از عُلا تا رَب أعلی

به گوش من برسانید هجر تلخ پیام ........ که خواب شیرین بر عاشقان شدست حرام

  به کرد بر خور و بر خواب چار تکبیری ........ هر آنکسی که بر او کرد عشق نیم سلام

 در رنج آفریدیمان چرا که نظاره گریم بر انکار کنندگانی که تو را در فیزیک و اتم می جویند و عالم را صدفه می پندارند . وای کاش اینجا نهایت رنج بود؛ نهایت رنج آن جایی است که  ناظریم بر مردمانی که درکمال شباهت بی شباهت ترین و در نهایت نشان بی نشان ترینند به تو، کاش لباس مومنان را به تن روبهان نمی کردند کاش گرگ صفتان عیان تر می شدند و کاش مجالی بود که خوب رویانت جلوه نمایی کنند ؛یا ستار !چرا پوشاندی ؟مگر نه این است که آنها بی امان پنجه به ساحت دین می کشند و پاره پاره می کنند مُنزل ات را ؛ دین درگرداب و لجن زار منیت ها و دنیا طلبی ها مدفون می شود و ما را آفریده ای تا نظاره گر باشیم با اینکه  نیک می دانی در کلام عاجزیم و در عمل ناقص ،ولی امر بر "بودن " می کنی همراه با صبر و تو خوب می دانی  در این سیاره رنج صبورترین انسان هابودن سخت تر از سخت است برایمان، اما پاسخ عبد جز "بلی"  چه می تواند باشد

و کی زمان آن می رسد که به زنجیرت درآییم. مجنون بخواهمان، دیوانه تر از هر دیوانه، که عقل در این روزگار غفلت زاست ،ما که عبد بودنمان هزار رنگِ من گرفته است کجا از معبود خبر داریم! معنای عبودیت چیست ؟ آنقدر رحمانیتت را برای خود هجی کرده ام که باور ندارم جبارهم می توان باشی کاش این قدر با قید مقتضای زمان وزمانه خود را هزار رنگ نمی کردیم و گستره ی انتخاب را با منیتمان ازدایره مُنزلت فراتر قرار نمی دادیم تا شایسته ی آن می شدیم که بپیماییم از عُلا تا رَب أعلی را. 

   بکش مرا که چو کشتی، به عشق زنده شدم ....... خموش کردم، و مردم، تمام گشت کلام

 

اندر ملامت خاکستری

و تو دانی انسان چیست؟ او هم اوست که انس می گیرد بر هرچه اراده کند و اول انسش جان است هم آن که انیس و ملازم اوست تا وقت رجوع و مگر نه این است که انسان مخیر به ارده خویش است پس اختیار کرد هر چه بی نشان است و دل سپرد بر هرچه دنی است حال اینکه  فطرت پروانه شدن بودو پروانه شدن طول می خواهد و تو دانی طول چیست؟ هم آن است که اول و آخر و میانش اوست و تو تنها سیر کننده ای بیش نیستی وسیار شدن راه می خواهد وبلد راه هم آنان که اضلاع آفرینش اند و من و تو طفیلی وجود آنانیم پس آنگاه آگاه شد بر فطرت خویش .

اختیار اولین ابتلاء انسان بود و هبوط به دارالبلاء اولین آنچه انسان برگزید و ابلق بودن دومین آن، ولی براستی معنای مخیر بودن خاکستری شدن است؟ انسان گاهی سراسر نشان است و گاهی سراسر بی نشانی گاهی اشرف المخلوقات، نام می گیرد و گاهی کالانعام بلهم اضل می شود و اختیار جـــــــــز خاکستری بودن است.

پ ن :درست است که جزء را به کل راه نیست امــــا  معنانی اختیار ،جز أنــــــــا متصل به اوست؟ و مگر نه این است که اضلاع برای سیر انسان آمده اند به انسی عظیم که شایسته ی آن بود و مگر نه این است که ابلق را راه به اعظم الخیر نیست و انسان مخیر شد تا هر لحظه هر گام اختیار کند او را و هر خاکستری باید میان سفیدی و سیاهی یکی را برگزیند وآفرنش این چنین هادی انسان است به

 اختیار میان 0  یــــــــــآ 1 شدن.

