خیر سرمون رفته بودیم یه اردوی چند ساعته علمی –تفریحی تو پارک قیطریه  . اذان ظهر می داد و ما در به در دنبال یه نماز خونه می گشتیم نمازمون رو بخونیم (تف به ریا خواستم بگم نمازم می خونم)بعد از طی طریق هایی که کردیم جایی رو جهت این مهم نیافتیم .جمعا تصمیم گرفتیم که بریم منزل نماز بخونیم .نزدیک های میدون فلسطین بودیم که متوجه شدیم اگه نجنبیم امکان قضا شدن نمازمون وجود داره  .                                  

  ساعت نزدیک چهار بود .یه سری از خدمه ی مسجد مشغول تمیز کردن پله های مسجد بودن .طی یک عملیات جیمز باندی با شنل مشکیم پریدم وسط و فدایی شدم برم ،بپرسم که می تونیم بریم داخل یا باید صبر کنیم تا تمیز کنن بعدا بریم.

  بعد از کلی کُرکُ و پَر کردن خودم و بال و پر زدن بالاخره  آقاه  متوجه حضورم شد. هِدفونش رو از تو گوشش درآورد  و گفت بفرمایید:

به صورت خیلی خوشحال و خجسته گفتم آقا اگه اجازه بدید می خواستیم نماز بخونیم .

آقاه  یه نگاهی به من کرد و گفت : این موقع که مسجد بسستس نمی تونید برید داخل.

من که کلی تعجبیده بودم داشتم فکر می کردم  چه جوری این خبره  رو به جمع مشتاقان بدم.

  خلاصه از اونجایی که چند دقیقه تا قضا شدن نمازمون نمونده بود سعی کردیم یه راه دیگه برای ادای این فریضه ی الهی پیدا کنیم .

بالاخره  بعد از کلی تقلا یه جعبه ی مقوایی خالی اون اطراف کشف شد.

 لحظه ی امتحانمون فرارسیده بود باید بین خواندن نمازمون تو خیابون یا قضا شدنش یکی رو انتخاب می کردیم  چشم خدا به ما بود(در راستای کمپوت باز کردن برای خودمون)

همگی اتفاق نظر پیدا کردیم که  دو نفرمون عملیات استتار رو انجام بدیم و یکی دیگه نمازش رو بخونه و بعد جامون رو عوض کنیم .

اونی که داشت نماز می خوند چادرش رو صورتش می کشید و نمازش رو می خوند ولی بیچاره اون دوتای دیگه که باید نگاه ها و پوزخندها و کنایه های عابری پیاده رو تحمل می کردن جمله های نیش داری مثل :جمع کنید این جانمازای ریاتون رو .

.............................

 

ادامه دارد...