دعوت نامه /اینک شوکران.
چند وقتی بود که بهم داده بودن بخونم ولی نمی دونم چرا اصلا دستم نمی رفت بخونمش کارام خیلی پیچ در پیچ شده بود انتخابات انجمن علمی برنامه های عقب افتاده بچه ها، کاندیدها و مشقاتشون، کلا تا آخر اسفند ماه وقت برا سر خاروندنم نداشتم ولی 7اسفند 87 بود فقط من و بابا خونه بودیم از اونجایی که هیچ کس تو خانواده ما از تنهایی خوشش نمی یاد بابا هم مدام صدام می زدن که بیام باهاشون شاید یه دست شطرنج بازی کنم و شاید یه فیلم خوب ببینم و شاید دوباره عینکشون رو گم کرده بودن و باید به مدد هم حدس می زدیم کجا گذاشتنش درست خاطرم نیست. بلاخره مدام اصرار به داشتن من از اتاق بیام بیرون ولی من ده صفحه از کتاب رو شروع کرده بودم و اصلا نمی تونست بذارمش زمین اینکه می گم اصلا نمی تونستم نکه فکر کنید اختیاربود نه ، واقعا نمی تونستم بذارمش زمین مدام می گفتم:بابا دو دقیقه ی دیگه الانه میام .
........................
شانزده آبان گاردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند.ما فرار کردیم.چند نفر دنبالمان کردند.چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم.یک لحظه موتورسواری که از آن جا رد می شد،دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش.پاهام می کشید روی زمین.کفشم داشت در می آمد.چند کوچه آن طرف تر نگه داشت.لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید«اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمی دیدم. گفتم «آره» گفت:«عضو کدام گروهی؟» گفتم:«گروه چیه؟این ها اعلامیه امامند.» کلاهش را بالا زدو گفت« تو اعلامیه امام پخش می کنی؟» به م برخورد. مگر من چه م بود؟چرا نمی تونستم این کار رو بکنم؟ گفت:«وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته،چرا این کار را می کنی؟این وضع است آمده ای تظاهرات؟» و رویش را برگرداند.من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود خب.آن موقع که عیب نبود تازه عرفم بود...گفت:«برو یکی از اعلامیه های امام را بخوان ببین توش چی نوشته بعد بیا دنبال این کارها» نتونستم ساکت بمونم تا اون هر چی دلش می خواد بهم بگه. گفتم:«شما که پیرو امامید امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ من هم روسری داشتم هم چادر از سرم کشیدند.»گفت:راست می گی؟» گفتم:«دروغم چیه اصلا شما کی هستی که من به شما دروغ بگم»گفت:«بمان تا برگردم» ولی من دنبالش رفتم تا ببینم چکار می کنه.حساب دو سه تا از مامورا رو رسیدن و شیشه ماشینشونو خورد کردن و چادر و روسری من رو که همون بغل بود برداشت و برگشت.نمی خواستم بدونه دنبالش اومدم سریع برگشتم.رسید بهم روسری رو داد دستم و گفت:«باید می فهمیدن چادر زن مسلمون را نباید از سرش بکشند.» اعلامیه ها رو گرفت و گفت:«این راهی که می ری خیلی خطرناک مواظب باش، خانم کوچولو...» ورفت .... یک بار دیگه هم دیدمش.بیست و یک بهمن از دانشکده ی پلیس اسلحه برداشتیم. من سه چهارتا ژ-سه انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ دور گردنم. خیابان ها سنگربندی بود. از پشت بام ها می پریدیمو ده دوازده تا پشت بام را در کردیم.رسیدیم به خیابان آنجا هم سنگر زده بودند هر چه آورده بودیم دادیم. منوچهر آونجا بود صورتش رو با چفیه بسته بود و فقط چشم هاش پیدا بود گفت«بازم تویی» فشنگ ها را از دستم گرفت.خندید و گفت:«اینا چیه؟ با دست پرتشون کنیم؟» فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم فکر کردم چون بزرگتر بیشتر به درد می خوره. گفتم« اگر به درد شما نمی خوره،می برمشان جای دیگه» گفت« نه نه دستتون درد نکنه فقط زود از اینجا برین»بعد انقلاب سرم گرم بود با درس و مدرسه، کلاس خیاطی و زبان هم می رفتم یه روز تلفن زنگ زد با لطیفه خانم کارداشت خونشون تلفن نداشتن رفتم صداش کنم .در حیاط باز بود رفتم تو منوچهر نشسته بود تو حیاط منو که دید رفت تو. لطیفه خانم گفت« فرشته جان کجا می ری؟» گفتم«کلاس» گفت:«وایسا منوچهر می رسونه». چند باری مار رو تا کلاس رسوند ... تا اینکه یه روز در ماشین رو قفل کرد نذاشت پیاده شم گفت :«تا به همه حرفام گوش نکنی نمی ذارم بری» منوچهر شروع کرد به حرف زدن گفت:«اگر قرار باشه این انقلاب به من نیاز داشته باشه و من به شما،من می رم نیاز انقلاب و کشورم رو ادا کنم بعد احساس خودم را ولی به شما یک تعلق خاطردارم.» گفت« من مانع درس خواندن و کارکردن شما و فعالیتهاتون نمی شم به شرط این که شما هم مانع نباشید.» گفتم«اول بذار من تایید کنم بعد شما شرط بگذار.» تا گوشاش قرمز شد چشمم افتاد تو آینه ی ماشین چشاش پر اشک بود طاقت نیاوردم گفتم:«اگه جوابتون رو بدم نمی گید این دختره چه قدر چشم انتظار بود؟»از تو آیینه نگاه کرد. گفتم«من که خیلی وقته منتظرم شما این حرف رو بزنید.» باورش نمی شد.قفل در رو باز کرد و من پیاده شدم سرش را آورد جلو و پرسید: «از کی؟» گفتم:«ازبیست و یک بهمن تا حالا.».ازدواج کردیم.تازه اومده بودیم سر زندگیمون که جنگ شروع شد. اول دوم مهر ماه بود که سر سفره ناهار از رادیو شنیدیم سربازهای منقضی رو پنجاه و شش را ارتش برای اعزام به جبهه خواسته .بعد از ظهر یه کوله پشتی خاکی خرید و آورد خونه شام رفتیم فرحزاد اونجا بهم گفت که فردا عازمه.سالهای جنگ و سختی هاش یه طرف دوری از منوچهر برام خیلی سخت تر بود بالاخره تونستیم یه خونه تو شوش بگیریم و من و علی( پسرشهید مدق ) بریم نزدیک منوچهر.عملیات کربلای پنج حاج عبادیان شهید شد منوچهر هم اونجا شیمیایی شد کشته شدن حاجی خیلی براش سخت بود خیلی به هم نزدیک بودن.بعد از جنگ و فوت امام زندگی ما آدمای جنگ وارد مرحله ی جدیدی شد .نه کسی مارو می شناخت نه ما کسی رو می شناختیم.انگار برای این جور زندگی ساخته نشده بودیم خیلی چیزها عوض شد. منوچهر می گفت«کس که باهاش تا دیروز توی یه کاسه آب گوشت می خوردیم، حالا که می خواهیم بریم توی اتاقش، باید از منشی و نماینده و دفتردارش وقت بگیریم.»سال شصت ونه،چهاربار رفت منطقه.آن قدر حالش خراب شد که خون بالا می آورد.با آمبولانس آوردندش تهران و بیمارستان بستری شد.دکتر تشخیص سرطان پیشرفته روده رو داده بود که به معده زده جواب کمیسیون سپاه هم اومد جانباز نود درصد هرچند که تا حالا زیر بارش نرفته بودن و می گفتم که مریضیای منوچهر مادر زادی منوچهر هم می خندید و می گفت:«وقتی با دنیا آومدم بدنم پر از ترکش بود خب راس می گن.»قبل از عملش نگام کرد و گفت:«تا آخرش هستی؟»گفتم:«هستم» همش با خودم فکر می کردم نکنه برنگرده.عمل انجام شد رفتم دم اتاق ریکاوری توی اتاق شش تا تخت بود دوتا از مریض ها داد می زدن یکی استفراغ می کرد یکی اسم زنی رو صدا می زد و دو نفر دیگه از درد به خودشون می پیچیدن تخت آخر منوچهربود به سینه اش خیره شدم بالا و پایین نمی آمد برگشم به دکتر نگاه کردم و منتظر شدم گفت:« موقع بی هوشی روح آدم ها خودش رو نشون می ده روحش صاف صاف»گوشم رو نزدیک لبای منوچهر که تکون می خورد بردم داشت اذان می گفت.