 

     

سنت زندگی و نانوای آدمها

سر سری نخوانید و اگر قرار است کامل نخوانید اصلا نخوانید

او پیامبری بود که کتاب نداشت.معجزه ای هم.

اسباب رسالت او تنها خوشه ای گندم بود که خدا به او داده بود. خدا گفته بود:دشمنان اند که معجزه می خواهند معجزه ای که مبهوتشان کند دوستان اما تنها با اشاره ای ایمان می آورند و این  خوشه های گندم برای اشاره کافی است.

پیامبر،کوی به کوی و شهر به شهر رفت و گفت: ای مردم،به این خوشه گندم نگاه کنید قصه این گندم، قصه شماست که چیده می شود و به آسیاب می رود تا ساییده شود و پس از آن خمیری خواهد شد در دستهای نانوا؛ و می رود تا داغی تنور را تجربه کند،می رود تا نان شود، مائده مقدس سفره ها.

آی مردم، شما نیز همان خوشه های گندمید که در مزرعه خدا بالیده اید.نترسید از این که چیده می شوید، خود را به آسیابان روزگار بسپارید تا در آسیاب دنیا شما را بساید، تا درشتی هایتان به نرمی بدل شود و سختی هایتان به آسانی.

خداوند نانوای آدهاست. خمیرتان را به او بدهید تا در دستهایش ورزیده شوید، خدا بر روحتان چاشنی درد ونمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خودخواهد فشرد؛ طاقت بیاورید تا پرورده شوید. وکیست که نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند، این سنت زندگی است. اما زبیاتر آن است که با پای خود به تنورش درآیید و بسوزید نه از سر بیچارگی و اظطرار که از سر شوق و اختیار.

پیامبر گفت: صبوری کنید تا نان شوید؛ نانی که زیبنده سفره های ملکوت باشد صبوری کنید تا نان شوید؛ نانی که به مذاق خدا خوش آید. هزاران سال است که نان در سفره آدمی است تا به یادش آورد قصه خوشه های گندم و آسیاب و تنور را... قصه نان پختن، نان قسمت کردن، نان شدن را...

 ........................

پ ن : تا من چه خواهم و چه توانم..

پ ن: من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی که هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی..

«پیامبری از کنارخانه ما رد شد»/ عرفان نظر آهاری / کتابهای دانه انتشارات صابرین.

 

اسرار در میان آور

عیان می بینم و زبان به انکار باز می کنم!!!چه سانم من؟

 روزی چشم  به دیگران یارانش گفت:کوهی پوشیده از ابر درپشت این دره ها می بینم .به راستی که چه کوه زیبایی است؟!

گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟من صدای او را نمی شونم.

دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم

بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم.پس وجود آن غیر ممکن است!

آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره ی چنین خیال بافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!

.....................

اینجا که عالم عقل است، آنچه را که معقول واقع نشود راز می خوانند و آنکه نامعقولشان بیند یا دیوانه خطاب می کنند و یا از راه به در شده..

و او چه خوش گفت:

یار معقول عقل هیچ عاقل نیست.

 

تنها نصیب.. واژه ها

 موضوع:دروغ گویی و راست گویی

 پدرم ازمن خواست که درباره ی دروغ گویی و راست گویی مطلبی بنویسم.می گویند دروغ گویی کار بدی است.هیچ کس نباید دروغ بگوید چون دروغ گو دشمن خدا است. من معتقدم دروغ گویی یاری کردن شیطان است ولی راست گویی یاری کردن با خداست.با کلمه ی «اللهُ اَکْبَر» یا کلمه ی «بِسِم الله الرَحمِن الرَحیمْ» شیطان ازشما دور میشود واین کلمات به ما کمک میکنند تا به دیگران دروغ نگوییم .دروغ ما را به سمت جهنم می برد.

جهنم کجاست؟

جهنم همان روزهای بد زندگی ما است که به خاطردروغ گویی درآن گرفتارمی شویم. ولی راست گویی ما را به سمت بهشت می برد.

