امارت پت و پهن و خاکستری رنگ، تنها دارای سی و چهار طبقه. بالای در اصلی، این کلمات:«کارخانه مرکزی تخم گیری و شرطی سازی لندن» و روی یک سپر، شعار دولت جهانی:«اشتراک، یگانگی،ثبات»
داستان کتاب از بازدید یک گروه از شاگردان جدید از مرکز تخم گیری شروع می شود،مدیر شاگردها را در قسمتهای مختلف راهنمایی می کند و شاگردان واو نینداز یادداشت می کنند.
مدیر: روزی روزگاری، موقعی که حضرت فورد هنوز در قید حیات بودند، پسر بچه ای بود به اسم روبن رابینوویچ .روبن فرزند یک پدر و مادر لهستانی زبان بود.
لابد می دانید لهستانی چیست؟ - یک زبان مرده
شاگرد که می خواست معلوماتش را به رخ بکشد به میان حرف مدیر دوید و گفت: مثل فرانسه و آلمانی. دی.اچ.سی پرسید:پدر و مادر چه طور؟
سکوتی ناخوش حکمفرما شد.بسیاری از بچه ها سرخ شدند. هنوز یاد نگرفته بودند که تفاوت مهم ولی غالبا خیلی واضح بین حرف زشت و علم خالص را درک کنند.سرانجام یکی از آنها جرآت کرد دست بالا کند. «آدمها عادت داشتند...» درنگ کرد؛خون به صورتش دوید.«بله عادت داشتند که از مادر زاییده بشوند.» مدیر سر به علامت تصدیق تکان داد: کاملا درسته .
«و موقعی که بچه ها تخلیه می شدند... »حرفش را تصحیح کرد«زاییده.»
«بله،آنوقت می شدند پدر مادر-البته منظورم بچه ها نیست،یعنی آنهای دیگر.»طفلکی پاگ گیج شده بود. مدیر خلاصه کرد:« مختصر اینکه والدین همان پدر ومادر بودند»
حرف زشتی که علم محض بود، در میان سکوت آمیخته به چشم ترس بچه ها مثل توپ صدا کرد.به صدای بلند،در حالی که علم به رخ می کشید،تکرار کرد«مادر» وبه صندلی اش تکیه داد و با لحنی خشک گفت :«اینها حقایق ناخوش آیندی است؛ این را می دانم. اما بالاخره بیشتر حقایق تاریخی ناخوش آیند هست.» وبه ماجرای روبن کوچولو برگشت-روبن کوچولو یک روز عصر در اتاقش نشسته بود و پدر و مادرش اشتباها رادیو را روشن گذاشتند و رفتند بیرون.وقتی بچه خواب بود،ناگهان یک برنامه رادیویی از لندن پخش شد؛ و صبح روز بعد روبن کوچولو بیدارشد و در میان حیرت پدر و مادر از سخنرانی عجیب برنالد شاو صحبت کرد ...
این طوری اصل خواب آموزی یا هیپنوپدی کشف شده بود»
ادامه دارد...
.........................
دنیای قشنگ (متهور)نو حاصل نگرانی نویسنده آن(الدوس هاکسلی) از سیر تکنولوژیک جامعه ونقش انسان آن روز در این فرایند مکانیزه شدن است که همین نگرانی باعث می شه که او به پیشبینی جهانی دست بزنه که در آن انسان به عنوان وسیله ای در خدمت علم نقش بازی می کنه نه علم در خدمت انسان.جهانی که با تولد هنر فورد عظیم در سال 1863شروع می شود وداستان این کتاب در لندن پایتخت انقلاب صنعتی می گذرد در شش قرن دیگر «سال 600فورد».
تصویر سازی دنیایی که در آن انسان ها از طریق تولید انبوه در لوله های آزمایش با کم وزیاد کردن میزان اکسیژن لازم در زمان نطفه بودنشان در طبقات مختلف اجتماعی (5 طبقه مختلف اجتماعی از الفا تا اپسیلون) ساخته می شوند و با فرایند هیپتوپدیا(آموزش در خواب) و شرطی سازی تغییر ناپذیر، منطق ذهنی آنها شکل می گیرد. ساخته شدن انسان در قالب انسانی ولی در واقع به عنوان ماشینی که بتواند نقص خط تولید را کامل کنه که با شعار هر کس متعلق به تمام افراد دیگر است سعی در همنوایی با جامعه داره و در این جامعه اراده معطوف به تمامی افراد جامعه است و از خود آگاهی خبری نیست و فرد مستحیل در جمع است به طوری که در صورتی که فردی به خودآگاهی دست پیدا کنه محکوم به تبعید در مالپائیس –اردوگاه سرخپوستان غیر متمدن- می شود. در این کتاب شعار اصلی «اشتراک،یگانگی،ثبات» است که در نتیجه آن انسان هایی مورد نیاز هستند که دچار بیماری و پیری و ناخوشی نشوند خدای انسان ها هنریی فورد( فورد کبیر )است که به نام آن سوگند می خورند و با کشیدن حرف T ( نمادخط تولید اتوموبیل مدل T هنری فورد)بر روی شکمشان به او توسل می کنند.
و این روند در داستان ادامه دارد تا اینکه برنالد مارکس یک الفا مثبت که در ارزشها واعتبارات این دنیا تردید می کنه و با لنینا کراون به مالپائیس می رود اردوگاهی که در آن 600هزار نفر از سرخپوستان دنیای کهن زندگی می کنند(که این دنیا استعاره ایست از دنیای امروز ما).
و در نهایت راه نجاتی برای انسان ها نیست و انسان در این کتاب به سرنوشتی تلخ دچار می شود.