ساعت 5قراربود حرکتمون باشه،سوار قطار شدیم و اونجا بود که من فهمیدم یکم زیادی بارو بندیل دارم و بهتر بود یکم سبکبارتر راهی سفر میشدم قبل از گیت کارتهاممون رو بینمون پخش کردن (روی کارتها مون عکس یه سربازداخل سنگر بود که به سرشون ترکش خورده بودوعلاوه بر نام ونام خانوادگی نام اتوبوس هم روش قید شده بود:شهید خرازی و زیر مشخصات نوشته بود دانشکده حقوق و علوم سیاسی و اکو )قبلا هم گفته بودم از اونجایی که ما به عنوان فعال فرهنگی می آمدیم نمی تونستیم با بچه های علوم اجتماعی باشیم و اسممون تو لیست حقوقیا بود آشنا هامون تو علوم اجتماعی بودن و ما با بچه های ادبیات عیاق شدیم به شدت. کلا هرچ و مرج خوشایندی بود شام کنسرو لوبیای سرد بود یه سری از دوستان غرغر کنان غذا رو می خوردن و ما فقط لبخند می زدیم ، تمام شب من وقمری از پنجره بیرون رو نگاه می کردیم و حسرت می خوردیم که چرا تو روز از این منطقه ها رد نشدیم آبشارها و کوهای لرستان عجب دیدنی بود ساعت داشت به 7 صبح نزدیک می شد همه  ناراحت وهیستریک شده بودن و مدام خودشون رو به در و پنجره ی واگن می کوبیدن که چرا برا نماز نمی ایسته وهمه حول قضا شدن نمازشون رو داشتن قمری کنارم نشسته بود و با یه تیکه روزنامه و یه بطری آبمعدنی داشت یادم می داد چه طور وضو بگیرم.بالاخره قطار تویه ایستگاه ایستاد و همه دوستان طی یک عملیات 2دقیقه ای قطار رو به مقصد وضو خونه ترک گفتند و ما شاهد سعی بین وضو خونه و نمازخونه دوستان بودیم به اندیمشک که رسیدیم اتوبوس ها منتظر بودن ساعت 8 بود و اتوبوس شهید خرازی دوتا سرپرست گل داشت یه زن و شوهر نازنین که از دانشجوهای سابق روانشناسی علامه بودن به همراه پسر گلشون که به خاطرش دو دقیقه در میون اتوبوس توقف داشت و خواهرخانم سرپرست هم به عنوان پرستار بچه با ما همراه شده بودن جو صمیمی و خوبی بود ما کسی رو نمی شناختیم ولی این ناشناس بودن  زیاد طول نکشید روده بزرگه مشغول سرو روده کوچیکه بود که به دو کوهه رسیدیم.

دو کوه هفت کیلو متری شمال شهر اندیمشک و 160کیلو متری شهر اهواز بود رو سردرش دوتا اسم نوشته شده بود حاج ابراهیم همت و جاوید الاثر احمد متوسلیان. داخل که شدیم بهمون خبر دادن که صبحانه رو مهمان دو کوهه هستیم و بعد عازم می شیم بعد از نجات پیدا کردن از گرسنگی یکم فراغت پیدا کردم تا اردوگاه رو بفهمم،«دوکوه»آخرین ایستگاه قطار بود بچه ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می شدن دو کوه نام آشنای همه ی رزمندها بود پادگانی که زمان جنگ متعلق به ارتش بود ولی بخش جنوبی اون سهم سپاه بود.

یکم که خوب گوشات رو باز می کردی می تونستی بشنوی : همه بودن ،اصفهانی ،اراکی ،همدانی،خراسانی ،همه با هم ورزش صبحگاهی رو انجام می دادن  با لهجه های مختلف یک ..دو ..سه .. شهید! .صدای شهید گلستانی رو می شنیدی :«اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار.» یکم خوش سلیقگی به خرج داده بودن و تابلوهای تیپ ها و گردان ها را هنوز برنداشته بودن.حمزه..کمیل.. میثم.. سلمان.. مالک.. عمار..دو کوه سردار زیاد داشت حاج احمد متوسلیان، حاج همت ،رضا چراغی،یداله کلهر،غلام رضاصالحی،عباس کریمی،محمود شهبازی،محسن وزوایی،علیرضا نوری،سعید مهتدی، سعید سلیمانی،وخیلی های دیگه...سرزمینی که فقط دلدادگان حریم وصل به اون راه پیدا کردن و حالا ما هم محرم این حریم شده بودیم. می گفتن به دو کوه که رسیدی چشم دلت رو باز کن تا ببینی که به استقبال تو اومدن و حالا من سرگشته تازه یه تلنگری به خودم زدم که تو کارو زندگی ات رو برا چی ول کردی آمدی اینجا؟ اینجا چه فرقی می کنه با جاهای دیگه؟ و سوال پشت سوال بود که بی جواب می موند و من هنوز نفهیده بودم چی میگذره .. عازم کجا شده بودم.. دومرتبه سوار اتوبوس ها شدیم و این بار مقصد..  

.....................

قدمگاه نخست دوکوهه

از یکه سو باید بمانیم تا شهید شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.

عجب دردی!چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.

.....................

             حاج احمد متوسلیان      

سال1332به دنیاآمد در محله امام زاده اسماعیل خیابان مولوی تهران سال 1351تحصیلاتش رو در رشته برق تمام کرد مشغول به کار شد و سال 57به بهانه ماموریت به شهرستان خرم آبادعزیمت کرد تا درآنجا فعالیت مخفیانه خودش ادامه بده تا در روز15/6/57 در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه بود دستگیر شد ولی در آذرماه 57آزاد شد.بعد از پیام امام خمینی درباره کردستان آشوب زده به دست ضد انقلاب، به همراه 66 نفرعازم کردستان شد و داوطلبانه به شهر بوکان ازشهرهای استان کردستان رفت و توانست شهرهای کردستان رو از وجود اشرار پاک کنه .درزمستان 58نیروهای تحت فرماندهی او وارد پاوه شدند وبا حکم محمد بروجردی او به عنوان اولین فرمانده سپاه پاوه منصوب شد و به احمد ماموریت داده شد تا شهر مریوان را هم از وجود ضد انقلاب پاکسازی کند احمد با موفقیت این عملیات را به پایان برد و خودش مسئولیت سپاه این شهر را برعهده گرفت در سال 60عملیات آزاد سازی ارتفاعات نوار مرزی غرب مریوان از شمال تاجنوب آغاز شد که با موفقیت به پایان رسید.در شامگاه یازدهم تیر1360احمد موفق به آزاد سازی ارتفاعات قوچ السلطان شد که نفطه الحاق خاک عراق به ایران بود بعد از عملیات های بیت المقدس که در اردیبهشت61انجام گرفت احمد برای دیدار با خانواده شهدا عازم تهران شد این زمان مصادف شد با حمله به لبنان و مواضع نظامیان سوریه و احمد متوسلیان و همرزمانش برای کمک به مردم سوریه و لبنان آماده حرکت به سوریه شدند.ظهر روز چهاردهم تیر61،قبل از اینکه به سفارت ایران در بیروت برسند،هنگام عبور از ایست بازرسی برباره در شمال بیروت ،اتومبیل آنان توسط مزدوران حزب فلانژ متوقف شد و چهار سرنشین خودرو که یکی از انها حاج احمد بود به رغم مصونیت دیپلماتیک توسط عمال رژیم تروریستی اشغالگر قدس گروگان گرفته شدند و هنوز از سرنوشت ایشان خبری نیست.