یه نگاه بی ستاره

        می خوام از شما بخونم

                           شما که غریبه هستید

                                         توی چشم آشنا ها

                                                         از همیشه تا همیشه

                                                                         دستاتون رو هدیه کردید به نگاه سرد ماها

     

- خانم ، خانم یه فال می خری ؟ تو رو خدا یه فال بخر .

  یه بسته دستمال کاغذی بخر یه فال جایزه ببر .

 - خاک جله ای (ژله ای ) ، خاک ویتامینه بسته ای پونصد تومن . توش یه لیوان آب می ریزی بعد از هشت ساعت گل و با ریشش توش می ذاری نه آب می خواد نه کود . خانم یه بسته می خوای انقدر تو اکواریوم خوشگل می شه ببین چه رنگی رنگیه .

-  اِوی  اُوه اِو اِوی اِو اِوی                  _ چی می گی؟ هان ؟ چی، آدامس ؟ نه نمی خوام .چی ؟ صد تومن ،خیلی خب بیا بگیر.

 

        دو تا چشم بی تکلف ..       یه صدای خشک زخمی  ..   یه نگاه بی ستاره ..    دوتا دست پینه بسته..

           دو تا پای خرد وخسته    ..    که دیگه رمق نداره ..

 

                  پیشتون مثل یه بره است    ..         سر به زیر و رام وآروم     ..      دنیا و اونهمه گرگیش  ..

                   توی این معرکه میدون      ..         کوچیکه قد یه کوچه          ..      با نهایت بزرگیش .

                   توی مشتاتون اسیره         ..        مثل بازیچه ی کوکی          ..      که تودست این و اونه

                  اگر مردی مونده باشه        ..       توی بازوی شما هاست       ..     جون هر چی پهلونه .

 

سارااااااا ، سارا  بهارستان پیاده شو مترمون و عوض کنیم  . بُدویی ها من دیگه خسته شدم .

سارا راستی می دونی امروز مامور مترو جنسای احمد و گرفته . آره بخدا راست می گم . بی چاره از مشماش گرفته بود نمی ذاش ببره ، مامورم اونو تو راهرو می کشید ..آره دلم خیلی براش سوخت .

سارا ، می گم من امروز خوب فروش کردم فکر می کنی بتونم اون پیرن قرمزَ رو براش بخرم  . آره  اونم  همینو می گه، هی میگه نباید ولخرجی کنی.  آره خب یادم نرفته سر اون مداد رنگیایی که برای مهدی خریده بودم چه کتکی بهم زد . بعدم مجبورم کرد برم پسش بدم ولی خودشم  آخر طاقت  نیاورد و فردا رفت یه شیش رنگشو براش خرید .آره خب خودمم می دونم اگه پولامو نگه دارم  زودتر می تونیم بابا رو بیاریم بیرون ولی خب می گم مهدی اوله مدرسشه دوست دارم لباس های نو بپوشه .خیلی خسته شدم ولی بازم باید فردا صبح..

 

                از سر صبح تا دل شب   ..    می پیچه، صدای بارون       ..       تو گوش کَر خیابون

                توی گرما زیر آفتاب      ..    توی سرما زیر بارون         ..       سر چارراه، دور میدون

 

               کوچیکین اما بزرگین     ..     وقتی سختی ها زیاده           ..          همت شما بلنده

               توی این دوره زمونه     ..     خیلی حرف که یه بچه         ..           کمر مردی ببند

               دل آسمون می ریزه       ..     وقتی لبهاتون می خنده         ..           کوچیکین اما بزرگین

                                       به خود خدا قسم که       ..          شماها یه پارچه مردین        .

 

 

(شاعر:ابراهیم اسماعیلی ،کاست هوای حوا. زنده یاد ناصرعبدالهی )

* بهترین آدمها = خودخواه ترین آدمها

دخترک تو دعای بچگیاش از خدا می خواست که بهش یه عالمه پول بده تا بتونه به همه ی ساراها و احمدها و مهدی ها و خواهرهاشون کمک کنه. کم کم دختره بزرگ شد،وقتی که دعای بچگیاش اجابت شد ، اون شادیی رو که منتظرش بود تو نگاه بچه ها ندید . از اون روز به بعد دعای دخترک عوض شد این بار از خدا می خواست که خدا به اونو همه ی ساراها و احمدها و مهدی ها و خواهراشون بی حساب روزی بده و اونا رو به هیچکس به غیراز خودش  محتاج نکنه .

