فتح المبین

همگی سوار اتوبوس ها شدیم و عازم دیارنورو غرور،نزدیکای ظهر بود که به فتح المبین رسیدیم.در اولین روزهای جنگ دشمن تا پشت رودخانه ی کرخه جلو آمده بود و تو حاشیه کرخه که مشرف بر شهر شوش و جاده اندیمشک-اهواز بود مستقر شده بود.دقیقا همون جایی که ما توش بودیم ازاتوبوسها که پیاده شدیم هوا یکم ابری بود و جلوی ما یه سردر حصیری و گلی درست کرده بودن و یه آقایی که لباس خاکی تنش بود بهتر بگم یه برادر بسیجی با یه منقل ذغال و سپند دستش به استقبالمون اومد ما جزو اولین گروه های بازدید کننده بودیم به خاطر همین هنوز فرصت نکرده بودن خوب فضا رو مهیا کنن ولی فرقی نمی کرد همین جوری هم خوب بود، از سردر که خواستیم وارد شیم بعضی از بچه ها ادب کردن و کفشهاشون رو در آوردن منم به تبعیت ازشون کفشام رو در آوردم و گرفتم دستم شاید اون موقع یاد« اونی افتاده بودم که آمده بود اتمام حجت کنه و پیام جنگش رو برسونه و بره.  کنار در خیمه که رسید دست برد به کمرش و شمشیر رو جدا کرد داد دست عباس(ع) ادب کرد در محضر بزرگان که با سلاح وارد نمی شن چادر و کنار زد و رو به روی امام نشست ولی هرچی تلاش کرد نتونست چیزی بگه امام فرمود بگو آنچه را که برای آن آمدی ولی اون گفت: من حرفی ندارم فرزند فاطمه من از توام، چه پیغامی، من رو بپذیر» نه که بگم نمی دونم چرا؟نکه بگم من بی اعتقاد بودم  به جبهه و جنگ، نه ،ولی برای امثال من که تمام روزهام به شلوغی های بی خود می گذشت و به قول اون روزای خودم من نسبتم رو با درس و دانشگاه فهمیده بودم وراه زند گیم رو تو خوندن ایسم های مختلف اونم نصفه نیمه و فلسفه ی علم و هزار تا برنامه شاد و سرگرم کننده و بی خود دیگه پیدا کرده بودم اومدن وقدم زدن تو یه کوپه خاک یکم عجیب و شاید به زعم بعضی از دوستان منورالفکرم مسخره بود ولی من فقط ادب کردم واین قدم کوچیک باعث شد که قلبم آماده شه برای درک کردن واینکه یکم بی واسطه تر بشنوم ولمس کنم. وقتی پات روی ترکشهای باقی مونده از اون زمان سر می خوره و درد نمکی هم می گیره تازه می فهمی که یه چیزای دیگه ای هم هست که تو ازشون بی خبری ،وقتی تو تونل های خاکی فتح المبین راه میری کنار تل خاک ها گلهای ریز زرد وقرمز و که می بینی فکر می کنی شاید اون موقع یه بسیجی مخلص چفیه اش و رو سرش کشیده وبه این خاکها تکیه زده و یه قرآنم دستشه و داره قرآن می خونه و در همین حال یه خار میشینه تو پات و تو رو یاد پاهای ضعیف و کوچیک عزیز سه ساله ی حسین(,) می ندازه و همین قرار رو ازت می گیره شاید وقتی داره صدای توپ وخمپاره از بلندگو پخش می شه تو فقط باید چشماتو ببندی و بالهات و به وسعت آسمون دلت باز کنی و به لحظه ی پرواز فکر کنی و چند تا قطره اشکی که دوست نداری هیچ نامحرمی ببندشون هیچ کس به جز میزبانی که داره تو رو برا ملاقات آماده می کنه ملاقات با خود خداییت که البته تو هنوز نمی دونی کیه . احساس می کردم پاهام به فرمان من نیست وسرگردون بودم و تنها هادی من دستای گرم قمری بود.صدای شلیک از بلندگو پخش می شد ومن به اطمینان اینکه دستام تو دستای قمریه چشمام رو بستم و به خاطر آوردم چند روز قبل از عملیات بود شهید باقری طراح اصلی عملیات، شیوه حفر تونل وکانال تو زمینهای رملی و دور زدن دشمن رو پیشنهاد می ده و با این نظرش کلی فرمانده ها رو به درد سر میندازه طوری که حاج احمد متوسلیان و فرمانده محسن وزوازی مجبور می شن خودشون چند روزی برای شناسایی تو منطقه حاضر باشن حاج همتم با طرح فریب رادیویی محل استقرار و عدوات دشمن رو شناسایی می کنه دلشوره ای بین فرمانده ها هست محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران و فرمانده وقت نیروهای زمینی ارتش امیر سپهبد صیاد شیرازی بالاخره با مشورت با امام برای طلب خیر به قرآن رجوع می کنند و فرمانده رضایی قرآن رو باز می کنه آیات سوره فتح میاد«انا فتحنا لک فتحا مبینا» اسم عملیات فتح المبین میشه وعملیات با رمز یا زهراساعت 30دقیقه ی بامداد دوم فروردین1361شروع می شه .دو گردان از سپاه و دوگردان از ارتش بدون درگیری با دشمن از خطوط مقدم نیروهای عراق می گذرن وتوپخونه ی دشمن رو دور میزنن اونقدر این کار رو با هوشیاری و احتیاط انجام می دن که دشمن متوجه حضورشون نمی شه وقتی نزدیک توپخانه عراق میشن دشمن مشکوک می شه و شروع به تیراندازی و منور زدن می کنه بعد از یک ساعت ونیمی که از شروع عملیات میگذره دشمن خبردار می شه که مورد حمله قرار گرفته و توپخانش در حال سقوطه .مسئول توپخانه با التماس از فرمانده رده بالا می خواد که براشون نیروی کمکی بفرسته ولی فرمانده مسخره اش می کنه و می گه: جلوتر از شما چندتا گردان زره ای هست چه طور می شه که ایرانی ها از اونا رد شده باشن و به شما رسیده باشن و مسئول توپخانه رو به مصرف مشروب متهم می کنه و همه ای این دیالوگ ها از پشت بی سیم شنیده می شده تا اینکه بالاخره بچه ها به گردانای عراقی حمله می کنن و حمله علنی می شه این عملیات تو سه مرحله تا روز هفتم فروردین طول می کشه و حاصلش دشت عباس و 650کیلو متر از خاک ایران و 25000نفر کشته و زخمی عراقی و 15000نفر اسیر می شه .هرچند که خیلی از عزیزای دلمون رو تو شیارهای المهدی و شیخی و شلیکا از دست دادیم ولی  بچه ها تونستن ضربه ی مهلکی به دشمن بزنن و این شد که فتح المبین فتح المبین شد . به آخرای شیارها و تونل ها رسیده بودیم  جلوتریه وضو خونه ی صحرایی درست کرده بودن دست و رومون روشستیم و رفتیم برا نماز ظهر حاج آقای بذله گو و خوش مشرب ما پیش نماز بود و اول نماز چند تا تیکه ی آبدارنثار برادران بسیجی کرد و بعد پرده رو زد کنار اومد روبه روی خانم ها ایستاد و شروع کرد از طیب تعریف کردن که تو جریان انقلاب مشروطه دستگیر وشهید شده بود اوایلش شانهمامون از زور خنده تکون می خورد ولی کمتر از 2دقیقه  طول کشید که  صدای گریه بچه ها بلند شد و شانه ها تکون می خورد ولی این بار از زور غم و حسرت و جاموندگی، همون جا ناهار رو آوردن قرمه سبزی بود شروع کردیم به جمع کردن سفره که متوجه شدیم یه سری از دوستان دارن کنسرو لوبیای باقی مونده از شام رو می خورن بهشون غذا نرسیده بود  و هیچ کس اعتراض نداشت به جز بچه های غرغروی دیشبی. از محوطه خارج شدیم داشتیم می رفتیم سمت اتوبوس ها که یه خانم  با یه پرسشنامه جلومون سبز شد من وقمری عادت داریم به پرسشنامه پر کردن چون تا حالا نشده تو حیاط دانشکده بشینیم و یه خانم یا آقای کمی تا قسمتی باشخصیت پرسشنامه بهمون نده پرکنیم پرسشنامه ها برای امتداد بود و یکم پایین تر دو تا برادر یه سری محصولات فرهنگی بهمون دادن و گفتن اگر که دوست داریم عضو امتداد شیم  فرمهای عضویتشون رو پر کنیم بالاخره خان امتداد رو هم پشت سر گذاشتیم و سوار اتوبوس ها شدیم و این بار جاده خرمشهر و مقصد..

