غذاآسا های آدم نما

  بعضیا می خورن که زنده بمونن ولی خیلی ازآدما زندگی می کنن که بخورن!!

 به دهن آدما می گن غار

این وسیله ای که باهاش غذا رو سفارش می دن

 

این قارقارکم یکی از هزاران وسیله ای که با هاش غذا رو جا به جا می کنن.

آدما غذا رو میارن .غذا رو می برن

سوار غذا می شن

غذا رو می پوشن 

 غذا رو داغ می کنن ... غذا رو سرد می کنن

 

و با این کار تمام پر خوریا شون رو جبران می کنن

اینم یکی از هزاران وسیله ی که با هاش جا برای  غذا های بعدی باز می کنن.

غذا غذا    غذا 

این آدما همون آدمایی هستند که وقتی بهشون می گی ماه رمضان؟   - می گن: ماهی است پر تلاش که از اذان صبح ساعت 4:59 دقیقه تا اذان شب ساعت8:4 دقیقه باید چیزی نخوری و روزه دار باشی و نفست رو با نخوردن حتی یه کوچولو غذااا پالایش کنی.

این آدما همونایی ان که برای ویژه نامه ماه رمضان تو برنامه پیشنهادیشون برای خواننده های مجلشون می نویسن: چگونه  در این ماه رمضانی که با فصل گرما مقارن شده کمتر احساس گرسنگی و تشنگی کنیم.

واین آدما همونایی هستن که رمضان رو خوب هجی نکردن خوب صداش رو نکشیدن و خوب بخشش نکردن اینا همونایی ان که تو اول ابتدایی رمضان موندن .

ولی شانسی که آوردن اینه که معلم گلی گیرشون اومده که همه رو پاس می کنه و هیچ کس رو نمی ندازه و الا، تقریبا از یه کلاس 20 نفری 30 تا شون رد می شدن.

حالا ای کسی که پیش دبستانی رمضان رو طی نکرده اومدی دبستان فکر نمی کنی دیگه بسه ؟! نه واقعا شما با پدیده ای به نام شرم آشناییت داری؟ چیزی از نوع خجالت نمی کشی ؟

...................

. دوشم نوید داد عنایت که حافظا .......  بازا که من به عف گناهت ضمان شدم

باز گرد . بازگشتی  بازگشـنـــــــــــــــی.

تا دیگر روی تخته سیاه جهان

با گچ نور ننویسند

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمی زاد

هرگز

 دانش آموز خوبی نبود.

................

پ.ن

برای خوب بودن تنها در حد یک کلیک در ادامه ی مطلب فاصله هست.

 

ادامه نوشته

موبایل تنها و تنها غایت زندگی.

 

گوشیه موبایلش تمام زندگی اش بود

.

تمام زندگی اش را دزدیدند

.

مرد..طبقه ی دوازدهم برج.. لمس زمین.. و مرگ و مرگ و مرگ.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ـ دنیای بچه ۵ساله ی تو مترو یه بادکنک زرورقی بود

 و دنیای تو ؟؟ 

ـ آیا امروز به آن فردایی متصل می شود که تو باشی و ما کامیاب شویم.(دعای ندبه)

 

روایتی دیگر از دنیای قشنگ نو


مدیر پرسید:امروز بعد از ظهر چه درسی داریم؟
پرستار پاسخ داد:اصول آگاهی طبقاتی.
مدیر در راستای طویل ننوها آهسته شروع به قدم زدن کرد.هشتاد پسر و دختر کوچک و سرخ و سفید،آرام خوابیده بودند و آهسته نفس می کشیدند.زمزمه ای از زیرهر بالش به گوش می آمد.
صدای آهسته ولی کاملا مشخص از وسط یک جمله شروع کرد :«...همشان لباس سبز می پوشند،و بچه های دلتا خاکی رنگ.وای،نه،من دلم نمی خواهد بابچه های دلتا بازی کنم.اپسیلونها از اینها هم بدترند.آنقدر خنگ اند که نمی توانند بخوانند و بنویسند.به علاوه،لباسشان سیاه است که رنگ مزخرفی است .من خیلی خوشحالم از اینکه بتا هستم.»مکثی شد؛بعد صدا دوباره برخاست.«بچه ها آلفا خاکستری پوش اند.بیشتر از ما کار می کنند چون خیلی با هوش اند،من واقعا خوشحالم که بتا هستم.چون این قدر کار نمی کنم .پس ما خیلی بهتر از گاماها و دلتاهاییم.گاماها کودن اند-همشان لباس سبز می پوشند و بچه های دلتا خاکی رنگ .وای،نه،من دلم نمی خواهد با بچه های دلتا بازی کنم.اپسیلونها از اینها هم بدتراند.آنقدر خنگ اند که...»
مدیر کلید را خاموش کرد.صدا خاموش شد ...


ادامه دارد...

...........................

داستان این کتاب از این سریال های آب ببند تلوزیون یا فیلم های سینمایی پرفروش ان قسمتی نیستااا اگه می نویسم ادامه دارد یعنی ادامه اشم ارزش خوندن داره .  

                                                  

روایتی از دنیای قشنگ نو!!

امارت پت و پهن و خاکستری رنگ، تنها دارای سی و چهار طبقه. بالای در اصلی، این کلمات:«کارخانه مرکزی تخم گیری و شرطی سازی لندن» و روی یک سپر، شعار دولت جهانی:«اشتراک، یگانگی،ثبات»

داستان کتاب از بازدید یک گروه از شاگردان جدید از مرکز تخم گیری شروع می شود،مدیر شاگردها را در قسمتهای مختلف راهنمایی می کند و شاگردان واو نینداز یادداشت می کنند.