بعد از اون باید شیمی درمانیش می کردن نذاشتم بفهمه. همه زندگیم شده بود منوچهر یادم رفته بود هدی و علی رو ثبت نام کنم(بچه های شهید مدق) .علی اول راهنمایی بودهدی اول دبستان.جام کنار تختش بود پای تخت خوابیده بودم که شب از صدای «یـــا حــــسـین » گفتنش بیدار شدم خواب دیده بود خیس عرق بود .خواب دیده بود چلچراغ محل رو بلند کرده بود .چلچراغ سنگین بوده استخواناش میشکنه .صدای شکستنشون میاد و همه دندوناش می ریزه تو دهنش. خوابش رو برا یکی از دوستاش که آمده بود ملاقات تعریف کرد اون برگشت گفت:«تعبیرش اینه که شما از راهتون برگشتین.پشت کردین به اعتقاداتتون.» اون روزا خیلی به ما ایراد می گرفتن حتی تهمت هم می زدن چون ریشای منوچهر به خاطر شیمی درمانی ریخته بود و من برای این که بتونم زیر بغلهاش رو بگیرم و راه ببرم چادرمو سر نمی کردم .منوچهر خیلی اذیت می شد به خاطر همین زنگ زدم به یکی که تعبیر خواب می دونست گفت:«شهادت . شهادتی که سختی های زیادی داره»بلاخره فهمید شیمی درمانی می شه رفته بود از کرخه تاراین رو دیده بود فهمیده بود خیلی ناراحت شد که بهش دروغ گفتم همش خودش رو شماتت می کرد و می گفت حتما خودش ضغف نشون داده یا ترسو به نظر رسیده .از تلوزیون آمدن خونمون از منوچهر خواستن خاطراتش رو بگه . دوسه ماهی طول کشید ولی از پخش خبری نشد.یه شب منوچهر صدام زد تلوزیون داشت از شهید مدنی یه برنامه نشون می داد از بیمارستان تا شهادت و بعد هم مراسم تشییع اونم شیمیایی بود منوچهر گفت:« حالا فهمیدم این ها منتظرند من کارم تموم شه » چشماش پر اشک بود دستش را آورد بالا با تاکید به من گفت « اگه این بار زنگ زدن بگو بدترین چیزی اینه که آدم منتظر مرگ کس دیگه ای باشه تا ازش سوژه درست کنه هیچ وقت بخشیدنی نیست.» منوچهر سال هفتاد و سه رادیوتراپی شدتا سال هفتاد و نه نفس عمیق که می کشید می گفت:«بوی گوشت سوخته رو از دلم حس می کنم» این دردها را می کشید اما توقع نداشت که ازیه دوست بشنوه که «اگه جای تو بودم حاضربودم از درد بمیرم اما معتاد نشم» منوچهر دوس نداشت ناله کنه راضی می شد بهش مرفین بزنن دوس داشتم با ماشین بزنم پای طرفو بشکنم ببینم می تونه بدون مسکن دوام بیاره یا نه.منوچهر با خدا معامله کرده بود حاضر نشد مفت ببازه.حتی ناله هاش رو.یک شب تلوزیون فیلم جنگی داشت یکی از فرمان ده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد.«حمله کنید.بکشیدشان. نابودشان کنید»یکهو صدای منوچهر رفت بالا که «خاک برسرتون با این فیلم ساختنتون !کدام فرمانده می گفت حمله کنید؟ مگه کشورگشایی بود چرا همه چی رو ضایع می کنید...؟»اون شب تاصبح بیداربود فردا صبح زود رفت بیرون نزدیکای ما دوتا امامزاده هست وقتی برگشت چشماش پف داشت دو تام نون بربری خریده بود گفت حالت چه طوره گفت:«خوبم،ولی خسته ام می خوام بمیرم.»اون روز هر کاری کردم سرحال نشد گاهی از نمازاش می فهمیدم که دلتنگه معولا وقتی دلش تنگه زیاد نماز می خونه دوست داشتم مثل اون باشم می گفت: «اگه دلت با خدا صاف باشه خوردنت،خنده هات،گریه هات برای خدا باشه اگه حتی برا خدا عاشق شی آن وقت که بدی نمی بینی بدی نمی کنی و همه چیز زیبا می شه و مدام تکرار می کرد« نردبان این جهان ما ومنی ست عاقبت این نردبان بشکستنی ست
لیک آن کس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست.»