............................

از نخلستان تا خیابان

دیروز د خیابان زنی را دیدم که مانتوها سبک سامورایی را تبلیغ می کرد با آستین های تنگ مخصوص آنان که با تیمم نماز می خوانند!

من خبر موثق دارم هنوز در بیمارستان بلوار کشاورز هیچ کشاورزی را پذیرش نمی کنند!

باور کنید حمام های سونا ما را بی بخار بار می آورند.

ای کاش دنده اخلاصمان نمی شکست

ای کاش سجاده ایمانمان نمی پوسید.

بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم.

ما چقدر زود دچار فراموشی شدیم.

باورکنید پیش تر بهتر از این بودیم.

بیایید استغفار کنیم.

خدا ما را خواهد بخشید.(علیرضا قزوه)

....................................

  نابغه های جبهه                                                                                 

کی باور می کرد حسن باقری(افشردی) دانشجوی 25ساله رشته حقوق دانشگاه تهران با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران مسیر چنگ رو عوض کنه. طرح ها و راهبردایی که هر کدومش باعث موفقیتهای بزرگ تو جبهه ها می شدو ادغام نیروهای مردم با ارتش تو عملیات ثامن الائمه که معجزه کرد .عملیات فتح المین و طرح دورزدن دشمن، آماده کردن 40هزار نیروی جنگی برای پس گرفتن خرمشهر. همون فرمانده ای که سال 59 به عضویت سپاه در میاد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهک های منحرف دست به فعالیت می زنه و همون جا هم اسم مستعار حسن باقری رو بهش می دن کسی که فرمانده ستاد جنوب بوده جانشین فرمانده علمیات طریق القدس بوده و فرمانده قرارگاه نصر درعملیات فتح المبین ،بیت المقدس و رمضان بوده جانشین فرماندهی نیروهای زمینی سپاه ، پایه گزار آرشیو جنگ ،ترجمه اسناد دشمن،پایه گزاری سیستم شنود ارتباطات دشمن بوده  واین در حالی بود که وقتی همسرشون از او راجع به مسئولیتش در جبهه می پرسن جواب می دن:«من سقای بچه های بسیجی ام» و این مرد بزرگ روز نهم بهمن سال 61 در حال شناسایی وآماده سازی والفجر مقدماتی به همراه چندنقر از همرزمهاشون شهید می شن در حالی که 27سال بیشتر نداشتن و آخرین کلماتشون بعد ازشهادتین «یا حســـــــــین» بوده .