در نهایت اندیشه ی من چنین است که قابلمه بودن بهتر از در قابلمه بودن است.

چگونه با دعوت به ناهار اسطوره شوید

در صحنه ای گمشده از اپرای معروف زیگفرید واگنر،شخصیت اصلی ماجرا تصمیم می  گیرد با زیگفرید ناهار صرف کند و بنابراین به شیوه ای اسطوره ای یک گاو درسته،یک دوجین مرغ و ماکیان،چند حلقه پیتزا و پانزده بشکه آبجو را مصرف می کند،سپس صورتحساب را می گیرد و می بیند که پول به اندازه کافی ندارد و در نتیجه ناچار به کشتن اژدهایی می شود که بعدا آن همه درد سر برایش درست می کند.نکته ی ظریف ماجرا این است که زیگفرید می توانست فقط سالاد بخورد و پول کم نیاورد و این قدر بلا سرش نیاید. واگنر ضمن اینکه در این د استان با زیرکی وظرافت به مساله جبر واختیار اشاره می کند مساله دردناکی را نیز در این جا مطرح می کند که نه تنها مدت زمانی که ما روی کره ی خاکی به عنوان عمرمان سپری می کنیم بسیار محدود و غیر قابل تمدید است بلکه اکثر غذاخوری ها و رستوران های ارزان قیمت هم قبل از ساعت ده شب تعطیل می کنند.

 هرج و مرج محض وودی آلن

.....................

پ ن . هرج و مرج ،خر تو خر ،شیر تو شیر.

  

راز حضور

 یک لحظه خواستم.

چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد

خواستم تو را

پس سوختم

و سوختن

در آتشی که تو برپا می کنی

لذتی ست.

پس از آن

وقتی مطمئن شدی 

دیگر از درون تهی شدم

 می توانی مرا از خود پر کنی.

خاصیت رمضانت این است.