برام سوال بود که چرا این و می خونه اون که با کسی کاری نداشت.پستی نداشت.می گفت:«برا نفسم می خونم» اما من نفسانیت نمی دیدم یادمه می گفت:وقتی من رو گذاشتین تو قبر یه مشت خاک بپاش تو صورتم برای این که به خودم بیام ببینم دنیایی که برا بدست آوردنش معصیت می کردم یعنی همین.»حال منوچهر روز به روز وخیم تر می شد. یه روز در زدن فریبا(خواهر همسر آقای مدق)گفت که یه آقای آمده منوچهر را ببینه. چادر سرم کردم و در را باز کردم مردی «یــاالله»گفت و آمد تو. علی را صدا زدم تا ببینه کیه. دیدم آمد و کنار منوچهر نشست یه دستش رو گذاشته بود روی سینه منوچهر یه دستشم گذاشته بود روی سرش و دعا می خوند من وعلی بهت زده نگاه می کردیم.آمد طرف ما پرسید«:شما هانم ایشون هستین؟»گفتم بله .گفت:«چهل تا زیارت عاشورابخون وبا صد تا لعن و صد تا سلام اولش هم دو رکعت نماز حاجت بخونو بین دعا صحبت نکن»توی دلم فقط امام زمان رو صدا می زدم گفتم کجا می رین اصلا از کجا اومدین گفت:«از جایی که دل آقای مدق آنجاست.»می لرزیدم گفتم:«شما من رو کلافه کردید بگید کی هستین؟»گفت :«به دلت رجوع کن»با علی از پشت پنجره توی کوچه رو نگاه کردیم از خانه که رفت بیرون یه خانم همراش بود منوچهر توی خونه هم او رو دیده بود ولی ماندیده بودیم. منوچهر دراز کشید تا شب آب و غذا نخورد تا صبح رو به قبله نشست و با حضر ت زهراحرف زد.می گفت:« من شفا خواستم که اومدین من رو شفا بدین؟ اگه بدونم شفاعتم می کنید نمی خوام یک ثانیه ام دیگه بمونم تا حالا که ندیده بودممتون دلم با فرشته و بچه ها بود ولی الان دیگه نمی خوام بمونم.»چهل شب با هم عاشورا خوندیم روزهای آخر منوچهر بیشتر حرف می زد من گوش می دادم ظهر سه شنبه غذا خورد و خون و زرد آب بالا آورد به دکتر شفاییان زنگ زدم گفت:«زود بیاریدش بیمارستان»رفتنی خونه رو نگاه کرد و گفت:«دو روز دیگه تو برمی گردی» وقتی رسیدیم بیمارستان به دکتر گفتم پچیزیش نیست و یه سرم بزندی برمی گردیم خونه ولی منوچهر گفت :«بستریم کنید» تا تختش رو دید یه نفس راحت کشید که رو به قبله اس. وقتی دراز کشید سیاه شد بهم گفت« فرشته دیگه وقت وداع است»گفتم:«اصلا حرفتشم نزن» گفت:«بذار خوابم رو بگم بعد خودت بگو اگه جای من بودی می موندی تو دنیا؟» حاج عبادیان و بچه ها رو خواب دیده بود که دور یه سفره نشستن حاجی گفته بوده: ببین چندتا مهمون رو منتظر گذاشتی .بغلش کرده بود و حاجی بهش گفته بود با فرشته وداع کن. بگو دل بکنه آون وقت می آیی پیش ما ولی به زور نه. گفتم من آمادگی ندارم گفت« اگه مصلحت باشه خدا راضیت می کنه، حالا می خوام حرفای آخرم رو بزنم،فرشته دوست ندارم بعد از من دوباره ازدواج کنی.» گفتم: «به نظر تو،درسته که آدم با کسی زندگی کنه اما روحش با کس دیگه ای باشه؟» گفت:«نه» گفتم:«پس برای من هم امکان نداره دوباره ازدواج کنم.» صورتش رو برگردوند رو به قبله وسه بار از ته دل خدا رو شکر کرد . دکتر شفاییان رو صدا زدم گفت:«نمی دونم چه طور بگم،آقای مدق تا شب بیشتر زنده نیستن ریه سمت چپشون از کار افتاده قلبش داره بزرگ می شه و ترکش داره فرو می ره توی قلبش.»از اون لحظه دیگه اشک چشام خشک نشد.همه آمده بودن هدی طاقت نیاورد گفت ببریدم خونه بردنش خونه یه دفه کف اتاق رو نگاه کردم دیدم پر خونه آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش می ریخت روی زمین پرستار داشت دستش رو می بست که صدای اذان بلند شد منوچهر حالت احترام به خودش گرفت و دستش رو زد توی خونها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش پرسیدم:«منوچهر جان ،چه کارمی کنی» گفت:«روی خون شهید وضو می گیرم.»رو رکعت نماز خوابیده خواندو دستش رو انداخت دور گردنم بهم گفت ببرمش غسل کنه منم گفتم نمی خوام اذیت شه پرستارومن لباساش رو عوض کردیم بعد یه لیوان آب گرفت وبا دست راست ریخت تو سرش جایی از بدنش نمونده بود که خشک باشه تا نوک انگشتای پاش خیس شده بود. همدیگرو بغل کردیم و گریه کردیم گفت:«تو رو به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن» دست رو بالا آوردم و گفتم«خدایا من راضیم به رضایت. دلم نمی خواد منوچهر بیشتر از این غذاب بکشه.»منوچهر لبخند زد و شکر کرد.ریشاش در اومده بود و پرشده بود از این بابت خوشحال بود دهنش خشک شده بود آب ریختم تو دهنش ولی نتونست قورت بده آب از کنار لبش ریخت بیرون ولی به «یـــا حســــــین » قشنگ گفت.از تخت که بلندش کریم کمرش زیر دستام لرزید.منوچهر دعا کرده بود که آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشه و مستجاب شد و مستجاب شد.