 

یه نفر > میلونها نفر

 

دخترک از پشت تپه ها بیرون آمد و یه نگاهی به اطراف انداخت و به راه افتاد انقدرلاغر و نحیف بود که می تونستی  دنده هاشو بشمری .از زور گرسنگی  شکمش به کمرش چسبیده بود و سرش  از تنش بزرگتر بود هر چند قدم که راه می رفت از روی ضعف زمین می خورد وبه سختی پا می شد، درست بالای تپه زمین خورد ودیگه  نتونست بلند شه، سرش رو برگردوند و به دهکده ی آرومشون که تو دل کویر بود نگاه کرد، پاهاشو تو شکمش جمع کرد بلکم از فشار گرسنگیش کم کنه وروی زمین دراز کشید .  

لاشخورا روی درخت خشکیده نزدیک تپه نشسته بودند و هر از چندگاهی که زمان  بی حرکت موندن دخترک طولانی می شد می آمدن و دور تپه می چرخیدن  و دوباره برمی گشتن .

چند ساعت گذشت و دختر هنوز نایی برای بلند شدن نداشت . از دور یه سیاهی دیده می شد که سمت تپه می آمد ، نزدیک تر که شد با دیدن دختر  کیفش رو زمین انداخت و  دوید .دخترک با دیدن مرد نفس راحتی کشید و لبخندی از روی رضایت روی لبهاش نشست .

 در همین لحظه یکی از لاشخورا از روی درخت بلند شد، بعد از اینکه چند دور دور تپه چرخید کنار دختر نشست.

مرد با دیدن این صحنه  ایستاد و بعد از چند دقیقه تامل برگشت و کیفش رو برداشت و دوربینش رو درآورد و سعی کرد جای مناسبی برای گرفتن عکس انتخاب کنه، هر جا که می ایستاد از لنز دوربین یه نگاه به دخترک می کرد که هر لحظه رمقش رو از دست می داد و یه نگاه به لاشخوری که داشت بهدخترک نزدیک می شد .

تو آخرین تصویری که مرد از داخل لنزدیده بود، لاشخوره بالا سر دخترک نشسته بود ودخترک...   

 

*      مردم دنیا با دیدن این عکس کمکهای نقدی و غیره نقدی شون رو روانه ی سودان  کردند و سازمانها  و  NGO  های مختلف برای کمک به اونها تشکیل شد و عکاس بواسطه ی این عکس هم مشهور شد و هم تونست  بچه های  دیگه رو از گرسنگی نجات بده ولی دیگه چه فرقی می کرد دخترک...

 

مردمی که رنج سفر را فراموش کردند

 

  ساعت20:45 .میدان تجریش .ایستگاه اتوبوس .

 

ایستگاه پر بود از مسافرهایی که به واسطه ی تاخیر 45 دقیقه ای اتوبوس و بوی بد چاه تخلیه نشده هر لحظه گره های ابروشون رو محکمتر می کردن و تو رو مطمئن می کردن که یه من عسل دیگه جواب نمی ده.

وارد شد ، از کنارمن گذشت ، خواست کنارم بشینه که یه خانم پرید وسط  و مانع شد .

 با ناراحتی رد شد و در حالی که داشت پوست  تخمه رو تف میکرد نشست .

بهش می خورد22.23 سال داشته باشه ، صورتشو سفید کرده بود و دور چشماش،بهتره  بگم از زیر ابروهاش تا زیر گونش  نقره ای اکلیلی بود و سعی کرده بود هر 40تا گیره سرش رو روی موهای چتری نقره ایش جابده .

کم کم زمزمه ها شروع شد : دختره ی بی حیا ، خجالت نمی کشه این چه سرو وضعیه ، نگاه خودشو شبیه راکن آرایش کرده . واه واه...

