روایتی دیگر از دنیای قشنگ نو
مدیر پرسید:امروز بعد از ظهر چه درسی داریم؟
پرستار پاسخ داد:اصول آگاهی طبقاتی.
مدیر در راستای طویل ننوها آهسته شروع به قدم زدن کرد.هشتاد پسر و دختر کوچک و سرخ و سفید،آرام خوابیده بودند و آهسته نفس می کشیدند.زمزمه ای از زیرهر بالش به گوش می آمد.
صدای آهسته ولی کاملا مشخص از وسط یک جمله شروع کرد :«...همشان لباس سبز می پوشند،و بچه های دلتا خاکی رنگ.وای،نه،من دلم نمی خواهد بابچه های دلتا بازی کنم.اپسیلونها از اینها هم بدترند.آنقدر خنگ اند که نمی توانند بخوانند و بنویسند.به علاوه،لباسشان سیاه است که رنگ مزخرفی است .من خیلی خوشحالم از اینکه بتا هستم.»مکثی شد؛بعد صدا دوباره برخاست.«بچه ها آلفا خاکستری پوش اند.بیشتر از ما کار می کنند چون خیلی با هوش اند،من واقعا خوشحالم که بتا هستم.چون این قدر کار نمی کنم .پس ما خیلی بهتر از گاماها و دلتاهاییم.گاماها کودن اند-همشان لباس سبز می پوشند و بچه های دلتا خاکی رنگ .وای،نه،من دلم نمی خواهد با بچه های دلتا بازی کنم.اپسیلونها از اینها هم بدتراند.آنقدر خنگ اند که...»
مدیر کلید را خاموش کرد.صدا خاموش شد ...
ادامه دارد...
...........................
داستان این کتاب از این سریال های آب ببند تلوزیون یا فیلم های سینمایی پرفروش ان قسمتی نیستااا اگه می نویسم ادامه دارد یعنی ادامه اشم ارزش خوندن داره .