........................
اینک شوکران1مدق به روایت همسر شهید
مریم برادران /دبیر مجموعه کورش علیایی/انتشارات روایت فتح
منوچهر مدق تولد:31خرداد1335/ازدواج با فرشته ملکی 1359/شهادت:2آذر1379/
.........................
کتاب تموم شد و من فقط یه صدا می شنیدم صدای هق هق بلندم و اشکایی که.. و بابا مثل همیشه... اون موقع اصلا فکرشم نمی کردم که این اشکای ناقابل از سرسوز دل قراره دعوت نامه ی سفرمن بشه به دیار نخلهای روزه دارو کاملا بی اطلاع از سفر بچه و ثبت نام برای سفر روز بعدش بچه ها خبردادن که کاروان راهیان نور قراره 13 اسفند ماه حرکت کنه و ظرفیت خالی فقط 3تا هست و ما هم مشمول نمیشیم چون اولویت با ترم یکی هاست من تونست از طریق یکی از دوستام تو خانه فرهنگ به عنوان فعال فرهنگی ثبت نام کنم و 11 اسفند اطلاع دادن که دوتام جا خالی دارن، منم پیش دستی کردم و بلافاصله هزینه دوتا از دوستام رو پرداخت کردم و ثبتنامشون کردم برای همسفری از اون جاییکه من 3تا گروه دوستی متفاوت از نظر عقیدتی و سنی و .. در دانشگاه دارم دو تا از دوستای سن بالایی به عنوان فعال فرهنگی و دوتا از دوستای همسنم معمولی ثبت نام کردن قرار شد که همه با هم بریم ولی من ماتم گرفته بودم چطور این اضداد رو با هم جمع کنم و کلا بی خیال هرچی کاروعقب افتادگی وبرنامه روز زن و انتخابات و ..شدم. روز قبل از سفر دو تا دوست همسن و گل و بلبلم به سمعمان رساندند که قرار نیست با من هم سفر شن.این رو هم علارقم ناراحتی بسیار به صبوری گذراندم و نوبت رسید به توشه راه ،از اونجایی که مامان جون عزیز دل بنده ترس و دلشوره ای زیاد از حد، مادرانه دارن و مدام می ترسن یه بلایی سر دختر خول و دیونشون بیاد من می بایست یه پرسه ی چند روزه طی می کردم تا رضایت سفر بگیرم ولی به مدد یارغار من بابایی این مرحله با چند ساعت صحبت روشنگرانه با موفقیت انجام شدو بنده بار سفر بستم و عازم سفرشدم هنوز به راه آهن نرسیده بودم که یکی از دوستان نگرانی های بنده رو در زمینه برنامه 8مارس تشدید کردن و من با دلی نگران و قلبی نا آرام به راه آهن رسیدم اونجا متوجه شدم که یکی دیگه از دوستان هم نمی تونه بیاد و این طوری شد که من و قمری با هم تنها شدیم من و قمریم ..قمری ...همه ی این صغری کبری چیدنام در مورد دوستام برای این بود که بگم من و قمریم تنها شدیم و من می دانم و او هم می داند که هیچ چیز در این عالم تصادفی نیست..
قطار به سمت اندیمشک راه افتاد و ما..(ادامه دارد..)