یک روز با یک ساندیس

اولش از یه جلسه ی ساده ی گروهی شروع شد درست یادم نیست که به خاطر کارگاه جنسیت بود یا هسته های مطالعاتی حالا چندان فرقی هم نمی کنه ما درصورتی که مهمان ویژه داشته باشیم  ازش پذیرایی می کنیم و از اونجایی که نمی شه مهمون بخوره ما نگاه کنیم از خودمون هم پذیرایی می کنیم .ساندیس مذکور از اجزای تشکیل دهنده ی پذیرایی اون روز بود که من اون موقعه فرصت نکردم بخورمش.

پرده ی اول : بخور ضعف نکنی

از اتاق اومدیم بیرون و ساندیسه هنوز تو دست من بود، داخل حیاط که شدیم بازم طبق معمول تصمیم بر این شد که یه چایی بخوریم بعد بریم سر کلاس از اون جهت  از خوردن ساندیس منصرف شدم و ساندیسه هم به متعلقات کیفم اضافه شد. کلاس تموم شد و ما راهی منزل شدیم .ساعت 8شب بود هنوز اتوبوس نیامده بود نمی دونم چرا هر وقت یه کوچولو بارون می آد همه چی بهم می ریزه در این فاصله یکی از دوستان که به مراسم چای خورون نرسیده بود و از صبح هم چیزی نخورده بود دچار ضعف ناگهانی شد ،و ساندیس بنده فدایی شد تا ایشون رو ازضعف نجات بده هنوز نی به ساندیسم نخورده بود که یکی دیگه از دوستان یه شکولات از تو کیفش پیدا کرد و ساندیس من رو از قربانی شدن نجات داد.

پرده ی دوم : مسافر حرم مطهر                          

بنده آدم به شدت چلمنی در زمینه ی جاگرفتن تو مترو هستم و همیشه به مدد دوستان یه جا برام پیدا می شه ٬نشسته بودم و داشتم درعوالم خودم سیر می کردم اصلا حواسم به اطراف نبود ، متوجه نشده بودم که از کجا باهام هم مسیر شده  ولی الان که مترو یکم خلوت تر شده می تونم ببینمش  یه خانم  تقریبا مسنی که رو به روی من نسشته بود و داشت با بغل دستیش صحبت می کرد نظرم وقتی بهشون جلب شد که خانومه آستینش رو بالا زد و دستش رو که پر بود از تاول های ریز و درشت  نشون داد .                                                                                                  

مثل اینکه تو قسمت آشپزخونه ی یکی از سازمان ها کار می کرد و ظهر که مشغول ابکش کردن برنج بوده دیگ از دستش رها می شه و می سوزه و کارفرما دستور می ده که خانم تنهایی با این وضعیت بره پزشکی قانونی و گواهی بگیره بعداز پزشکی قانونی از اونجایی که خونه  شون تو کرج بود و مسیر خونش به شدت بده  تصمیم می  گیره بره خونه ی یکی دیگه از اقوامشون که از شانسش بدش اونها هم منزل نبودن و حالا خانمه جایی رو نداره که بتونه شب رو اونجا بگذرونه . تا صحبت های خانم به اینجا رسید اطرافیانشون که تا حالا ماجرا رو با دقت دنبال می کردن و بعضا یه نچ نچ و اوا خدا مرگم بده ام  برای هم دردی نثار خانم می کردن نگاهشون رو ازش دزدیدن و از ترس اینکه نکنه ازشون بخواد که شب و خونه ی اونا بمونه خودشون رو مشغول نشون دادن .خانم هم بدون توجه به این مسئله ادامه داد که حالا هم که ساعت تقریبا 9 می خوام برم حرم مطهر بلکم اونجا بتونم شب رو بگذرونم .به اینجای قضیه که رسید من باید پیاده می شدم دیگه فکرم کار نکرد و با عجله ساندیس و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو بغلش و پریدم بیرون .

پرده ی آخر : مسجد جایی برای(2)...