بهشت کجاست؟

 راست گویی دروازه ی ورود به بهشت است.پس بهشت نتیجه ی روزهای خوب زندگی ما است......../

امیررضا کمالی نژاد

............................................

 دو تا پست قبل از این که یادتون میاد؟ وقتی می گم بچگی یعنی ..منظورم مطلب بالاست مطلبی  که امیررضای ۹ ساله تو وبلاگش گذاشته بود ومن برای فهمش فاصله ای به اندازه ی تمام خاطراتم رو طی کردم و باز هم نصییب واژه بود.. 

                                     

نوستالژی..

 

چقدر زود و چقدر زود، نسیان دامن گیر بنی بشر شد.

 

من،خیلی خوشبینانه.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

...............................................................................................................................................

جان در هوای دیدن دلدار داده ام

باید چه عذر خواست متاع دگر نبود

آن سر که در وصال رخ او به باد رفت

گر مانده بود در نظر یار سر نبود

.....................

پ.ن:ذره بودم با نام و نشان

پ.ن:ذره شدم بی نام و نشان

امید که ذره نمانم و جهان شوم بی نام و نشان

 

راز حضور

 یک لحظه خواستم.

چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد

خواستم تو را

پس سوختم

و سوختن

در آتشی که تو برپا می کنی

لذتی ست.

پس از آن

وقتی مطمئن شدی 

دیگر از درون تهی شدم

 می توانی مرا از خود پر کنی.

خاصیت رمضانت این است.

 

غذاآسا های آدم نما

  بعضیا می خورن که زنده بمونن ولی خیلی ازآدما زندگی می کنن که بخورن!!

 به دهن آدما می گن غار

این وسیله ای که باهاش غذا رو سفارش می دن

 

این قارقارکم یکی از هزاران وسیله ای که با هاش غذا رو جا به جا می کنن.

آدما غذا رو میارن .غذا رو می برن

سوار غذا می شن

غذا رو می پوشن 

 غذا رو داغ می کنن ... غذا رو سرد می کنن

 

و با این کار تمام پر خوریا شون رو جبران می کنن

اینم یکی از هزاران وسیله ی که با هاش جا برای  غذا های بعدی باز می کنن.

غذا غذا    غذا 

این آدما همون آدمایی هستند که وقتی بهشون می گی ماه رمضان؟   - می گن: ماهی است پر تلاش که از اذان صبح ساعت 4:59 دقیقه تا اذان شب ساعت8:4 دقیقه باید چیزی نخوری و روزه دار باشی و نفست رو با نخوردن حتی یه کوچولو غذااا پالایش کنی.

این آدما همونایی ان که برای ویژه نامه ماه رمضان تو برنامه پیشنهادیشون برای خواننده های مجلشون می نویسن: چگونه  در این ماه رمضانی که با فصل گرما مقارن شده کمتر احساس گرسنگی و تشنگی کنیم.

واین آدما همونایی هستن که رمضان رو خوب هجی نکردن خوب صداش رو نکشیدن و خوب بخشش نکردن اینا همونایی ان که تو اول ابتدایی رمضان موندن .

ولی شانسی که آوردن اینه که معلم گلی گیرشون اومده که همه رو پاس می کنه و هیچ کس رو نمی ندازه و الا، تقریبا از یه کلاس 20 نفری 30 تا شون رد می شدن.

حالا ای کسی که پیش دبستانی رمضان رو طی نکرده اومدی دبستان فکر نمی کنی دیگه بسه ؟! نه واقعا شما با پدیده ای به نام شرم آشناییت داری؟ چیزی از نوع خجالت نمی کشی ؟

...................

. دوشم نوید داد عنایت که حافظا .......  بازا که من به عف گناهت ضمان شدم

باز گرد . بازگشتی  بازگشـنـــــــــــــــی.

تا دیگر روی تخته سیاه جهان

با گچ نور ننویسند

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمی زاد

هرگز

 دانش آموز خوبی نبود.

................

پ.ن

برای خوب بودن تنها در حد یک کلیک در ادامه ی مطلب فاصله هست.

 

ادامه نوشته

تاریکی سقراطی

 روز ،روز ، روز ، روز، روز

روز، روز ، روز، ..

روز ، روز..

روز..

