لحظه ی افتتاح فرا رسیده  از همون موقعی که مهندسا و کارگرای نازنین داشتن می ساختنم من مشتاق این لحظه بودم.. دینگ دینگ دینگ ایستگاه همت مسافران گرامی ایستگاه همت از امروز قابل بهره برداریست.(صدای گویا)

 ده روزی از افتتاحم می گذره، هنوز جز خدماتی هایی که در و دیوار و صندلیام رو برق می ندازن و مسافرایی که اول پیاده می شن و بعد از چند ثانیه نظرشون عوض می شه و برمی گردن تو واگن،کسی رو ندیدم که بخواد پیاده شه یه نموره بیاد روی صندلیای قرمزم بشینه و شاید یه چیپس بخوره و شاید دیگه دوس نداشته باشه از جاش بلند شه البته فکر کنم به خاطر نا آشنا بودنشونه گمونم  یکم که بگذره مردم آشناتر می شن باهام.

چند ماهی هست که اون صدای لعنتی اعلام کرده که افتتاح شد، دیروز که اون دست فروشه چند دقیقه ای رو روی صندلیم نشستو وسیله هاش رو مرتب کرد اون قدر محکم بغلش کردم که فکر کنم  دردش گرفت بلافاصه بلند شد و رفت ..تف به این شانس  چه شبایی رو که من تو خلوت خودم وقتی دیگه هیچ کس نیست حتی نیروهای حراستی و خدماتی، دعا نکردم دعا نکردم که فردا دیگه مثل دیروزها نباشه و فرداش باز حاصلم هیچ بود هیچ هیچ تر از دیروزها ..

گمونم یه یکسالی می گذره از اون روزی که حالا دیگه کمتر احساس شومی درموردش دارم و حالا قطارها چند دقیقه ای رو بیشتر توی ایستگاه می مونن شنیدم که یه لاین ایستگاه بعدی من رو(میرداماد) که من همیشه بهش غبطه می خوردم به خاطر شلوغ بودنش به خاطر اینکه همیشه صندلی هاش پر بود از آدمای رنگاورنگ و از همه مهم تر به خاطر ایستگاه پایانی بودنش که خدای کلاس بود برام ، بستن؛  به خاطر ساختن ایستگاه های بعدی و همه ی مسافرا از یه طرف پیاده و سوار می شن به خاطر همینم هست که قطارها چند دقیقه ای رو بیشتر از معمول توی ایستگاه من می مونن چون باید منتظر شن تا ایستگاه میرداماد خالی شه و قطارش بیاد رد شه بعد اونا حرکت کنن حالا به هر دلیلی که هست  فرقی نمی کنه مهم اینه که من حالا خوشحالم خیلی خیلی زیاد..

  دیروز بود که از یکی از مسافرا شنیدم دو تا لاین میردامادم قابل استفاده شده، روزای خوب من تموم شد. ساعت دوی بامداده و من دیگه دوس ندارم صبح بشه دیگه دوس ندارم صندلیام دو مرتبه پر از خالی بشه و دیگه دوس ندارم پرنده ام توی ایستگاهم پر نزنه .. .. ثانیه ها دقیقه ها و حالا دیگه ساعت ها گذشت اولین قطار داره میاد از لرزه ای که به ریلام افتاده می فهمم و حالا دیگه نورشم معلومه و دیگه کار تموم شد، رسید ، رسید و در رو باز کرد ..من به کل،چشمام و بستم و گوشامم گرفتم که شاید بشه با خاطره ی اون روزای خوش دوباره زندگی کرد ولی نمی شه که ،خاطره ها خاطره ان ، و فقط و فقط خاطره می مونن هرگز نمی شه به یاد کوهای قفقاز آتش به دست گرفت هرگز نمی شه.. قطار رفت لرزش رو حس کردم دیگه باید چشمام رو باز کنم این چند لحظه ی بودن با خاطره ها فقط باز کردن چشمام رو سخت تر کرد خیلی سخت.. اول گوشها و بلافاصله  چشمها ..خدای من این همه آدم توی ایستگاه چی کار می کنن اینهمه سرو صدا این همه آدم روی صندلیام نشسته باورکردنش سخته یعنی چه اتفاقی افتاده .. دو تا قطار هم رد شد چرا کسی سوار نمی شه چرا اغلب آدما دارن پیاده می شن ده دقیقه ای هست که مهمان ایستگاه همت شدن تو این ده دقیقه خستگیه بی کسی های گذشته از تنم در رفت. یه قطار دیگه داره میاد، وارد شد درش رو باز کرد، این بارهمه ی اونایی که ازقطارهای قبلی پیاده شده بودن  سوار این قطار شدن و هیچ کس تو ایستگاه نموند یعنی خواب می دیدم .. یعنی ممکنه این چند دقیقه توهمم باشه .. لرزه قطار جدیدی که وارد ایستگاه می شد من و به خودم آورد بازم آدما دارن پیاده می شن کلی آدم جمع شد و باز بعد از ده دقیقه سوار قطار سوم یا چهارم می شن  یعنی چه سری وجود داره باید سریع کشفش کنم ... چند هفته ای می گذره و هنوزم که هنوزه من باورم نمی شه که این همه آدم رو تو خودم جا می دم اونقدر زیاد که گاهی خسته ام می کنه راستی فهمیدم که چه سری پشت این امدن و رفتن هاست مثل اینکه ایستگاه های بعد از میرداماد ببخشید میرداماد سابق و شهید حقانی امروز باز شده سه تا ایستگاه جدید و اگه مردم بخوان برن اونجا معقولش اینه که بیان تو ایستگاه من 10، 15 دقیقه ای رو صبر کنن بعدش سوار قطار قلهک بشن آخه  سه یا چهار تا قطار در میون یه قطار میاد که به سمت قلهک میره و یه چیزایی هم راجع به میرداماد اسبق و حقانی امروز شنیدم مثل اینکه یه کوچولو زیادی خلوت شده هر چند باکی نیست اون جنبش بالاتر از این صحبتاس و من ایمان دارم که هیچ وقت به خلوتی ایستگاه همت نمی شه هیچ وقت ..

این روزها به این فکر می کنم که :

گاهی گمان نمی کنی و می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدای و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!