مترو که از ایستگاه خارج شد تازه یادم اوفتاد که حرم رو که ساعت 12می بندن و تا ساعت 4 صبح باز نمی کنن خانومه این 4ساعت رو کجا می مونه تو این شب بارونی  سرد . چرا باید این جوری باشه اولا که تا اونجایی که من از قصه ها ی پدر بزرگم خاطرم هست ،مسجد زمان پیامبر جایی برای ابن سبیل ها هم بوده ولی الان چی به جز یه نماز جماعت و بعضا مراسم سوم و هفتم و چهلم میت  ازش باقی مونده .

.................

می دونید که مواد غذایی ام چرخه ی کمال دارن ؟

کمالشون اینه  که توسط یه انسان خورده شن .

ولی به نظر من کمالشون بستگی به اینم داره که توسط چه کسی خورده می شن و انرژی حاصل از این مواد صرف چه کاری می شه.

بیایید یکم به این که ما می تونیم یه سیب رو به کمالش برسونیم یا نه فکر کنیم..  

   

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

شاید مرا دیگر نشناسی و شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود و نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد،می دانم چطور از راه به درتان کنم .

تو،شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی .و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .من هم همین کار را کردم، بچه های دیگرهم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم ونه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...

دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانمی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند« از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است .اگر گم شدی از این راه بیا.»     

بلند شو.

از دلت شروع کن.

.. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

                                                                                                                                                                                                         

      عرفان نظر آهری

                                                                                                                                                                                               در سینه ات نهنگی می تپد

    انتشارات کتابهای دانه

             

مسجد جایی برای...1.      

 

خیر سرمون رفته بودیم یه اردوی چند ساعته علمی –تفریحی تو پارک قیطریه  . اذان ظهر می داد و ما در به در دنبال یه نماز خونه می گشتیم نمازمون رو بخونیم (تف به ریا خواستم بگم نمازم می خونم)بعد از طی طریق هایی که کردیم جایی رو جهت این مهم نیافتیم .جمعا تصمیم گرفتیم که بریم منزل نماز بخونیم .نزدیک های میدون فلسطین بودیم که متوجه شدیم اگه نجنبیم امکان قضا شدن نمازمون وجود داره  .                                  

  ساعت نزدیک چهار بود .یه سری از خدمه ی مسجد مشغول تمیز کردن پله های مسجد بودن .طی یک عملیات جیمز باندی با شنل مشکیم پریدم وسط و فدایی شدم برم ،بپرسم که می تونیم بریم داخل یا باید صبر کنیم تا تمیز کنن بعدا بریم.

  بعد از کلی کُرکُ و پَر کردن خودم و بال و پر زدن بالاخره  آقاه  متوجه حضورم شد. هِدفونش رو از تو گوشش درآورد  و گفت بفرمایید:

به صورت خیلی خوشحال و خجسته گفتم آقا اگه اجازه بدید می خواستیم نماز بخونیم .

آقاه  یه نگاهی به من کرد و گفت : این موقع که مسجد بسستس نمی تونید برید داخل.

من که کلی تعجبیده بودم داشتم فکر می کردم  چه جوری این خبره  رو به جمع مشتاقان بدم.

  خلاصه از اونجایی که چند دقیقه تا قضا شدن نمازمون نمونده بود سعی کردیم یه راه دیگه برای ادای این فریضه ی الهی پیدا کنیم .

بالاخره  بعد از کلی تقلا یه جعبه ی مقوایی خالی اون اطراف کشف شد.

 لحظه ی امتحانمون فرارسیده بود باید بین خواندن نمازمون تو خیابون یا قضا شدنش یکی رو انتخاب می کردیم  چشم خدا به ما بود(در راستای کمپوت باز کردن برای خودمون)

همگی اتفاق نظر پیدا کردیم که  دو نفرمون عملیات استتار رو انجام بدیم و یکی دیگه نمازش رو بخونه و بعد جامون رو عوض کنیم .

اونی که داشت نماز می خوند چادرش رو صورتش می کشید و نمازش رو می خوند ولی بیچاره اون دوتای دیگه که باید نگاه ها و پوزخندها و کنایه های عابری پیاده رو تحمل می کردن جمله های نیش داری مثل :جمع کنید این جانمازای ریاتون رو .

.............................

 

ادامه دارد...