 عقربه ی ساعت ما روی روزهای تکراری خوابیده است .

کی قرار است که تغییر یابد

.هرروز من خام.

شبی را خواهانم  ظلمانی .

تا نور از پی آن معنا یابد .

ندانستنهایی که به رنگ دانستن زیور یابد .

.....................................

  ببخشید، این بلیط...؟

این بار بلیط پس گرفته نمی شود

برگشت راه رفته شده!!

 معنی ندارد

بلیط یک طرفه است.

 

دیازپام ده

 نامه ای برای یک دوست

هرچند که ممکنه خیلی دیر باشه ولی می نویسمش و توام می خونیش و با افتخار نامه ام رو به همه نشون می دی و خم می شی و از اون بالا بالاها یه بوس کوچولو برام می فرستی و منم خجالت می کشم و لپام گل می ندازه و تو همچنان با لبخند بهم نگاه می کنی و من از اینکه رنگین در خونم هستم دلم می لرزه ، از اون لرزه هایی که درویش مصطفی می گه :"دل، تنها بنایی که اگر بلرزه محکم تر می شه! .. دل آدمی زاد ، باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاد.

قبول حق... عاشقی که غسل نکرده باشه،حکما عاشقه،نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی!"

از اینکه یه بار دیگه تکرارش کنم ع  ا ش ق ی  خجالت می کشم .

و اینک "درون معبد هستی . نشستم در پس سجاده ی صد نقش حسرتهای هستی سوز..نگاهی می کنم،سوی خدا-از آرزو لبریز- به زاری از ته دل یک . دلم می خواست . می گویم.

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند" 

خوب شد که بچگی نکردم به جای قلبم کیسه فریزر وصل کنم آخه یه مدت بود که زیادی تنگ می شد برای همه چی البته از اون روزا خیلی می گذره .

و دوباره و چند باره :"دلم می خواست : دنیا رنگ دیگر بود.  

دلم می خواست: مردم،در همه احوال با هم آشتی بودند، طمع در مال یکدیگر نمی کردند، کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند، مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ودنیا خانه مهر و محبت بود.."

دلم می خواست: کوله بار هیچ کس خالی نبود ..که به ناچار قلم بگذارد ..  تا در این غمکده راحت باشد ..تا یه آرامی به درگاه خدا بشتابد..

 و تویی که همه تویی و منی که همه توام  دام از تو ، سریشم من.که از اول توان نداشتم که رنج سفر کم کنم و خود رنجی بودم در سفر دیگران، توباش هستی و تاب و توانم ، ای دیازپام ده من چون زلف تو نآرامم خود سشوار من باش .

واین چنین نامه در تقابل سنت ومدرنیته به اتمام می رسد در حالی که تو قلبم رو در دست داری و نامت را   حک می کنی ای سنگ تراش مهربون من.  

 

امضا گم کرده ی دیار محبت

..........................................

و ندای بهار

*

 با وجود از دست دادن دوست داشتنی ترین هام دراین سال بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی .

 

*"عروس گل سرو رویی بیاراست .. خروش بلبلان،از باغ برخاست .. مرا با این سبکبالان سرمست.. سحرگاهان، زهر در گفتگوهاست: خدا را،بلبلان، تنها مخوانید! مرا هم،یک نفس ،از خود بدانید. و التماس دعایی پایان ناپذیر برای سالی که از ابتداش بوی تلاش و شادی رو می شه استشمام کرد

با آگاهی به این که"کودک بازی پرست زندگی دل به این رویای رنگین داده است" پس امید به اینکه،" دست مرگ از دامن امید ما کوتاه باشد."

    *و خدا بیامرزاد مشیری و امیرخانی و نامجو را که اگر نبودند کمیتمان لنگ می بود .

.............................................

و عیدی شما یک خبر خوش

 قطار وبلاگ نویسی ما چند صباحی در این ایستگاه توقف دارد .

 آخه تصمیم گرفتم برای دیگران رنج نباشم در این سال جدیدی و خیل دوستان رو از گذاشتن کامنت اجباری برای پستام معاف کنم  .

 تف به ریا ،این آخرین پست هم فقط به خاطرشما گذاشتم .