 فریاد رسید رسید  توجه منتظران رو معطوف به اتوبوسی کرد که از دوردستها رویت شده بود .همه ی

مشتاقان طی یک عملیات 2دقیقه ای سوار اتوبوس شدند .

داخل اتوبوس

 

با تعارف چند تا گردو شروع شد .دختر مشارالیه  چندتا گردو از کیفش درآورد و سمت بغل دستیش گرفت  و گفت : بفرمایید . همین یه کلمه با لحن مردانه کافی بود برای اینکه سیل عظیمی از جمعیت از جاشون که کلی با سختی و له کردن دیگران بدست آورده بودند بلند شن و دور خانم آقا حلقه بزنن .

سوالها شروع شد .شما خانمی  ؟ پس چرا صدات اینجوریه ؟ اِ پس عمل کردی . خوب مادرجون شما که خانمی  پس چرا مثل یه خانم متین رفتار نمی کنی ؟ اِ  واقعاً فکر می کنی اون جوری کسی نگات نمی کنه .

کم کم سوالا جاشون  و به شوخی  و خندهای بلند دادن .اونقدر تو خندوندن مردم مهارت داشت که وودی الن پیشش کم می آورد .  همه فقط می خندیدن در همین گیرو دادها بود که یه خانم  به دخترش که از طنازی های  فرد مذکور نمی تونست جلوی خندشو بگیره و به حالت غش روی مادرش افتاده بود گفت : بخند بخند عزیزم که این طوری لااقل رنج سفر کم می شه .

* خانم راست می گفت رنج سفر ما کم شده بود  ولی تکلیف رنج سفر اون چی می شه ،  کی قراره رنج سفر اونو کم کنه .

 

آزردگان

 

تاریکی بود و تاریکی ...

یکهو احساس کرد که باید چشمهاشو بازکنه ولی به محض اینکه بازشون کرد ، بست .

دستاشو  روی چشمهاش گذاشته بود و جرأت برداشتن نداشت .

 این چه نوری بود .

 ترس موهومی تمام وجودش رو گرفت. ترس از تاریکی دوباره .

سریع دست هاش رو برداشت و چشمها رو باز کرد . دیگه از اون نور شدیدی که چشمهاش رو زده بود خبری نبود

 یه نگاهی به اطراف کرد و ایستاد . اونقدر رنگ دور و برش بود که از یاد برد قبلا فقط تاریکی رو می شناخته  از هر رنگی که می دید برای خودش برمی داشت  اونقدر با خودش رنگ آورده بود که کم کم خسته شد و احساس کرد که تشنه است . "خستگی"،"تشنگی"   تا به حال این طوری نشده بود .

کنار رود نشست و خواست از آب رود بخوره که یکهو نگاهش به تصویری افتاد که تو آب بود،اینم جدید بود ولی با چیزهایی که تا حالا دیده بود یه فرقی داشت ، آره این ازهمه ی اون چیزهایی که دیده بود زیبا تر بود خیلی زیبا .

عمری رو کنار این تصویر ماند تا بلاخره خسته شد  دیگه تحمل نداشت بلند شد و چند قدم رفت عقب ولی یکهو پرید و دستش رو کرد داخل آب  و تصویر رو تو دستاش گرفت و بدون اینکه بهش نگاه کنه شروع به دویدن کرد  آب از میان دستهاش چکه می کرد واون بدون توجه فقط می دوید .

 

*       نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی مارا

           که از اول برای خاک دنیا ساختی مارا

 

           ملائک با نگاه یاس برما سجده می کردند

           ملائک راست می گفتند اما ساختی مارا

 

            که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی

           که منکر می شویم آخر خودت را ساختی مارا

 

           به ظاهر ماهیان ناگزیر از تنگ تقدیریم

           توخود بازیچه ی اهل تماشا ساختی مارا!

 

           به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند

          چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را ؟

 

          دل آزردگانت را به دام آتش افکندی

         به خاکستر نشاندی،سوختی تا ساختی مارا ؟