عصای سفید
دیر بود و مثل همیشه عجله داشتم بازم همه رفته بودن و فراموش کرده بودن من رو بیدار کنن.
دیگه همه ی کسبه محل به ماراتون رفتن های هر روزمن عادت کرده بودن.
بازم بی احتیاط ازخیابون رد شدم و صدای بوق ماشین ها بوووووووووووووق..
به محض اینکه وارد ایستگاه شدم اتوبوس رسید کیفم رو باز کردم تا بلیط بردارم که متوجه شدم حتی یه سکه هم توش نیست .
آخ خدا من چرا اینقدر حواس پرتم..
عابر بانکم رو در آوردم و رفتم سراغ نزدیک ترین دستگاه ATM(همون خودپرداز خودمون) .
خدا رو شکر فقط یه نفر جلوی دستگاهه.
کنار ایستادم و منتظرشدم تا آقاه کارش تموم شه .
ای وای چرا اینقدر دس دس می کنه، بابا بجنب دیگه . دیرم شد .
یکم با دکمه ها ور رفت و این پا اون پا کرد و بعدم که متوجه حضور من شد و شاید هم غرغرای زیر زبونم روشنید٬از پول برداشتن منصرف شد و برگشت که بره .
یه کم از دستگاه فاصله گرفت و دورتر ایستاد و دستش رو تو جیب کتش کرد و عصاش رو درآورد و باز کرد و شروع کرد به قدم برداشتن با احتیاط .
همین جور مبهوط نگاش کردم . احساس کردم دنیا داره روسرم آوار می شه ..
یادم رفته بود که عجله دارم همین طور به مسیر حرکتش زل زده بودم.
چند دقیقه ای بود که دیگه کامل از جلوی دیدم محو شده بود. ناخودآگاه چشمام رو بستم و به طرف دستگاه برگشتم و سعی کردم بدون چشم ، پول بردارم ولی نه شماره ها برجسته نما داشت و نه دستگاهش صدای گویا.
غمت را بزرگ دید،دلم بس که تنگ شد
نگنجد دگر به تنگ که ماهی،نهنگ شد