مدیر: روزی روزگاری، موقعی که حضرت فورد هنوز در قید حیات بودند، پسر بچه ای بود به اسم روبن رابینوویچ .روبن فرزند یک پدر و مادر لهستانی زبان بود.                                                              

لابد می دانید لهستانی چیست؟  - یک زبان مرده                                                                 

شاگرد که می خواست معلوماتش را به رخ بکشد به میان حرف مدیر دوید و گفت: مثل  فرانسه و آلمانی. دی.اچ.سی پرسید:پدر و مادر چه طور؟                                                                              

سکوتی ناخوش حکمفرما شد.بسیاری از بچه ها سرخ شدند. هنوز یاد نگرفته بودند که تفاوت مهم ولی غالبا خیلی واضح بین حرف زشت و علم خالص را درک کنند.سرانجام یکی از آنها جرآت کرد دست بالا کند. «آدمها عادت داشتند...» درنگ کرد؛خون به صورتش دوید.«بله عادت داشتند که از مادر زاییده بشوند.»  مدیر سر به علامت تصدیق تکان داد: کاملا درسته .                                                        

«و موقعی که بچه ها تخلیه می شدند... »حرفش را تصحیح کرد«زاییده.»                              

«بله،آنوقت می شدند پدر مادر-البته منظورم بچه ها نیست،یعنی آنهای دیگر.»طفلکی پاگ گیج شده بود.   مدیر خلاصه کرد:« مختصر اینکه والدین همان پدر ومادر بودند»                                                 

حرف زشتی که علم محض بود، در میان سکوت آمیخته به چشم ترس بچه ها مثل توپ صدا کرد.به صدای بلند،در حالی که علم به رخ می کشید،تکرار کرد«مادر» وبه صندلی اش تکیه داد و با لحنی خشک گفت :«اینها حقایق ناخوش آیندی است؛ این را می دانم. اما بالاخره بیشتر حقایق تاریخی ناخوش آیند هست.» وبه ماجرای روبن کوچولو برگشت-روبن کوچولو یک روز عصر در اتاقش نشسته بود و پدر و مادرش اشتباها رادیو را روشن گذاشتند و رفتند بیرون.وقتی بچه خواب بود،ناگهان یک برنامه رادیویی از لندن پخش شد؛ و صبح روز بعد روبن کوچولو بیدارشد و در میان حیرت پدر و مادر از سخنرانی عجیب برنالد شاو   صحبت کرد ...                                                                                                      

این طوری اصل خواب آموزی یا هیپنوپدی کشف شده بود»                                                          

 ادامه دارد...

.........................

دنیای قشنگ (متهور)نو حاصل نگرانی  نویسنده آن(الدوس هاکسلی) از سیر تکنولوژیک جامعه ونقش انسان آن روز در این فرایند مکانیزه شدن است که همین نگرانی باعث می شه که او به پیشبینی جهانی دست بزنه که در آن انسان به عنوان وسیله ای در خدمت علم نقش بازی می کنه نه علم در خدمت انسان.جهانی که با تولد هنر فورد عظیم در سال 1863شروع می شود وداستان این کتاب در لندن پایتخت انقلاب صنعتی می گذرد در شش قرن دیگر «سال 600فورد».  

تصویر سازی دنیایی که در آن انسان ها از طریق تولید انبوه در لوله های آزمایش با کم وزیاد کردن میزان اکسیژن لازم در زمان نطفه بودنشان در طبقات مختلف اجتماعی (5 طبقه مختلف اجتماعی  از الفا تا اپسیلون)  ساخته می شوند و با فرایند هیپتوپدیا(آموزش در خواب) و شرطی سازی تغییر ناپذیر، منطق ذهنی آنها شکل می گیرد. ساخته شدن انسان در قالب انسانی ولی در واقع به عنوان ماشینی که بتواند نقص خط تولید را کامل کنه که با شعار هر کس متعلق به تمام افراد دیگر است سعی در همنوایی با جامعه داره و در این جامعه اراده معطوف به تمامی افراد جامعه است و از خود آگاهی خبری نیست و فرد مستحیل در جمع است  به طوری که در صورتی که فردی به خودآگاهی دست پیدا کنه محکوم به تبعید در مالپائیس –اردوگاه سرخپوستان غیر متمدن- می شود. در این کتاب شعار اصلی «اشتراک،یگانگی،ثبات»  است که در نتیجه آن انسان هایی مورد نیاز هستند که دچار بیماری و پیری و ناخوشی نشوند  خدای انسان ها هنریی فورد( فورد کبیر )است که به نام آن سوگند می خورند و با کشیدن حرف  T ( نمادخط تولید اتوموبیل مدل T هنری فورد)بر روی شکمشان به او توسل می کنند.

و این روند در داستان ادامه دارد تا اینکه برنالد مارکس یک الفا مثبت که در ارزشها واعتبارات این دنیا تردید می کنه و با لنینا کراون به مالپائیس می رود اردوگاهی که در آن 600هزار نفر از سرخپوستان دنیای کهن زندگی می کنند(که این دنیا استعاره ایست از دنیای امروز ما).

و در نهایت راه نجاتی برای انسان ها نیست و انسان در این کتاب به سرنوشتی تلخ دچار می شود.